پدر

این روزا که دیگه پدرم رو مثل قدیما روپا و سر حال نمیبینم بیشتر گذشته ها بیادم بیاد گاهی وقتها اون زمستانهای سرد سالهای 60رو یادم میاد که پدر طبق عادت همیشگی همیشه دست پر بخونه میومد و ما که بچه بودیم از دیدن پدر و دستای پرش خوشحال میشدیم بیشتر مواقع چون خودشم دوست داشت یا خربزه میگرفت یا هندوانه یادش بخیر چون پسر بزرگ خانواده بودم اکثر اوقات میرفتم مغازه و کمکش میکردم موقع برگشتن هم همیشه پیش مشی جعفر میوه فروش محل میرفتیم تو فکرم اونروزا چقدر دور و سایه روشن میاد.

یادم میاد اوائل سالای دهه 60بود و بابا عامل اجناس کوپنی بود اونموقع ها جنگ بود و کرمانشاه کانون جنگ ناخواسته ای که هروز خیلیلا رو به کام خودش میبرد بمبارانهای پی در پی امان از مردم و شهر بریده بود خیلی ها از شهر به روستاها رفته بودن کمتر کسی تو شهر بود مدارس هم که همیشه تعطیل بود

پدر بخاطر شغلش مجبور بود مغازه ش باز بشه چون اجناس و ارزاق لازمه زندگی مردم از جمله قند و شکر و روغن و حتی سیگار هم کوپنی بود و بابا ناگزیر بود بیشتر اوقات تنها باشه چون ما اواره یکی از روستاها شده بودیم خیلی نگران جان اون بودیم

خیلیا با فروش این اجناس در بازار ازاد خودشون رو بستن و به قول معروف ره یک ساله رو یک شبه رفتن اما پدرم اهل این حرفها نبود ادم سالمی بود

واقعا نه من بگم اما معتمد محل بود کسی نبود که ازون بد بگه حالاهم تو مردم اون عزت و ابرو رو خدا شکر داره

تو محله خیلی ادعا دار و لات مسلک بودن اما هیچوقت ندیدم کسی بی احترامی به بابام بکنه

اونقدر خونسرد و ارام بودکه هیچوقت ناراحتیش رو ندیدم اونقدر از ما ناراحت نمیشد و اگه کار بدی میکردیم مارو نمیزد تنها باری که من رو کتک زد رو بخاطر دارم

مادرم خدا بیامرز ازین رفتار و عدم عکس العملش بسیار ناراحت میشد

حتی یه بار هم به مدرسه ما بچه هاش سر نمیزد و مادرم بخاطر این کاراش شاکی میشد واقعا ازین نظر یه کم کوتاهی میکرد

همیشه پدربزرگم ازاینکه بچه ها از سر و کول پدرم بالا میرفتن و هیچ نمیگفت ناراحت میشد و میگفت چرا هیچی به بچه هات نمیگی

/ 10 نظر / 23 بازدید
خیال خیس

انگار که همه ی پدرها شبیه هم اند ساکت صبور و مهربان و دریا دل با یه صورت تقریبا جدی و لبخند های گاه گاه کمرنگ .... بزرگ منش اند و خیلی چیزها رو که میبینن نمیبینن مثل خیلی از کج رفتاری هایی که همیشه نشان از عدم بلوغ عاطفی افراده ....و من همیشه ازش یاد گرفتم که هیچ ادم بدی روی زمین وجود نداره و تنها دلیل بد بودن خودخاهی ها و حسادت های به بلوغ نرسیده ایه که دید ادم رو کوتاه میکنه و درنتیجه این جور ادم ها قابل ترحم هستن تا قابل ماخذه .....پدر مرکز تعادل تمامی رفتار هاست انگار ! بخصوص برای یه دختر که همیشه و در هر حالت پر از احساسه و اگر رفتار متعادل پدر رو تجربه نکنه و احساسش رو به تعادل نرسونه به راحتی خورد میشه و درود به پسرها که از پسربچگی پدر رو ذره ذره در وجود خودشون دوباره سازی میکنن ( حالا اگه سحر بود کلی دعوام میکرد که تو یک دختر سنتی و مردپرستی ! نه من فقط واقع بینم !) زنده باشید. من باز هم منتظر خوندن این خاطرات هستم منو خیلی خوب به گذشته میبره اونروز با سحر به محله ی تیر فروشها رفتیم باور کنید تیرفروش ها انگا دست نخورده ترین محله س و من به سحر گفتم انگار این محله قبل از ظهور عصر ارتباطاته و هنوز مردم

ماندانا

سلام برشما درود برپدر بزرگوارتان ورحمت بر مادر مهربانتان سپاس از محبت شما شادباشی

مهدی آخرتی

سلام با شعری تقدیمی به استاد تازه درگذشته «جلیل شهناز» به روزم و کمی هم در د دل دعوتید

ماندانا

سلام ودرود بسیار ناراحت شدم مادر گوهر گرانبهایی است که پیدا نخواهد شد روحشان شادباد پاینده وزنده باشید

سورنا

ياد صف سيگاركوپني عصرها ميفتم بابدبختي مي خريديم و ميفروختيمش!!

ماندانا

سلام برشما با پستی از قوی هیکلان منتظر دیدارت هستم[گل]

هادی

سلام همشهری عزیز واقعاآدمای باقدرت روحی بالا مثل پدرشماامروزه کمیاب شده اندولی تحمل ومداراوگذشت درستکاری وحسن خلق برای آدم وججامعه میاره که الان جامعه آلوده مابشدت به آن احتیاج دارد.