ایام بچگی(2)

 

یکی از همون شبهای تابستان که با استفاده از تاریکی شب رفته بودیم شکار ملوچک بخاطر درگیری هایی که اون زمان تو منطقه بودو خطری که امکان داشت بین درگیری قرار بگیریم  ما اون شب نتونستیم به شکارمون برسیم موقع برگشت از داخل بیشه زار با بچه ها فکری بسرمون زد ازون فکرای شیطنت امیز

یادمه اون موقع ها یه خانم مسنی تو روستا بود که مغازه داشت مغازه های اون زمان روستاها از کیک و نوشابه و گردو گرفته تا کفشهای پلاستیکی تقریبا همه چیز داشت

گاهی وقتها که برا خرید میرفتیم پیشش بچه ها چند نفری میرفتیم و شلوغش میکردیم و تو اون هیر و ویر یکی از دوتا بچه ها دستبردایی تو اون عالم کودکی میزدن ولی خداییش من هیچوقت ازین کارا نکردم منظورم دزدی از اون مغازه ست تو کل برنامه ها برا شیطنت بودم و لی هیچوقت دزدی حتی ازین نوع کوچکش هم نکردم

یادمه برادرم که خیلی تغس بود چکمه های بلند پلاستیکی که مال ابیاری بود رو پاش میکرد و به بهانه خرید با بچه های دیگه میرفتن و از گونی گردوها چکمه هاش رو پر میکرد

یه بار یه چیز جالب که از یادم نمیره این بود اون خانم تابستانها هندوانه هم میاورد و تو مغازه میفروخت یه بار شب بود و رفتیم در خونه شون در زدیم واونم اومد مغازه رو باز کردد با بچه ها یه هندونه گرفتیم و همونجا شروع به قاچ قاچ کردن هندونه کردیم و شروع به خوردن همینکه دیگه داشت تموم میشد اون بنده خدا منتظر گرفتن پولش بود بچه ها با گاوبازی شروع به دعوا با پوست هندونه ها کردن و یکی از بچه ها با پوست هندونه پریز برق رو نشونه گرفت و دقیق زد به هدف و برق خاموش شد بچه ها شروع کردن به شبیخون و دستبرد و تا صاحب مغازه خواست برق رو روشن کنه بچه ها زدن به چاک

فرداش اون خانمه یکی یکی در خونه بچه ها رفت و غرامتش رو از پدر و مادر بچه ها گرفت

داستان اصلی برمیگرده به اون شبی که اول بحث گفتم که نتونستیم بریم شکار اون شب تو برگشت یه فکری به سرمون زد جلوی بیشه یه رودخانه بود که اون زمانها خیلی پر اب بود الان به گمونم فقط فصلی شده

از پلی که رو روخانه که رد میشدی نرسیده به روستا هر خانه ای براخودش یه قسمتی از اون خاک جلوی روستا رو برا خودش کرده بود تپالدان و مثل سنگر بندی چند ردیف تپاله به ارتفاع 5/1متر تقریبا بلند بود

ماهم با استفاده از تاریکی شب پشت اون تپاله ها سنگر گرفتیم و مغازه اون پیر زنه رو با قلماسک و تیرو کمان هدف گرفتیم چشمتون روز بد نبینه تو 10دقیقه اونقدر سنگ به در و دیوار مغازه و خونه شون زدیم که همه جا گرد وخاک شده بود اخه اون موقع ها خونه های روستا از کاه و گل درست میشد اگه سنگی بهش میخود گرد و خاک ازش بلند میشد چه برسه به اون که اونهمه سنگ رو به اون بزنی

خلاصه بعد عملیات همگی فرار کردیم و هرکی رفت خونه و فرداش دوباره دعوا و مرافعه اون خانوم شروع شد و در خونه تک تک بچه ها رو گرفت  

الان که فکرش رو میکنم چه کارایی که نمیکردیم گاهی وقتها یادمه تحت تاثیر فیلمایی قرار میگرفتیم که تو بچگیمون از تلویزیون پخش میشد و ماهم همونارو تکرار میکردیم

 

واژه نامه

ملوچک:در زبان کردی به گنجشک میگویند

گاوبازی :به دعوای ساختگی و سوری میگویند

تپاله:تیکه های مدفوع حیوانی که داخل اب مانند کاهگل میکوبیدند و به شکل هندسی خاصی در میاوردن و برا سوخت ازش استفاده میکردن

تپالدان:محل قراردادن تپاله ها رو میگفتن

قلماسک:به فارسی فلاخن هم میگویند که از دوتا بند و یک کفه درست شده که با اون سنگ رو به فاصله زیاد پرتاب میکنن پیشتر چوپانها برا دفاع از گله در مقابل گرگ ازش استفاده میکردن

 

/ 14 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
sسیدرضا

بعضی از کلمات برای من تازگی دارند مثلاقلماسک که در منطقه ما بهش (قه پانچه له )میگویند یا ملوچک که ما بهش در مهاباد(چوله که )میگوییم

دختربلا

سلام واقعا کارایی که بچگی کردیم هیچوقت برنمیگرده... شمام ماشاله خیلی شیطون بودین....

کشتی کرمانشاه

سلام عالی ... بود ... خوش بحال قدیما من که سنم نمیرسه ولی از صداقت و ژاکی اون دوران فقط از خانواده و بزرگ ترها شنیدم ... زمونه خیلی عوض شده و بد ... راستی شیط لهجه کرماشانیم به مولا

روح الله نارویی

سلام من دنبال هم کلاسیم میگردم شخصی به نام مهدی براکی از کرمانشاه

امیر

سلام خاطره یل همیشه ئه رامان تداعی کننده ی گذشته ی رنین و قشنگه مانه. [لبخند] آقا چه کاریلی کردیاین. لذت بر دم له خوندنی خاطره ی فره قشنگت. موفق بی و سربرز به هیوای هیواکانت [لبخند][گل]

علی

سلام کاکه گیان دست خوش یه انتقاد داشتم بهتره وه جای نوسین خاطراتت کمی هم در مورد کرد بنویسی وبت نامی دیار کرده ولی چشتی وه ناوی نیه کرده

شهرام

سلام با مطلب تازه ايي بروزم و منتظر حضور شما [گل]

navid

سلام . خب دوران بچگی هزار خاطره داره و البته هر کاری هم ممکنه ادم انجم بده خلاصه با همین کارها اشتباه و درست رو تنبیه و غیره را آدم میفهمه. مرسی از حضورتون خوشحال شدم