قافله

چند روز پیش عروسی یکی ازاقوام بود رفته بودم شهرستان اما اون دل ودماغ و انگیزه قبلا رو اصلا نداشتم نمی دانم علتش چیه ازدیاد سنه یا نماندن رفقای قدیمی .

بعد از اتمام عروسی یه سری زدیم به باوان با بچه ها رفتیم اطراف روستا  بچه ها یکیشون سه تار میزد و بقیه شون می خوندن و یکی از بچه ها اتش روشن کرده بود و مشغول اتش بود اما من ناراحت بودم یاد اون سفر کرده افتادم خیلی خیلی ناراحت شدم افتادم بیاد بهار سال 86که باهم کوه رفتیم واقعا به گرد پاش نمی رسیدم خیلی ورزیده و قبراق بود اما مثل این چند سال اخر همه ش تو فکر بود.

غروب با کلی ناراحتی و فکر برگشتیم روستا شب هم شامی خوردیم وبرگشتیم

 

ان سفر کرده که صد قافله دل همره اوست خدایا به سلامت دارش

/ 1 نظر / 32 بازدید