کرماشان

دست نوشته ها

خلاصه با هر بدبختی که بود از اون ارتفاع که پایین امدم تازه کارم درامده بود ساعت حول و حوش 9شب بود پیش خودم فکر کردم اگه برگردم بطرف روستای محل زندگی پدربزرگ اینام بهتره اما اشتباهم همین بود نزدیکترین کارمن این بود که باید به روستای سرابکام میرفتم

اما پیش خودم گفتم حتما دایی و پسر خاله م رو توراه میبینم غافل از اینکه اونا وقتی دنبال من میگردن رد من رو چون زمین خیس بوده و جای پام تا لب دره افتاده بوده دنبال میکنن دیگه بدجوری میترسن و داییم میگه حتما پرت شده پایین چون کسی نتونسته تا حالا ازین دره بیاد پایین ولی به پیشنهاد پسر خاله م که میگه بریم روستای سرابکام شاید رفته باشه اونجا اگرم نرفته باشه مردم رو کمک میاریم که بگردیم دنبالش

 

موقع رفتن به اون روستا مردم رو اتفاقی میبینن که با چراغ دارن دنبال یه نفر از اهالی روستای خودشون میگردن که با اونا دنبال منم میگردن که چیزی دستگیرشون نمیشه خلاصه به روستا میرن واز تلفن مخابرات اونجا با تلفن مخابرات روستای خودشون تماس میگیرن اون وقتها موبایل که نبود و داییم ماوقع را برای مادربزرگم تعریف میکنه خلاصه بدجوری همه ناراحت میشن

اما بپرسین از حال من

باران شدید میبارید و زمین مثل باتلاق شده بود تا زانو تو گل ها فرو میرفتم موقع راه رفتن هوا اونقدر تاریک و ابری بود که هیچی معلوم نبود تنها شر شر بارون رو میدیدم

رو حس خودم راه روستا رو میدونستم خلاصه کورمال کورمال راه افتادم از دامنه کوه بطرف روستا

صدای گرگها رو خیلی نزدیکتر میشندیم اما دست خالی بودم حتی یه چاقو پیشم نبود

بدجوری هم سردم بود تنها با یه لباس و دستهام رو هم از شدت سرما تو جیب شلوار کردی که پام بود کرده بودم

ترس از خورده شدن توسط گرگها بدجوری ازارم میداد خیلی سریع راه میرفتم اما بخاطر باران و گل ولای حرکتم بسیار کند میشد

شاید حدود 2ساعت راه رفتم تا چراغ اولین خانه روستا رو دیدم تو زندگیم اینقدر خوشحال نشده بودم

با سرعت خودم رو به روستا و در خونه پدربزرگم رساندم دیدم خاله م  و یه تعدای جمع شدن

ازدیدنم خوشحال شدن اما خاله م بدجوری پس رفت نیست داییم زنگ زده بود و جریان گم شدن من رو گفته بود با دیدن من خیال کرده بود حتما داییم دروغ گفته و پسر اون یه بلایی سرش اومده که دلداریش دادم و گفتم اونا باهمن نگران نباش

خلاصه ماشین جیپ داییم رو روشن کردم و با یکی از پسر خاله هام بطرف روستای سرابکام راه افتادیم.هرچند خیلی خسته و سردم بود و داییم و پسر خاله م رو که اونجا بودن اوردیم

موقع برگشتن ساعت تقریبا یک شب شده بود واقعا یه اتفاق فراموش نشدنی بود

الان سالها ازون جریان گذشته و پدر و مادربزرگ هم برحمت خدا رفتن و خونه شون هم خراب و سوت و کور شده واقعا گذر ایام همه چیز رو پاک و محو خودش میکنه

نوشته شده در ۱۳٩۱/٩/٢۳ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

Design By : nightSelect.com