از دانشگاه به دبیرستان

پاییز 72 بود یه دوماهی از قبولیم تو دانشگاه گذشته بود ولی همیشه اون حال و هوای دبیرستان و بچه های دبیرستان رهایم نمیکرد.

یکی از روزایی که دانشگاه کلاس نداشتیم برگشته بودم کرمانشاه رفتم در دبیرستان دیدم زنگ تفریحه و بچه ها هم داخل حیاط بزرگ دبیرستان زرافشانی هستن

اینم بگم محل دبیرستان زرافشانی ابتدای ورودی بازار از سربازخانه قدیم کرمانشاه یا همون مسگرخانه قدیم بود

یادم میاد وقتی بچه بودم از سر و صدای مسگرها که قابلمه مسی درست میکردن کسی نمیتونست ازون محل بازار بگذره با مرور زمان و به بازار امدن قابلمه های جدید بازار مسگرها هم کساد و بجز چندتا پیرمرد دیگه کسی این کار رو انجام نمیداد شاید حالا اون چندتا پیرمردهم مردن و این شغل هم به فراموشی سپرده شده

بگذریم     داخل دبیرستان که شدم چندتا از بچه های قدیم رو دیدم الان فقط ایرج رو خاطرم میاد بچه ها از دانشگاه و حال و هوای دانشگاه میپرسیدن

اونموقعها دانشگاه مهمتر بود چون از دروازه کنکور رد شدن مثل عبور از هفت خوان رستم بود

کلی با بچه ها گپ زدیم اخر سر ازشون خداحافظی کردم و رفتم الان بعد سالها دبیرستان زرافشانی تخریب شده و ازون دوستها هم مثل سایه یا خواب و بیداری و تصویری گنگ و مبهم چیزی به ذهنم نمونده

نوستال نوشتن من انگار پایان نداره................

درون دفترم فقط گذشته را ورق میزنم

درون این نوشته ها شعف شرر نمیزند

ولی چو در نوشته ها دقیق تر که میشوم

یقین کنم گذشته ها دگر عوض نمیشود

من از گذشته های خود ورق ورق گذشته ام

ذهن و فکر من دگر به ان زمان نمیرود


سربازخانه:از خیابانهای قدیمی کرمانشاه که مابین میدان جوانشیر و خیابان گمرک و ابتدای راستا بازار واقع شده

/ 5 نظر / 8 بازدید
محمد ملیحیان خوش

سلام دوست عزیز یک مساوی است با پنج این عنوان مقاله ای بود که سال ها پیش تو یه روزنامه خوندم که نویسنده تو اون مقاله توضیح داده بود که وقتی زنی کنار خیابون می ایسته در هر دقیقه 5 اتومبیل برای سوار کردنش جلوش ترمز میکنن خالا... به روزم با شعری در این وادی غریب و قریب و منتظر نظرات خوب شما

غريبه ام حالا

درون دفترم فقط گذشته را ورق میزنم... اما با گذشته هايي كه خوب است ، چه خوب مي شود نفس كشيد

خیال خیس

من اما با صدای بلند عاشقت شده بودم از چشم آسمان هم افتاده بودم حالا که جمعه نشین کوچه های محل شده ام نه آغوش ویرانی نه پنجره ی نیمه بازی ... یعنی میشود بازهم پسران محله ی خانه ی پدری عاشقم بشوند؟ بروزم با احترام

صدیقه

وقتی که دیگر دلواپس آن نباشیم که در چشم محبوبمان چگونه دیده شویم، معنایش این است که دیگر عاشق نیستیم! جاودانگی / میلان کوندرا