یک داستان واقعی

سال 75 بودمن بعد از دانشگاه و گرفتن مدرک فوق دیپلم  حدودا 21 سالم بود و سرباز بودم

بعد از اتمام مراحل اموزشی در کرج به یکی از شهرهای کردستان اعزام شدم.

یه روز که توی شهر اومده بودم رفتم جلوی مغازه پدر بزرگم راستی یادم رفت بگم خونه پدر مادرم یکی از روستاهای اون شهر بود و پدر بزرگم توی اون شهر مغازه داشت وغروبا بعد پایان کار روزمره اش به روستا بر می گشت

اون روز پدر بزرگم با اصرار من رو به روستا برد پدر و مادر بزرگم اونوقتها تنها زندگی می کردن تمام پسر و دختراشون ازدواج کرده ورفته بودن پی زندگی خودشون.

شب موقع خواب من که تنها توی یکی از اتاقها خوابیده بودم نصفه شب چیز وحشتناکی رو دیدم که الان بعد سالها هنوز که به ان فکر می کنم مو بر اندامم سیخ میشه.

ساعت حدود 2شب بود که حس خفگی به من دست داد وقتی چشمم رو باز کردم صحنه وحشتناکی رو دیدم یه پیرمرد با قیافه ای بسیار وحشتناک  زانوهاش رو   روی  سینه من گذاشته بود وبه طرز وحشتناکی به چشمهای من زل زده بود

چون شنیده بودم خوندن ایت الکرسی باعث فرار اونا می شه شروع به خوندن کردم اما هرچی می خوندم تکان نمی خورد واقعا لحظات ناراحت کننده و ترسناکی بود .الان که بعضی وقتها فکرش رو می کنم می گن مثلا فلانی جوان بوده تو خواب سکته کرده حتما اینجور چیزایی اتفاق می افته که جوانا تو سن پایین بعضی هاشون تو خواب سکته مغزی و قلبی می کنن.

واقعا نمی خوام از خودم تعریف کنم ولی من همیشه تو دوستام و فامیل به ادم نترسی مشهورم بازهم می ترسیدم ولی خودم و جمع و جور کردم .

این اتفاقها حدودا 10 دقیقه ای طول کشید .اول خواستم با مشت تو صورتش بزنم  پیش خودم گفتم نکنه به من ضربه بزنه چون شنیده بودم خیلیها بر اثر ضربه جنها دیوانه شدن.

پیش خودم تصمیمی گرفتم و مچ دست اون رو گرفتم. من که ورزشکار و قوی بنیه بودم در همون حالتی که دستش رو گرفته بودم با تمام زورم اونو به دیواری که کنارش خوابیده بودم کوباندم از کوبیدن اون به دیوار صدای محکمی برخواست و دیدم که مثل یه حیوان چهاردست و پا از روی من پرید وبه طرف در ورودی فرار کرد.

دقیقا تا حدود 10-15دقیقه از اتفاقی که برام افتاده بود شوکه شده بودم و حتی جرات بلند شدن از جام  رو نداشتم.

بعدا بلند شدم وبه حیاط خونه رفتم و برق حیاط رو روشن کردم و با ترس اطراف رو نگاه کردم اما چیزی ندیدم  برگشتم ولی تا صبح خوابم نبرد همه ش اون صحنه جلوی چشمام راه می رفت و به اون فکرمی کردم  

حدودا یکسالی این مسئله رو برای کسی بازگو نکردم چون می دانستم که کسی باور نمی کنه تا اینکه بعد از یکسال یه شب مهمان زیادی خونه ما مهمان بودن که سر صحبت فامیلها در مورد جن باز شد هرکی چیزی می گفت منم اون داستان خودم رو باز گو کردم چند تایی از فامیلا همه ش انکار می کردن می گفتن غذا زیاد خوردی اون شب یا خواب دیدی تا اینکه پدرم به حرف اومد و گفت 30سال پیش همین اتفاق برای برادرش

یعنی عموم توی همون خونه پدربزرگم اتفاق افتاده که عموم با مشت توی دماغش کوبانده بود که فرار کرده بود اون موجود .چون پدرم می گفت که قدیمیها می گن جن دماغ نداره برای اینکه کسی نفهمه از خمیر برای خودشون دماغ درست می کنن وبه همین خاطر عموم به اونجاش زده بود عموم انسان شجاع ونترسی بود همه اون رو می شناختن اون شبی که ما این حرفهارو میزدیم سال 76 بود عموم سال 65 مرده بود واین داستان عموم مال جوانیهاش بود که اتفاق افتاده بود

بعدا یکی از داییهام نیز که تو مهمانی بود گفت من هم این موجود رو دیدم موقع بچگی و حتی چند روز شدیدا مریض شدم .

حتی مادرم از مادرش نقل می کرد که حتی یه بار که مادرش حامله بوده همون موجود با عصایی که دستش بود .عصا رو رو گوش مادر بزرگم قرار داده بود و فشار داده بود که پدربزرگم در همون لحظه وارد شده بود واون موجود فرار کرده بود.

همه متفق القول عقیده دارن که اون موجود توی اون خونه هست اما معلوم نیست جنه یا چیزی دیگه س

الان که سالهاست پدربزرگ ومادر بزرگم  فوت کردن اون خانه حالت مخروبه بخودش گرفت واقعا جرات می خواد کسی اونجا بره چون اون خانه الان مخروبه و خالیه

ولی من شنیدم جن واین موجودها بسراغ ادمهای ترسو نمیرن

خدا می دونه که اینایی که گفتم عین واقعیته       

 

/ 140 نظر / 6362 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سیمین

الی جون کوچولو تینجا سایت جم جونیور نیست عزیزم اشتباه اومدی اجی

مسعود

مگه میشه؟مگه داریم؟

سپیده

دوستان همتون سر کارید الان نویسنده وب داره هر هر بهتون میخنده اگه ندیدین حالا من گفتم میخی باور کون میخی نکون

سپیده

اخه مگه جنا بیکارن بیان سراغ ما مگه این که اذیتشون کنیم اگه کاری به کارشون نداشته باشیم اونام بیکار نیستن بیان سراغ ما والااااااااااااااا اما خداییش داستانش باحال بو د خخخخخخخخخخخخخخخخ

edward

من انسانی زود باوری نیستم اما به همه نمیگم تو داری دوغ میگی.الان نمیدونم راست گفتی یا نه.چون من خودمم جن دیدم کرکام ریخته

edward

بابا این داستان رو خوندم...خدا خیریت بده الان چطور برم حموم.فردا خالم داره از مکه میاد...سکته کنم گناش گردنه تو....گفته باشم...چون این داستان رو تو نوشتی منم دیدم[نیشخند]

مm.m13

woooww چه قدر باحال من که بودم سکته میکردم واااای من خیلی ترسو هستم

Drmoooooooon

لایک جالب بود...[گل]

پویا

شب بود میخوندمش هیچی دیگه ریدم شلوار متمتنم کشتم هخخخخخخخ

reza007

من هم به نوعی وقتی سرباز بودم این اتفاق رو تجربه کردم ولی هنوز که هنوزه نمیدونم اون شب برام چه اتفاقی افتاده خیلی دنبال ماهیت اتفاقی که افتاده بود گشتم ولی خیلی دلیل نطقی پیدا نکردم خیلی دلم می خواد باز اون اتفاق برام بیفته الان دیگه هم شرایط سنی و هم تجرباتی دارم که مایلم دوباره اون اتفاق رو تجربه کنم