دبیرستان زرافشانی (2)

با اینکه سن وسالش از 50گذشته بود  بدن ورزیده ای داشت با سر طاس و ریش پروفسوریش تیپ خاصی داشت با اینکه در بیشتر موارد عصبی بود اما دل خوبی داشت وگاهی بسیار شوخ می نمود

اقای یاوری دبیر دبیرستانهای کرمانشاه رو می گم که عربی درس می داد خواستم خاطرات دبیرستان زرافشانی رو بنویسم حیفم اومد در مورد اقای یاوری چیزی ننویسم .

اصالتا اهل گلپایگان بود فکر کنم بعدا به کرمانشاه امده بود همونطوری که خودش می گفت ابتدا از بچگی در مکتب درس خوانده بود و مدتی هم در حجره ها طلبگی کرده بود یادمه همیشه وقتی که از دست بچه ها ناراحت می شد می گفت که شما بچه بودین من رو منبر برا مردم حرف زدم نمی دونم چطور بعدا از این کار دست کشیده بود ولباس عادی می پوشید ومعلم شده بود.

همیشه بچه هارو راهنمایی می کرد و از زندگی و سیاست واجتماع و همه چیز برای ما می گفت ماهم که جوان بودیم زیاد گوش نمی کردیم به اقتضای سنمون.

همیشه خودشو سر حال وقبراق نشون می داد و ما جوانهارو زیاد به حساب نمی اورد وهمه ش در مورد جوانای قدیم و زور بازوی خودش می گفت .

یه بار یادمه بچه ها زیاد شلوغ کردن اونم ناراحت شد یکی از بچه هارو که قهرمان کشتی اموزشگاهها بود به اسم مهران کیافر که از همه بچه ها قویتر بود را پایین کلاس اورد و گفت بیا باهم زور مچ کنیم که البته مهران کیافر که از بچه های بسیار لوطی و با معر فت مدرسه زرافشانی بود عمدا با اقای یاوری زور نکرد و اقای یاوری دست اون رو خواباند.

همیشه ناراضی بود و به همه چیز اعتراض داشت در کل الان که سالها گذشته می دونم واقعا انسان اگاه و روشنی بود همیشه ما هارو نصیحت می کرد همیشه یه شعری رو برای ما تکرار می کرد که الان بعد از 17-18سال هنوز بیادمه که منظورش از این شعر زحمات وبدبختیهایی بود که تو زنگیش کشیده بود.

ای گل تو دیشب داغ سبویی کشیده ای

                                                 ما ان شقایقیم که با داغ زاییده ایم

توضیح گل: خاک وگل کوزه گری

حتی خیلی مواقع به رییس مدرسه و دیگران تذکر می داد و مشکلات مدرسه رو نیز از نظر خارج نمی کرد به علت این اخلاق و رفتار و همچنین غمی که از ناراحتی فقیر وفقرای جامعه و چیزای دیگه که می خورد چندین بار سکته ناقص کرده بود .

واقعا ما ها قدر این ادمارو نمی دونیم تا از دستشون می دیم شنیدم چند سال پیش که بازنشست شده بود بعدشم سکته کرده بود وفوت کرده بود خدا بیامرزتش.

این شعر هم که در حسن ختام میارم همیشه خودش تکرار می کرد.

سعدیا مرد نکو نام هرگز نمیرد

                                      مرده ان است نامش به نکویی نبرند

هرگز نمیرد انکه دلش زنده شد به عشق

                                         ثبت است بر جریده عالم دوام ما

/ 8 نظر / 25 بازدید
من مریمم

خدایش بیامرزد!! زیبا می نویسین! بازم صحبت از مردی و مزدانگی! من که واقعا کیف میکنم. مرسی![گل]

بهنوش

سلام ممنون بله کالک وشمامه وخیارش رو همه به یاد دارم. اون راه همش برای من خاطره است. جمله روی دیوار پایگاه قلا راهم بچه بودم می خواندم اما نمی فهمیدم هنوزم روی دیوارش هست اما کمرنگ شده. اسم برادرم داریوش بود .ازشاگردهای درس خوان اون کلاس بود شاید یادتان بیاد. شماهم اسمتان را نگفتید. که به برادرم بگویم.

اي گل تو دوش داغ صبوحي كشيده اي ما آ شقايقيم كه با داغ زاده ايم

آرش

یادش به خیر! آقای یاوری واقعن مرد شریفی بود. خونه اش یه کوچه پایین تر از خونه ی ما بود. من خیلی احترام براش قایل بودم. البته مدت خیلی کوتاهی هم شاگردش بودم. افسوس که خیلی زود از این دنیا رفت. بعد از مرگش چون می دونستم که فرزندی از خودش به جا نذاشته و خانمش هم تنها و غریبه؛ رفتم در خونه شون و ازش خواستم که هر کاری داشت،‌ حتمن خبرم کنه. بعد از این که فهمید شاگرد همسرش بودم، خیلی خوشحال شد. بعدش که من رفتم سربازی و دیگه خبری ازش نداشتم تا چند سال پیش که شنیدم خونه رو فروخته و بعد جاش یه آپارتمان چند طبقه ساختن. هر وقت از اون جا رد می شم، یاد بزرگواری های اون آدم می افتم.

آرش

تو نمی گی که کجا زندگی می کنی؛ بعد انتظار داری که بقیه همین جوری از خودشون اطلاعات بدن؟ [ناراحت] من که یه چیزایی درباره ی خودم گفتم؛ حالا تو هم بگو که کجا زندگی می کنی. در مورد سن هم فکر کنم همسن باشیم؛ نهایتش با یکی دو سال اختلاف. [نیشخند]

issa

خدا بيامرزدش يه لحظه حس كردم معلم من هم بوده . نه كه بوده كه با حس تو همراه شدم موفق باشي نازار