کرماشان

دست نوشته ها

هروقتی اهنگهای اسماعیل سابور رو میشنوم بی اختیار یاد سامان بهرامی می افتم با اون چشمهای درشت و موی بورش تیپ خاصی داشت شاید علتش اینه هردوشون اصالتا اهل شهر پاوه هستن

اما سامان بزرگ شده شهر کرمانشاه بود مثل سایر پاوه ایهایی که سالهاست تو کرمانشاه زندگی میکنن

اولین باری که دیدمش به گمانم سال 82بود یه رنو داشتم که برا دوستم ئاکو زنگ زدم که گفت داریم از کرمانشاه میریم سنندج منم رفته بودم کامیاران

که ئاکو و سامان و سرکو  رو سوار کردم برا سنندج اخه اونجا دانشجو بودن

اونروز رو رفتم خونه ای که تو سراه ادب گرفته بودن دوستی من و سامان از اونجا شروع شد

سالها باهاش ارتباط داشتم اخرین باری که دیدمش تقریبا 7-8ماهی قبل از مرگ نابهنگامش بود تقریبا اسفند ماه سال 89بود که گفت زن گرفته و شرکت نفت مشغول بکار شده

مدتها ازش خبر نداشتم تا چند بار به موبایلش اس  میزدم که جواب نمیداد

اخرش یه روز خانمی با صدای گریان تماس گرفت و گفت من زن سامان هستم و مثل اینکه شما خبر ندارین که سامان چند ماهه که فوت کرده تو تصادف ماشین اونم دقیقا یه هفته بعد مرگ پسر عموش هاوار که اونم تقریبا همسن سامان بود

اونقدر ناراحت شدم که اصلا ندونستم که چه حالی دارم اخه سامان همه ش 28سال سن داشت با هزاران ارزو

مرگ این عزیزان یه پیامی داشت برای من یه زمانهایی تا یادم بود همیشه پیرها بیشتر میمردن اما حالا پیر و جوان نداره

مرگ قافله پس و پیشه   نوبت نمیشناسه و پیر و جوان و گدا و ثروتمند نمیشناسه

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/۸ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

Design By : nightSelect.com