کرمانشاه دیار کرد
دست نوشته ها
سال درسی 71-72بودسال چهارم دبیرستان بودیم متاسفانه چیزی که اصلا به فکرش نبودیم درس خوندن و کنکور و اینجور چیزا بود از طرفی هم تقصیری نداشتیم ما که نسل جنگ بودیم و شهر کرمانشاهم مدام اماج حملات بود بخاطر تعطیلی مدارس پایه درسیمون ضعیف شده بود یادمه بسیاری از معلمامون بیخیال بودن که مارو اگاه کنن و برا کنکور اماده کنن بعضی هام واقعا معلمای مسئولیت پذیری بودن و جسته گریخته به ما گوشزد میکردن که خودتونو اماده کنکور کنین ماهام متاسفانه که توی یکی از شلوغترین دبیرستانهای کرمانشاه به اسم زرافشانی بودیم همه ش به فکر ورزش و شلوغی و اذیت و ازار معلما تو کلاس و چیزای بیخود بودیم. اصلا به این فکر نمیکردیم که فردایی هست و تمام زحمات چندین ساله مون بستگی به کنکور داره. عوض درس خوندن از دو کلاس سال چهارمی که تو دبیرستان بودیم 10-15نفری بودیم که تو مدرسه کارمون شده بود والیبال شرطی بازی کردن مدرسه مون توی تاریکه بازار کرمانشاه کوچه مسگرا بود. دقیقا نزدیک نان برنجی پزها بودیم وقتی که بازی میکردیم تیم بازنده باید میرفت نان برنجی و نان خرمایی برای تیم برنده بگیره یادش بخیر اقای داوری که ناظم مدرسه بود خودش هم بیشتر وقتها با ما والیبال بازی میکرد و میونه ش با ماها خوب بود والیبال کردن ما مختص به زنگ ورزش نبود سر کلاس دبیرای دیگه هم بیشتر مواقع جیم میزدیم میرفتیم تو حیاط مدرسه . یادش بخیر اقای هویدا دبیر فلسفه و منطق بود سر کلاسش جالب بود همیشه بحث مربوط به سهراب سپهری و شریعتی بود ماهام اونموقع ها زیاد توجه نمیکردیم یا بهتر بگم این چیزارو به اقتضای سنمون درک نمیکردیم. بیشتر مواقع از دست ما به اقای داوری شاکی میشد و اقای داوری هم ظاهرا جلو چشمشون مارو تهدید به عدم معرفی جهت امتحانات پایان سال میکرد اما دوباره روز از نو روزی ازنو......... اقای ضرابی دبیر تاریخ رو با اون قیافه شق و رق و مرتب رو هیچوقت فراموش نمیکنم که تاریخ به ما درس میداد با کت و شلوار سرمه ای و مشکیش ابهت خاصی داشت و بی شباهت به شخصیتای تاریخی نبود من یکی که از درس دادنشون کیف میکردم چون واقعا مسلط و باسواد بودن تو کارشون راستی اینم بگم از خانواده های قدیمی و سرشناس کرمانشاه بودن به گمانم هیئتی هم روبروی محله چنانی داشتن که محرمها خیرات میکردن. راستی اقای رشیدی هم یادم نره که انسان بسیار محترمی بود و اون سالهایی که درس حرفه و فن تو مدارس بود دبیر این رشته بودن که بعدها که این درس نموند ایشون کارای دفتری میکردن. یادمه یه بار بچه ها سال چهار کلاسشون رو اتیش زدن و نیمکت و طبقه هارم اتیش زدند چون اونموقع بخاری نفتی بود که بچه ها یا امپول توش مینداختن که بدجوری میترکید یا اونقدر سوختش و زیاد میکردن تا اتیش میگرفت از سر اون جریان حدود دو ماه تو اون سرمای سخت به ما بخاری ندادن تا عاملای این کارو بچه ها معرفی کنن اما هنوزم که هنوزه نتونستن بفهمن کار کیا بوده راستی اینم بگم چند تایی مخبر تو کلاس داشتیم که همیشه راپورت میدادن که بچه ها بهشون انتن کلاس میگفتیم اونام نفهمیدن کار کیا بوده یادمه زنگ تفریح که میشد از در مدرسه بیرون میرفتیم تو بازار بگردیم یا بهتر بگم از مدرسه فراری میشدیم که اقای داوری با بلندگو اسمامون رو صدا میزد و میگفت میدونم رفتین تو بازار برگردین که کلی ماهام میخندیدیم و میگفتیم فکر میکنه زندان الکاتراسه با بلنگو صدامیزنه که تو بازارهم مردم صداشو میشنیدن عکسی از زمین والیبال زرافشانی و بچه های سال چهارم دبیرستان سال ٧١ تا اینجا بسه بعدا ایشالا مابقی خاطرات دبیرستان زرافشانی رو مینویسم
| Design By : nightSelect.com |

