باز هم مدرسه

یادش بخیر اولین روز مدرسه ترس و دلهره از یه طرف و نگرانی از تمام شدن تعطیلات تابستانی و از طرفی دیگه دیدن دوستان همه و همه دست به دست هم میدادن تا دنیای پرنشاط کودکیمون رو بسازن

یادش بخیر دبستان فروغی تو تاریکه بازار و حبیب جگری که در مدرسه بساط جگر و پفی و قرقره داشت و ماهم  تو عالم بچگیمون با اون یک تومان و دو تومان خرجیمون یه چیزایی برا خوردن میخریدیم

یادش بخیر الان که به اون دوران فکر میکنم بوی پاک کن ها به مشامم میرسه

شلوغی سر اب خوریها و هل دادن بچه ها و هلهله و زیر دست و پا افتادن بچه ها موقع زنگ اخر رو مگه میشه فراموش کرد

 

ترس از بابای مدرسه  و انباری مدرسه که دست افزار بعضی از معلما برای مقابله با  شیطنت بچه ها بود

یادش بخیر صبر کردن تا ساعت 5غروب و دیدن اون یه ساعت برنامه کودک

هی داد     ادم دلش میگیره   همه چی مثل زنجیر انگار بهم مرتبطن مگه میشه مدرسه رو بخاطر بیارمو مادر مرحومم رو یاد نکنم مادری که زحمت من و برادر و خواهرامو میکشید تا ما درسمون رو بی دغدغه بخونیم

خیلی دلم گرفته اشک تو چشمام جمع شده  عجب رسمی داره روزگار الان از اون دوران دبستان بجز چند نفری که اونم بخاطر هم محله بودن هنوز میشناسمشون کسی تو خاطرم نمونده انگار خواب و خیالی بیش نبوده اون دوران

یا دبستان فروغی که متروکه و غیر قابل استفاده تنها در گوشه ای از بازار کرمانشاه فقط همهمه و شلوغی و خاطرات بچه هایی که یه زمانی اونجا بودن رو در خودش حبس کرده

/ 16 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمدخواه

وبلاگ زيبايي داري به منم يه سر بزني خوشحال ميشم

هرزال

گفتی شتاب رفتن من از برای توست! اهسته تر برو که دلم زیر پای توست با قهر می گریزی گویا که غافلی آرام سایه ای همه جا در قفای توست ای دل نگفتمت حذر از راه عاشقی رفتی بسوز،این همه اتش سزای توست اپم راست گفتی منم دلم یه عالمه بچگی میخواد

هرزال

می گویند : شاد بنویس ... نوشته هایت درد دارند! و من یاد ِ مردی می افتم ، که با کمانچه اش ، گوشه ی خیابان شاد میزد...اما با چشمهای ِ خیس ممنونتم

هرزال

چه ساده عادت می کنیم... گاهی به بودن ها... گاهی به نبودن ها... این روزها... هی عادت می کنیم

هرزال

باران یا دوشِ آب، چه فرقی می‌کند؟ وقتی عاشقی زیرِ هیچ‌کدام آواز نخواند...

هرزال

مرگ همیشه به دریا زدن نیست.... نهنگ‌ها برای خودکُشی به ساحل می‌آیند....

هرزال

قحطی دوستی می آید هفت سال نه ! هفتصد سال ... در قلبم ذخیره و پنهانت می کنم بگو کنعانیان منتظر نباشند تقسیم شدنی نیستی حتی اگر یعقوب بیاید

علی

با سلام. خسته نباشید. نوشته هایتان بسیار زیبا و دلچسب است. واقعا روز اول مدرسه و کلاس اول یادش بخیر 40 سال پیش انگار همین دیروز بود. قدر یکدیگر را بدانیم. خواوند یار و یاورتان باد. پرتوان باشی عزیز هموطن کرمانشاهی.