بازگشت

سال 95 بود حول و حوش ماه محرم که بعد سالها دیدمش .سرشوخی رو بازکرد و مقداری حرف زدیم یادمه گفت پهلوون نمیخوای بری زیر علم ،گفتم کمرم درد میکنه،بعد از گپ وگپی رفت شماره ش رو داد و گفت اینجا نیستم تهرانم.سال هشتاد یا هشتاد و یک بود که تازه میشناختمش اونموقع قرار دادی یه کاری رو انجام میداد .یعد یه مدتی ازدواج کرد و رفت .اما خبرای خوبی نمیشنیدم از زندگیشون.گه گداری مثلا دوسال یه بار یا سالی یه بار دورادور میدیدمش که برا سرزدن به خانواده ش برمیگشت.یه مشگلی داشت باهاش تماس گرفتم دلداریش دادم .بسیاری از وقایع گذشته رو برام بیان کرد .تیر و مرداد و شهریور 95 تا آبان 95.24 آبان 95.

شهریور 96

/ 0 نظر / 54 بازدید