کرماشان

دست نوشته ها

چند وقت پیش برا یه ماموریتی رفتم سنندج شهر خیلی تغییر کرده بود یاد سالهای نه چندان دورافتادم اخه سالهای 72-74من تو دانشگاه ازاد سنندج درس می خوندم .خیلی از خاطرات گذشته ویاد دانشجوای اون موقع   مثل اینکه جلوم رژه می رفتن خیلی دلم گرفته شد همینطوری که داشتم تو شهر قدم می زدم رسیدم به میدان ازادی(اقبال )یه جوری شدم فکر می کردم الان چند تا بچه های اون دوره رو میبینم اخه بعضی از دانشجوهای کرمانشاهی و سنندجی  اون دوره پاتوقشون پاساژحمید دور میدون بود خیلی دلم گرفته شد پیش خودم گفتم کاش الان اون سالها بود و دوستان رو می دیدم همینطور که تو شهر می گشتم یاد خانه مجردی های تو محلات شهر می افتادم که چه شبهای برا شب نشینی و وقت گذرانی باهم جمع می شدیم  .(حتما اگه وقت شد خاطرات زمان دانشجویی رو هم می نویسم)

رفتم و یه سری به محله قطارچیان زدم که یکی از محله های خیلی قدیمی شهره که زیاد هم تغیر نکرده باهمون بافت سنتی و قدیمی.

وجه تسمیه قطارچیان اینه که اون موقعها که ماشین نبوده مردم این محله بیشترشون اسب و قاطر و غیره داشتن که قطارچی بهشون می گفتن چون حیوناروپشت سر هم  قطار می کردن و برا حمل و نقل کالا ازشون استفاده می کردن.یادمه یه پیرمردی بود که پهلوان قدیمی بود واهل همین محله بودو خیلی خاطره داشت که بعضی وقتها برامون تعریف می کرد مثلا می گفت 10-11یازده سالش بوده که با پا و حیوان جهت اوردن گیاه ثعلب که برای درست کردن بستنی بوده تو عرض 30روز از سنندج تا شهر وان در ترکیه می رفتن و تو راه هم با فروش بعضی وسایل مثل نخ و سوزن و کفش و سایر مایحتاج عشایر ازشون نان می گرفتن .

این پیرمرد که هنوزم قیافه سرحال و ورزشکاریش معلوم بود اسمش حسین دستیار بود که حسین بهمن سرباز هم بهش می گفتن سنندجی های قدیمیتر حتما میشناسنش .

می خوام یه خاطره از ایشون نقل کنم که واقعا دوران دیده و میدان دیده بودن

چون از ورزشکارای قدیمی زورخونه ای بود بیشتر پهلونای قدیمی ایران رو می شناخت و باهاشون دوست بود علی الخصوص باستانی کارای قدیمی کرمانشاه رو .

می گفت دو تا کرمانشاهی پهلوان بودن که اون زمان ماشین سنگین داشتن و دوستش بودن که یکیشون تعریف کرده بود که یه روز تو جاده سنندج –کرمانشاه با فاصله حدودا نیم ساعت داشتن رانندگی می کردن که ماشین برادر کوچیکه جلوتر بوده که یه دفعه تو جاده یه نفر جلو ماشین می پره اونم با هر زحمتی بوده ماشین رو کنترل می کنه و میاد پایین واون مرد رو می گیره و سیلی محکمی تو گوشش میزنه که یه دفعه متوجه می شه که اون مرد کر ولال بوده خیلی ناراحت می شه و دوباره راه می افته بعد از چند دقیقه متوجه می شه که از روبرو یه جیپ نظامی بشدت داره بهش چراغ میزنه اینم ماشینو متوقف می کنه می بینه که یه افسر با دوتا درجه دار از ماشین میان پایین بعد افسره بدون این که چیزی بگه محکم می زنه تو گوشش وفقط اینو  می گه (ادم باش) و چیز دیگه ای نمی گن و راه می افتن میرن .

بعد می گفت که سیلی اونقدر محکم بود که انگار مغزم داشت اتیش می گرفت دیگه نتونسته بود حرکت کنه بعد نیم ساعت برادر بزرگشم بهش می رسه می گه چی شده که اونم داستان رو تعریف می کنه و می گه اون جیپ رو ندیدی که برادر بزرگتر می گه از اون موقع تا حالا به هیچ ماشینی برخورد نکرده ام .

اینم بگهم چون اون موقعها مثلا 50سال پیش ماشین خیلی کم بوده و در روز شاید 10-15ماشین از این جاده تردد نمی کردن .

بعد یادش میاد که این علتش همون کاری بوده که برسر اون مرد کر ولال بیچاره اورده ودست روزگار از اون انتقام گرفته درحالیکه اصلا اون جیپ تو جاده نبوده و پهلوان حسین منظورش از این خاطره این بود که هر کاری بکنی نتیجه ش رو می گیری چه خوب و چه بد

بعد با صدای زورخونه ای مثل مرشدای قدیم این شعر رو میگفت :

هر دست که دادی همان دست گرفتی

                                              هرنکته که گفتی همان نکته شنیدی

البته می گفت همیشه این شعر و یه درویش قدیمی به اسم درعلی که قدیما تو سنندج بوده وکشکول و زین داشت و حالا مرحوم شده این شعرو با صدای زیباش می خونده که واقعا تفسیر زیبایی برای این خاطره بوده

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢٠ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

Design By : nightSelect.com