کرماشان

دست نوشته ها

پنجشنبه رفتم یه قصابی گوشت بگیرم ساعت حدودای 8شب بود صاحب مغازه داخل دکانش نبود برا یه کاری بیرون رفته بود درو همسایه ش گفتن برمیگرده خلاصه منم اونجا منتظر موندم دوتا خانوم یکی مسن و یکی هم حدودا 27یا 28سال با یه پسر بچه حدودا 7ساله اونجا منتظر قصابه بودن و داشتن حرف میزدن

بعدش که قصابه اومد اون خانوم جوانه که دست پسر بچه تو دستش بود و خوش لباس و محترم هم به چشم میزد از قصابه خواست که براش 4000تومان گوشت بزاره

قصاب هم یه ذره گوشت که به اندازه یه کف دست نمیشد رو براش گذاشت رو ترازو

 بنده خدا زنه گفت این که همه ش استخونه مرد قصاب هم گفت خانم 4000هزار تومان همین میشه بدجوری دپرس شدم و خیلی حالم گرفته شد چند بار خواستم به قصابه بگم یه کیلو گوشت بهش بده به حساب من اما چون فکر کردم شاید بهش بر بخوره و ناراحت بشه این کار رو نکردم اما بدجوری دمق شدم

وقتی گوشت رو گرفتم تا خونه بدجوری تو فکر رفتم و همش به اون بنده خدا فکر میکردم که با آبرو هم زندگی میکرد و مثل بعضی ها که حتی محتاج نیستن ولی عادت به گدایی دارن نبود ویا حتی مثل برخی از افراد که حتی حاضر به تن فروشی میشن برا یه لقمه نون  ازونایی بود که با سیلی صورتشون رو سرخ نگه میدارن و با شرف زندگی میکنن

واقعا عجب روزگاریه بعضی ها هستن بچه هاشون پورشه 400میلیونی تو شهر سوار میشن و بعضی هام ندارن 4000تومان گوشت بگیرن شایدم ماهها رنگ گوشت رو نبینن

دیگه هیچی نمیگم قضاوت رو بعهده خودتون میگذارم حرف دلم رو هم با تاثر فراوان بایگانی و زندانی میکنم

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٧ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

Design By : nightSelect.com