دانشگاه سنندج(3)

زمستان سال 72 بود هوا بشدت سرد بود و یخبندان عجیبی بود ماهم که موقع امتحانات ترم اولمون بود بیشتر شبا مثلا اینکه میرفتیم درس بخونیم بیشتر برا شبگردی هرشبی خونه دوستی میرفتیم و تا نیمه های شب مشغول شوخی و بازی و غیره میشدیم .

 

یه شب که خونه یکی از بچه ها که تو محله قریان بود رفته بودیم چند تا از بچه های کرمانشاه اونجا خونه داشتن و خونه بزرگی بود که سمت دیگه حیاط صاحبخونه بود و گوشه دیگه حیاط چند تا دانشجوی همدانی بودن .

مرد صاحبخونه که تعدادی هم حیوان داشت چسپیده بخونه ش  طویله حیواناش هم بود که یه انباری هم اونجا داشت که وسایل اضافیش رو اونجا میذاشت.

یادمه اونموقعها بعضی از نقاط شهر اونم بصورت معدود گاز کشی شهری بود و مردم برا گرم کردن از چراغ والور و بخاری نفتی و گازوییلی استفاده میکردن.

دانشگاهم به دانشجوها کوپن نفت میداد که چند پیتی نفت از شرکت نفت میشد باهاش گرفت اون شبی که تو روستای  قریان خونه اون دوستامون بودیم نفتشون تموم شده بود و هوا خیلی سرد و غیر قابل تحمل شده بود ساعت 11شب بود که من فکری به سرم زد و به بچه ها گفتم به طویله پیر مرد صاحبخونه که انبار نفتشم اونجا بود شبیخون بزنیم و نفت بیاریم .

 

برا همین کار یه پیت نفت برداشتیم و دو سه نفری کورمال کورمال وارد طویله شدیم و دنبال بشکه نفت میگشتیم که یهو با شنیدن صدای پا وحشتزده خشکمون زد فکر کردیم صاحبخونه س اما نه دانشجوهای همدانی بودن که اونام برا دزدی نفت امده بودن

 

یه فکر شیطانی به سرم زد و یه دفعه تو اون تاریکی طویله صدام رو مثل پیرمرد صاحبخانه کردم و به کردی گفتم  ئه وه  چه  گمال  باوکیکه  هاتگه سه  ناو  گه ور که وه  (چه پدر سگی تو طویله اومده )   بیچاره دانشجوهای همدانی از ترس فرار کردن تو یکی از اتاقای طویله که گوسفندام اونجا بودن منم انگار پیرمرد صاحبخانه هستم و نفهمیدم کسی تو او اون اتاق هستش غر و لند کنان مثل پیر مرد کردی فحش میدادمو و از پشت در اتاق رو بهشون بستم و پیت نفت خودمون رو اوردیم و رفتیم تو اتاق و تا یه ساعت بیشتر به این برنامه خندیدیم اخر سر هم بعد یه ساعت رفتیم ودر اتاقی که اونارو توش زندانی کرده بودیم رو باز کردیم و بهشون گفتیم که ما بودیم سر به سرتون گذاشتیم بیچاره ها بد جوری سردشون شده بود و ترسیده بودن که تا فردا حتما باید اونجا بمونن و ابروشونم میره فردا که پیرمرده بیاد سراغ گوسفنداش و اونارو اونجا ببینه

خلاصه اونام نفت اوردن و رفتیم تو اتاقشون و اونجام کلی خندیدیم

                                                                                                                                              ((  ادامه داره ))

 

قریان:روستایی بود در حومه سنندج و چسپیده به شهر نزدیک دانشگاه کردستان که اونموقع روستا بود اما حالا جزء حوزه شهری شده و بافتش کلا عوض شده و دیگه کمتر از خونه های قدیمی روستایی اونجا چیزی مونده بلکه با شهرک جدید الاحداث بهاران که انموقعها نبود  مرتبط شده

/ 9 نظر / 23 بازدید
شلير

خيلي خاطراتت قشنگه مرسي[گل]

بهزاد

عجب چیزیه گوگل !!!!!![گل] منو با وبلاگ شما آ شنا کرد.[گل]واقعا عالی بود منو یاد دوران دانشجویی ام انداختی.

جلیلیان

سلام و سپاس له سه رداند .همی دارم گ هه ر له سه رکه فتن و پیرووزی بوید. وبلاگه گه دیش ره نگینه.

نرگس

من قه ریان را از زمان دهات بودن و شهر شدنش میشناسم ....

حسین

بژی کوره کورد.من منال سنه م .له گشت خاتره کانت له زه تم برد شکل نوسینه که یشت فره باحاله

مژگان

سلام خیلی جالب بود [قهقهه] زور سپاس [خجالت]

جواد

منالیل کرمانشان عشق کم ارای گشتتان آقا سال نو رو تبریک میگم امیدوارم سال خوبی داشته باشین منم بچه کرمانشاه هستم اما کرد نیستم کردی هم دست و پا شکسته حرف میزنم وب قشنگی دارین موفق باشین یا حق

issa

میگم چرا سنندجی ها خیلی کم اطاق به کرمانشاهی ها اجاره میدن . نگو حق دارند البته یادش به خیر . سال 70 من هم از صاحبخونه مون تو خیابان آبیدر ( صفری ) نفت دزدیدم . البته فقط یه شب فرقش این بود که من تازه ازدواج کرده و متاهل بودم و و غریب و نفت هم نداشتم . ولی خدایی سنندجی ها خیلی مهربان تر از ماها بودند . اینجا تو کرمانشاه از این کارا بکنی خدا میدونه چه اتفاقی میافته موفق باشی نازار راستی سیزده خوش گذشت ؟ ایشالله