دانشگاه سنندج(7)

توی محله گریاشان یه خوابگاه بود که مال دانشگاه بود یه خونه بزرگ شخصی بود که کرایه ش کرده بودن یه حیاط و زیر زمین با چند تا اتاق داشت

خیلی از بچه های دانشگاه اونجا بودن مسئول خوابگاه یکی از بچه های سن و سال دار و بامرام و مشتی بود به اسم سعدی رشیدی که خیلی شوخ و با حال بود اینم بگم که اهل اسلام اباد غرب بود اونقدر شوخ بود که یه روز دیررفته بود سرکلاس استادم گفته بود به به اینم پهلوان کرمانشاه اونم با اون لهجه جالبش گفته بود قابلی ندارم استاد که باعث خنده دانشجوها و استاد شده بود درکل استادا خیلی حرمت سن و سالش رو نگه میداشتن

ماهم پاینتر نزدیک رودخانه گریاشان که اونورش تپه توس نوذر بود یه خونه گرفته بودیم که دربست بود 2تا اتاقش رو ما که 4نفربودیم گرفته بودیم و 2تا اتاقشم 2تا برادر که اهل روستا بودن و پدر و مادرشون روستا بودن و خودشون تو شهر درس میخوندن که در ضمن خونه خودشون بود و صاحبخانه ما بودن بچه های خیلی خوبی بود ن برادر بزرگه یه کمی عنق بود اما بهرام برادر کوچیکه برعکس خونگرم و شوخ بود

ما که یخچال نداشتیم اون 2تا برادر در اتاقشون رو برا ما باز میگذاشتن تا وسایلمون رو تو یخچالشون بزاریم ویخ هم برداریم

ما 4نفر هر دونفرمون یه اتاق رو گرفته بودیم من و بابک –ت که اهل صحنه بود یه اتاق و بابک –ک که اهل کرمانشاه بود ومنصور-م که سقزی بود یه اتاق دیگرو گرفته بودن

بابک –ت که بدنسازی کار میکرد و چند سالی از ما بزرگتر بود از قبل تو خوابگاه چهارراه شهدام باهم بودیم که ادبیات میخوند شبا جمع که میشدیم از خاطرات و از جند نفر قدیمیا صحنه بشوخی با اون لهجه لکی حرفای جالبی میزد که کلی میخندیدیم اونایی که اسمشون رو میاورد از لاتا و نخاله ها شهر بودن مثل (( مریت ملقه و شمی آوی )) حتی ما یکی از دانشجوهای دوست بابک رو که همشهریشون بود که اتفاقا اسمش شمس ادین رو به شوخی شمی آوی صدا میزدیم  که اونم اعصابش خراب میشد و با بابک دعواشون میشد اینم بگم که هردوشون بدنسازی کار میکردن و تو دوران دبیرستانم همکلاسی بودن

یه روز حمید-ح که بچه اسلام اباد بود و ادبیات میخوند همه بچه هایی که اون دور و بر خوابگاه خانه داشتن برا جشن گرفتن پایان تحصیلات و گرفتن  مدرکش جمع کرد اخه قسم خورده بود که اگر اخرین امتحانش رو داد تمام وسایلش ازجمله تشک و پتو و تمام کتابهاش رو اتیش بزنه هرچی بچه های ترم پایینی گفتن کتابات رو به ما بده نداد و گفت قسم خوردم بعد تو حیاط خوابگاه روشون نفت ریخت و اتیششون زد

قسمت جالبش این بود بعدا که نتیجه امتحانات رو اعلام کرد ن چند تا  از درسا رو افتاده بود و مجبورشد یه ترم دیگه رو درس بگیره و اون کتا با رو دوباره بخره اما روش نمیشد دیگه سر کلاسا بیاد بخاطر بچه ها فقط موقع امتحانات اومد و امتحان داد و رفت

/ 9 نظر / 11 بازدید
شهرام

سلام جالب بود موفق باشي

شادی

سلام آدرس وبلاگتونو گم کرده بودم،خیلی دوست دارم این خاطراتی که از سنندج مینویسین [لبخند] براتون موفقیت آرزو میکنم[گل]

نسیم

سلام دوست من. همیشه از خوندن نوشته هات لذت می برم.

issa

سلام وقت بخیر آمدم احوالی بپرسم با مطالب تازه ای از کردستان به روزم . همچنین / در انتخاب بهترین وبلاگ ایرانی در ماه گذشته وبلاگ کامیاران به عنوان برترین وبلاگ اجتماعی ایرانی به آدرس : http://topblogin.com/topblog/index.php انتخاب شد . برای گرفتن خبر سلامتی و دادن نظری و گرفتن رای چاوه روانتم ئه یسا [گل][گل][گل]

انجمن ادبي ايرانيان

با سلام بالاخره تمامی زحمات شبانه روزی ما جواب داد انجمن ادبی ایرانیان تا چند روز دیگر آغاز به کار میکند. مکانی زیبا برای ارائه ی همه ی زیبایی هایی که خلق میکنیم و دوست داریم تا دیگران هم این زیبایی ها را ببینند و از خواندنش لذت ببرند. محیطی بسیار جذاب و کاربرپسند با امکاناتی فوق العاده زیبا میخواهیم کتابی بزرگ از ادبیات ایرانیان در فضای مجازی ایجاد کنیم.کتابی که دربردارنده ی مطالب تمامی ایرانیان ادب دوست و ادب پرور باشد. علاقمندان می توانند username مورد علاقه خود را به نشانی anjoman1390@gmail.com ایمیل نمایند.اولویت با عزیزانی است که زودتر ایمیل ارسال نمایند. تمامی عزیزان میتوانند دارای محیطی به آدرس اینترنتی username.adabsara.com باشند. منتظر خبر آغاز به کار سایت باشید

چیا

زیبا جالب دلنشین[گل]

چیا

زیبا جالب دلنشین[گل]

شلیر

یه کم از خاطراتت عقب افتاده بودم ولی جبران کردم همه رو خوندم...

یه همکلاسی!

سلام. خیلی اتفاقی وبلاگت رو دیدم. من همکلاسی سعدی رشیدی بودم. ادبیات ورودی 71...و البته از دوستای صمیمی اش و همخونه اش. این بچه هایی هم که اسمشونو آوردی همه رو می شناسم ! احتمالا ما همدیگرو بشناسیم . هر چی گشتم اسمت رو ندیدم :((