کرماشان

دست نوشته ها

صبح که از در یه پرنده فروشی رد شدم و چندتا خرگوش رو تو قفس دیدم یهو پشت فرمان رفتم به 30وچند سال پیش

اونوقتها خونه مون تو محله سرتپه بود با خانواده عموم تو یه خانه تقریبا بزرگ و قدیمی زندگی میکردیم

یه فامیلی داشتن پدرم اینا دقیقا نمیدونم چه نسبتی داشت اما فکر کنم دایی پدرم بودن یه پیرمردی بود حدودا 70سالش میشد بهش لاله قادر میگفتن واقعا ازون ادمای صاف و بی شیر پیله و ساده و دست و دلباز و با معرفت روزگار بود ازون ادمایی که تو این دوران دیگه نمیشه جست اونارو

بنده خدا تنها زندگی میکرد اخه خانمش تو اون درگیریهای اوایل انقلاب کردستان کشته شده بود توی روستا به اسم کانیشه زندگی میکردن یه روز که رفته بود از پشت بام لباس هایی رو که رو طناب برا خشک کردن انداخته بود بیاره مابین درگیری قرار گرفته بود و بی گناه کشته شده بود

دوتا خرگوش برا ی من و برادارام که کوچیک بودیم اورده بود لاله قادر که اونام اونقدر زاد و ولد کرده بودن که تمومی خانه رو در برگرفته بودن داستان به اینجا ختم نمیشه بر حسب عادت خرگوشا تمام دار و دیوار خونه رو کنده بودن و همه جارو چاله چاله کرده بودن

اخر الامر مجبور شدن تمام خرگوشارو به فامیلا بدن تا از شرشون خلاص بشن

یادش بخیر خیلی دست و دلباز بود هربار که میامد کرمانشاه از روستا یه قابلمه بزرگ عسل طبیعی که بوی عطرش رو هنوز بخاطر دارم برامون میاورد عسلی که امروزه اصلا پیدا نمیشه چون همه چی تقلبی شده

خیلی ادم ساده ای بود یه بار یادمه زمستان بود رفت حمام اونموقعها حمامها نفتی بود و چه دردسری برا روشن شدنشون میکشیدن بعدشم دود کردن و سرو صدای همسایه ها واقعا یادش بخیر

چند ساعتی شد بیرون نیامد مادرم خدا بیامرزتش به پدرم گفت برو ببین چی شد اتفاقی براش نیفتاده باشه چرا بیرون نیامد

پدرم رفت و با خنده برگشت ازش پرسیدیم چی شده  گفت بنده خدا ندونسته فقط شیر اب گرم رو باز کرده و اب اونقدر داغ بوده که بنده خدارو میسوزونه اونم وان رو پر اب میکنه و اونقدر صبر میکنه تا سرد بشه و خودشو بشوره به این خاطر اونقدر دیر کرده بود

یه چیز میگن که بچه ها خوبی و بدی ادمارو زودتر درک میکنن من تا حالا خیلیارو تو زندگی 38ساله خودم دیدم خیلیاشونم الان دیگه نیستن اونوقتها خیلیا برا مریضی یا کارایی که تو شهر داشتن همیشه میومدن خونه ما و خونه ما پاتوق شده بود خیلیهاشون ادمای بی صفتی بودن  اما ادمی به درستی و پاکی و مهربانی ایشون ندیده بودم واقعا اینرو حس میکردم الانم که سالها از مرگشون میگذره گاهی وقتها که حرفشو میزنیم تو خانواده برادارم و پدرم همشون همین نظر رو دارن و از خوبیاش فقط میگن

روحش شاد

 

لاله:یکی از اصطلاحات کردیه به معنی دایی

سرتپه:از محلات بسیار قدیمی کرمانشاه

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/٢٦ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

Design By : nightSelect.com