موسی

تو کوچه بن بست ما خونه ای بود کمتر از 40 متر با 7 نفر ادم که تو دو تا اتاق بسیار بسیار کوچیک میزیستن.

پدر خانواده که پیرمردی نحیف بود به کار باربری مشغول بود و مادر هم دکه ای کوچیکی داشت و بساط سیگار

سالهای سختی رو میگزروندن بعد از فوت پدرشون مادرشون جور زندگیشون رو به کول میکشید

یواش یواش که بزرگ شدن هرکدوم جایی مشغول بکار شدن

اون خونه کوچیک هم توسط یکی از بازاریان متنفذ جهت انبار خریداری شد و با پولش خونه ای بزرگ و جادار توی یکی از محله ها برا خودشون دست و پا کردن

موسی یکی از بچه های همین خونه بود که یکی دوسالی ازمن بزرگتر بود بعد سربازی توی مغازه بزرگی که لوازم برقی داشت مشغول بکار شده بود صاحب دکان که ادم مردی بود خودش اصلا مغازه نمی امد و موسی همه کاره بود و انگاری صاحب دکان

اوضاع مالی خانواده هم خیلی بهتر شده بود حاجی صاحب مغازه خیلی لوطی بود و همیشه ماشینش هم در اختیار موسی بود و ماهم چند نفری از بچه محله ها بعد ظهرهای تابستان با ماشین حاجی که دست موسی بود میرفتیم سراب نیلوفر یا سراب یاوری جهت شنا

اون دوران منم که بیکار بودم کارم شده بود فقط ورزش بعد ظهرها ساعت 1 که همیشه باشگاه کشتی کارگران میرفتیم با حسن داداشم و موسی و ستار 4 نفری همیشه

اونجا بودیم من که سر کار رفتم دیگه کمتر موسی را میدیدم فقط خاطرمه یه عروسی بوکان رفتیم که هنوز عکسهاش رو میبینم یاد موسی میوفتم

اخه بنده خدا بعد از اینکه زن میگیره یه شب که با زنش از مهمونی برمیگردن و پای پیاده در حال پیاده روی بودن  یه از خدا بیخبر با ماشین با سرعت زیاد موسی رو زیر میگیره  و انی و در دم فوت میشن

بعضی وقتها پیش خودم فکر میکنم بدون اینکه خبری داشته باشی یا حتی فکرشو بکنی یه دفعه ازین سرای فانی بری چه حالی داره

/ 5 نظر / 32 بازدید
دنیای کشتی

سلام کرماشان خدایش بیامرزد و در بهشت جای کند کرماشان بازم دست به قلم شدی داستانهای توپی مینویسی دمت گرم

خاطره امیری

آخی بنده خدا. کیه که از این اتفاقا خبر داشته باشه؟!