باران

از خویش می گریزم دراین دیار باران

دلتنگ روزگارم برمن ببار باران

 

بغض گلوی مارا باری تو ترجمان باش

ای بی شکیب باران ای بی قرار باران

 

درهق هق شبانه ماند بعاشقی مست

نجوای ناودانها در رهگذر باران

 

از همرهان درین باغ با من چه مهربان بود

بیدی که گریه می کرد در جویبار باران

 

برفرق کوه بشکن مینای همتت را

خشکید چشمه چشم از انتظار باران

 

با خنجر زلالت بشکاف پرده هارا

اسب وسوار گم شد در این غبر باران

 

از ان غزال زخمی برگیر خستگی را

با کاسه های سنگاب در کوهسار باران

 

وه زانکه دل بریدن از خویش و با تو بودن

تا روزهای پیچان تا ابشار باران

 

دلتنگ این دیارم ای غمگسار پرتو

در من ترانه سرکن با این بهار باران

                                               پرتو کرمانشاهی

/ 4 نظر / 58 بازدید
آزاد برای همیشه

روزها را نمی دیدی شب به دنبال سایه خود دنبال رده پایی می گشتی تا به نهایت برسی! مهتاب را برای خود دانستی برای شناختش حتی روزی را سپری نکردی و در انتظار نشستی تا مهتاب به دنبال زمینی همچون تو بیاید غرور را می خواستی ثابت کنی به مهتاب یا عشق خیالیت را؟

سحر

سلام و صد سلام به روي ماهت.......چقدر وبلاگت قشنگه من كه خيلي لذت بردم.دوست دارم بازم بيام اينجا..راستي تا يادم نرفته من يه سري لينك در مورد روانشناسي چهره كه خصوصيات افراد از روي چهره قابل تشخيص و نيز مستند مرگهاي واقعي كه خيلي جالب رو تو وبلاگم قرار دادم .... من خودم از اينكه تونستم بالاخره اين لينك هارو براي شما هم بزارم خيلي خوشحالم ..راستي يه سري مطالب جالب هم دارم با موضوعيت مختلف...خلاصه اينكه من خيلي دوست دارم دوستاي خوبي براي هم باشيم و به هم سربزنيم ...پس منتظرتم زود بيا[خداحافظ][گل]

من مریمم

من عاشق بارانم!! [بغل] بر من ببار باران!! . . .

من مریمم

چرا ما نظر میذاریم شما جواب نظرا رو نمیدی؟؟ [عینک][عینک] پس ادامه ی این دبیرستان زرافشانی چی شد؟؟ هان؟؟ هان؟؟ (جیییییییییییییغ) [زبان]