کرماشان

دست نوشته ها

تو کرمانشاه یه همسایه داشتیم که تعریف میکرد قبل از انقلاب استخدام شهربانی شده بودم و همون اولین سال خدمتم تو تهران خدمت میکردم و پست خیابان لاله زار بودیم و بیشتر مواقع با یه نفر دیگه که اهل سنندج بود هم پست بودیم و دوست هم بودیم و محل پستمون خیابان لاله زار بود اونجام که میدونین قبل انقلاب بیشتر کافه ها و ک ا ب ا ره ها تو اون خیابون قرار داشتن .

 

خلاصه تعریف میکرد برا اینکه پاسبانها نظم اون خیابون رو داشتند و مانع دعوای کسایی که به اون کافه و ک ا ب ا ره ها میرفتند و مانع شکستن وسایل صاحب کافه ها توسط بعضی از لات و گردن کلفتها میشدن صاحبان کافه ها خیلی هوای پاسبانها رو همه نظره داشتن از خرد و خوراک تا چیزای دیگه گرفته

 

ولی یه کافه بزرگ بود که خواننده های مشهوریم اونجا رفت و امد داشتن و میخوندن اما صاحبش کافه بخاطر اینکه ما شهرستانی بودیم و جوان هم بودیم زیاد مارو تحویل نمیگرفت معمولا بیشتر پاسبانهای تهرانی رو تحویل میگرفت

 

خلاصه یه روز که از دستش خیلی عصبانی  بودیم تصمیم گرفتیم اساسی یه حال بهش بدیم خلاصه دوست سنندجیمون گفت فکر خوبی براش دارم همین جا بمون من الان برمیگردم خلاصه رفت ناصر خسرو و بعد نیم ساعت برگشت دیدم که عزیز خان رو همراه خودش اورده

 

خلاصه ما جریان رو برا عزیز خان تعریف کردیم اینم بگم اون موقع ها عزیز خان تازه بخاطر دعواهاش تازه از ژاندارمری اخراج شده بود اخه قبلا ایشون استخدامی ژاندارمری بودن و بعدها بخاطر سرکشی و گردن کلفتی اخراج شده بودن.

 

عزیز خان داخل کافه رفت و سفارش   ا ب  ج   و  و غیره داد بعد نیم ساعت حسابی که گرم شد پا شد و با صندلیها افتاد بجان بار و شیشه ها و همه چی رو خرد کرد همه مشتریها در حال فرار بودن صاحب کافه هم پیاپی هوار میکشید و صدا میزد اهای پاسبان اهای پاسبان....

ماهم که خودمون رو قایم کرده بودیم و از دور نظاره گر بودیم و داشتیم کر کر میخندیدیم

عزیز خان که کارش تموم شد بیرون اومد و یه دستمال ابریشمی که دستش بود رو دور گردنش انداخت و سوار یه تاکسی شد و رفت

 

ماهم همون که اون رفت با عجله اومدیم و شروع کردیم به بد و بیراه گفتن و کی بوده و کجا رفته چه پدر سوخته ای بود ه و از این حرفها

صاحب کافه به ارامی جلو اومد و گفت پدرم خر بود مادرم خربود خودم خر بودم غلط کردم

از فردا هرچی خواستین بخورین همشهریتونم بیارین زودتر میگفتین و این کارو بسرم نمیاوردین

ماهم که بدروغ خودمون رو ناراحت نشون میدادیم ولی با دممون گردو میشکستیم

 

اینم بگم تو تهران قدیم همه عزیز خان رو میشناختن و دوستی زیادیم با اقا تختی داشت

عزیز خان سال 75با انکه هنوز تا ان زمان مجرد بود بدون اینکه از خودش یادگار و فرزندی داشته باشه در زادگاهش سنندج از دنیا رفت

i

ایستاده نفردوم از راست عباس زندی قهرمان کشتی جهان و پهلوان پهلوان ایران

نفر نشسته از راست پهلوان عزیز خان رحمانی

عزیزخان رحمانی کردستانی

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٦ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

Design By : nightSelect.com