کرمانشاه دیار کرد

دست نوشته ها

در شاهنامه انجا که کاوه اهنگر طومار ضحاک را که متن ان دال بر دادپروری و عدالت ضحاک بود را بر خلاف دیگران که از سر ترس ان را مهر نمودن نه تنها مهر نکرد بلکه با سرکشی و شهامت ان را پاره کرد و پیشبند چرمینش را بر سر نیزه کرد و درفش کاویانی را علم کرد درفشی که اولین پرچم ایران و ایرانیان بود

کاوه که نماد ملت کرد در تاریخ بود و از ان سالها تا بحال بسیار ی از کودکان را بنام او نامگذاری میکنند کاوه به کمک فریدون بساط ظلم و جور ضحاک را نابود و در کوه دماوند اورا بسزای اعمالش در بند میکنند و بسیاری بر این عقیده اند ((آگر شایی ))یا همان چهارشنبه سوری همان روز پیروزی بر استبداد ظحاکیان بوده است چنانکه در مناطق کردنشین با تجهیز هرچه تمامتر قبل از نوروز ان را برگزار مینموده اند.

به شهادت تاریخ همیشه ملت غیور کرد مرزداران غیور این سرزمین اریایی بوده اند از گزنفون مورخ و سردار یونانی گرفته که داستان جنگاوری کردان را که عرصه  بر سپاه  یونان تنگ کرده بودن هزاران سند دال بر این میهن پرستی دارد

یا مردانی چون صلاح الدین ایوبی که چنان صلیبیان اروپایی را تاراند که هنوز در تاریخ و در فیلمهای ساخته شده ازان تاریخ نشان بر این شیر مرد کرد دارد

فریدون،زِ کُردان فزون یافت فر

 یکایک ببَستند پیشش کمر

 که کُردان از ایران زمین خاستند

 در فشِ فریدون بیاراستند

            کمر گاهت ای کُردِ فرخ نژاد

 ببسته است همواره از راهِ داد

 کنون گر که خاکت به خون درنشست

 به نام بزرگیت ناید شکست

 که فرخ نژادی و فرخنده پی

             بهار آیدت، بگذرد نیز دی

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢۱ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

ئه زیزان من ئه وه روئیم له لاتان

                                         له مه ظلومان بلا  چول بیت ولاتان

مه لین که لکی نه بو رویی جه هه نه م

                                      سه رم قه لخانه بو تیری قه ضاتان

00موصطفا به گی کوردی00

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱۳ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

سال 72بعد امتحانای خرداد که دیپلمم رو گرفتم منتظر کنکور و بیکار بودم یه ناراحتی کوچیک با خانواده پیش امد منم با ناراحتی رفتم اراک پیش پسر عموم و پسر عمه م که اونموقع تو پتروشیمی اراک کار میکردن

اینم بگم اونموقع پتروشیمی اراک هنوز دست به کار نکرده بود و کارهای اجرایی و زیربناییش در حال انجام بود .

خلاصه پرسان پرسان ادرسشونو گیر اوردم تو محله فوتبال اراک خونه ای گرفته بودن که همه شون بچه شاباد بودن و تنها من و پسرعموم کرمانشاهی بودیم اخه پسر عمه م هم که باباش تو پادگان الله اکبر ارتشی بود سالها تو محله 8متری پایین عباسعلی منزل داشتن تو شاباد .

 

خلاصه ما اوروز هیچی فرداش با سرویسی که دنبال کسایی که تو پتروشیمی کار میکردن ساعت 30/7رفتیم اونجا البته اینم بگم از شیطنت پسرعموم که خیلی تخس بود صبح که ساعت 30/6بیدارشدیم تا دست و صورت و کارای شخصیمون رو انجام دادیم یکی از بچه ها که اسمش حسین بود و خیلی ادعا دار که بهش حسین شیط (1)میگفتن بچه ها. اون ساعت 7سرویس دنبالش میومد پسر عموم همینکه اون رفت دستشوی تا برگرده ساعت رو انداخت رو 5دقیقه به هفت اونم بی اونکه صبحانه بخوره عجله عجله چندتا زیر لبی فحش داد و گفت الان سرویس میاد و دیرم میشه سریع از خونه بیرون زد

 

مثل اینکه این کار بیشتر مواقع پسر عموم بود که چون با اون لج بود هر چندوقت یه بار این بلا رو سرش میاورد

خلاصه ماهم رفتیم اونجا و پسرعموم پیش مهندسه رفت و گفت برا پسر عموم یه کار جور کن اول مهندسه طفره رفت منم قضیه رو ندونستم خلاصه مهندسه یه کار توقسمت برق کشی و کابل کشی پتروشیمی به من داد

بعدها فهمیدم بچه های کرد اونجا اونقدر دعوا و کتک کاری راه انداخته بودن با بچه های شهرهای دیگه  طفره رفتنش به این خاطر بوده

 

((ادامه داره))

 

 (1)  شیط= تو اصطلاح ما کردا یعنی مغز خراب و دیوانه

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٥ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط کرماشان نظرات () |

دیشب خیلی خسته بودم همین که سربر بالشت گذاشتم یاد بچگیها افتادم اونموقعها که بواسطه جنگ و اوارگی  از کرمانشاه بیرون زده وتوی روستا بودیم

شبهای تابستان رو یادم افتاد که کنار دلاقه خونه پدر بزرگ معمولا کنار دایی های که اونموقعها خیلی مارو دوست داشتن .اخه معمولا دایی و عموها تا موقعیکه مجردن و خودشون زن و بچه ندارن بچه خواهر و برادراشون رو خیلی دوس دارن .

میخوابیدیم تا صبح صدای سگ و چقل و جغد و همه جور حیوانی از بیشه زار روبروی خونه که مشرف به یه ردخانه پر اب بود میومد

دم صبحهها که خیلی سرد میشد مجبور میشدیم رومون پتو بکشیم

صبح که بیدار میشدم بوی چای تازه و تنباکوی مادر بزرگ که کیسه ش رو پر شال لباس کردی زنانه ش میکرد رو هیچوقت یادم نمیره تا قبل از اینکه صبحانه بخوره 4-5تا سیگار لاپیچ میکشید وچند تا  چایی میخورد مادر بزرگی که کلانتر زنی بود با اون قدبلند وخوش لباسش

گاهی وقتها برادر مادربزرگ هم اونجا میومد و باهم لاپیچ میکشیدن شخصیت عجیبی داشت خیلی کم حرف بود و مثل سامورایی ها بود کم حرف و خشن و قوی و یاد پدر بزرگ لوطی و دست و دلبازم افتادم که گاه و بی گاه که بچه هاش دور هم جمع میشدن گوسفندی رو به دایی مادرم میداد که سر ببره و بساط کباب و شلوغی برپا بود

دیشب دلم خیلی گرفت حالا که سالها گذشته نه خبری ازون خونه س که حالا به ویرانه ای تبدیل شده و نه خبری ازون ادماس مادربزرگ -برادرش -پدربزرگ  و حتی مادرم و پسر خاله م که خیلی جوونتر از اونا بود ن و رفتن

الان حتی نه اون رودخانه پراب مونده نه اون بیشه زار بزرگ روبروی روستا

نمیدونم دنیا بدجوری در حال تغییره یا ما ادمها در حال تغییر؟

بدجوری قلبم گرفت اما بخاطر اینکه بدتر ناراحت نشم بخودم گفتم اینا مال گذشته س پس بیخیال شو داری در حال زندگی میکنی و بزور خوابیدم هرچند میدونم فقط خودمو گول زدم مگه میشه فراموش کرد دورانی که اون خونه نقطه اوجی داشت و برو بیایی و مهمانی و شلوغی و همه کس بودن و الان هیچکی نیست بجز یادشون  

دلاقه=قدیمترها بزبان کردی به پنجره کوچک میگفتن

چقل=بزبان کردی یعنی شغال

لاپیچ=سیگاری که با تنباکو و کاغذ سیگار درست میشد

کلانترزن=تو فرنگ قدیمترها به زنهای زرنگ و شیرزن میگفتن

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۳۱ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

گه ردون نا چاکی دل چاک که ری چاک

وه نه وشه ی چاکی رنیو دایه چاک

دیار خاموشان وه نه وشه پوشان

گلکوی وه نوشه م سیروانش جوشان

                                                    ((حه سه ن ئیبراهیمی ))

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۳٠ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

روزی روبرت دوونسنزو گلف باز بزرگ ارژانتینی پس از بردن مسابقه و دریافت چک قهرمانی لبخند بر لب مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختکن میشود تا اماده رفتن شود.

پس از ساعتی او داخل پارکینگ تک و تنها به طرف ماشینش میرفت که زنی به وی نزدیک میشود

زن پیروزیش را تبریک میگوید و عاجزانه میگوید که پسرش به خاطر ابتلا به بیماری سخت مشرف به مرگ است و او قادر به پرداخت هزینه معالجه اش نیست.

دوونسنزو تحت تاثیر حرفهای زن قرار گرفت و چک مسابقه را امضا نمود و در حالی که ان را در دست زن میفشرد گفت:

برای فرزندتان سلامتی و روزهای خوشی را ارزو میکنم.

یک هفته پس از این واقعه دوونسنزو در یک باشگاه روستایی مشغول صرف نهار بود که یکی از مدیران عالی رتبه انجمن گلف بازان به میز او نزدیک میشود و می گوید

هفته گذشته چند نفر از بچه های مسئول پارکینگ به من اطلاع دادند که شما در انجا پس از بردن مسابقه با زنی صحبت کرده اید .

میخواستم به اطلاعتان برسانم که ان زن یک کلاهبردار است او نه تنها بچه مریض و مشرف به مرگ ندارد بلکه ازدواج هم نکرده .او شما را فریب داده دوست عزیز

دوونسنزو میپرسد: منظورتان اینست که مریضی یا مرگ هیچ بچه ای در میان نبوده است؟

-         بله کاملا همینطور است.

-         دوونسنزو میگوید: در این هفته این بهترین خبری است که شنیده ام.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٢ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ توسط کرماشان نظرات () |

جوانه کرده بادام کهنسال

                               

                        پرستوهای عاشق بال در بال

پیام از بیدمشک آرد بهاران

                               

                      دلا دنیا نمی ماند به این حال

 

((پرتو کرمانشاهی))

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٠ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

سال 2712کردی و 1391شمسی به تمامی مردم ایران در سراسر جهان پیروز باد

امیدوارم همه در ارامش و صلح و خوشی بسر ببرند در سال جاری

هرچند دیر نوروز رو تبریک گفتم بخاطر مرگ مادرم بسیار دمق و دپرس بودم همونطوری که خیلیا در تبریک سال نو به من میگفتن دیگه همچین نوروزی نداشته باشی

منم همین ارزو رو برای همه میکنم که هیچ سالی غم فراق عزیزانتون رو نبینین

هرچند که این سرشت و روال طبیعی انسانهاست که مثل بهار یه روزی میان و سرسبزند و یه روزی هم زمستونشون فرا میرسه و میرن

اما باید زندگی کرد

پس باید سعی کنیم تلخیها رو فراموش کنیم و شاد زندگی کنیم

هرچند هیچی فراموش نمیشه

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٤ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ توسط کرماشان نظرات () |

پنجشنبه رفتم یه قصابی گوشت بگیرم ساعت حدودای 8شب بود صاحب مغازه داخل دکانش نبود برا یه کاری بیرون رفته بود درو همسایه ش گفتن برمیگرده خلاصه منم اونجا منتظر موندم دوتا خانوم یکی مسن و یکی هم حدودا 27یا 28سال با یه پسر بچه حدودا 7ساله اونجا منتظر قصابه بودن و داشتن حرف میزدن

بعدش که قصابه اومد اون خانوم جوانه که دست پسر بچه تو دستش بود و خوش لباس و محترم هم به چشم میزد از قصابه خواست که براش 4000تومان گوشت بزاره

قصاب هم یه ذره گوشت که به اندازه یه کف دست نمیشد رو براش گذاشت رو ترازو

 بنده خدا زنه گفت این که همه ش استخونه مرد قصاب هم گفت خانم 4000هزار تومان همین میشه بدجوری دپرس شدم و خیلی حالم گرفته شد چند بار خواستم به قصابه بگم یه کیلو گوشت بهش بده به حساب من اما چون فکر کردم شاید بهش بر بخوره و ناراحت بشه این کار رو نکردم اما بدجوری دمق شدم

وقتی گوشت رو گرفتم تا خونه بدجوری تو فکر رفتم و همش به اون بنده خدا فکر میکردم که با آبرو هم زندگی میکرد و مثل بعضی ها که حتی محتاج نیستن ولی عادت به گدایی دارن نبود ویا حتی مثل برخی از افراد که حتی حاضر به تن فروشی میشن برا یه لقمه نون  ازونایی بود که با سیلی صورتشون رو سرخ نگه میدارن و با شرف زندگی میکنن

واقعا عجب روزگاریه بعضی ها هستن بچه هاشون پورشه 400میلیونی تو شهر سوار میشن و بعضی هام ندارن 4000تومان گوشت بگیرن شایدم ماهها رنگ گوشت رو نبینن

دیگه هیچی نمیگم قضاوت رو بعهده خودتون میگذارم حرف دلم رو هم با تاثر فراوان بایگانی و زندانی میکنم

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٧ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

روژی 27ی ریبندان تال ته رین روژی ژینم بوو

دایکی خوشه ویستم دوای سی سال به ر به رکانی له گه ل نه خوشی مال ویران که ری شیر په نجه مال ئاوایی له ژیان که رد و به ئاوات و تاسه ی زوره وه کوچی دوایی کرد

ره نگه مه رگ حه ق بیت به لام به جووانی و به شیر په نجه زور زور بو ئه و کوچ کردووه و بنه ماله ی وی ئه سته م و تاله

به لام به میصداقی ایه ی انا لله و انا الیه راجعون همومان ناچار به چشتنی تامی مه رگین به لام هه رکه س به لونیکو وبه ته مه نیک

  یه کی به ساوایی و لاویی یه کی به پیری و به سالان چویی یه کی به مه رگی ناکاو و یه کی به نه خوشی و ئازاریکی زورووه

به لام همومان به ریگه یکا ده روین یه کی به توشه و باری پیویست و یه کی به ده ست و بالی خالی و روره ش

قه د ئاخرین کاته کانی له بیرم نارواتوه ره نگه کاری خودا بیت که له کات ژمیری 4ی به یانی ئه و روژه دا ئه من شاید حالی کوچی دایکی زه حمه ت کیشم بم

براستی له روالتی دایکما بینیم که مه رگ ئه ونده تال نیه دایکم کاتی مه ردن ده م به پیکنین بوو تنیا ئاواتی بینینی یه ک شت بوو.................

چه ند شوه تا به یانی خه ونی دایکم ده بینم براستی جیگای چوله

به لام له همو که س باوکم زورتر به پروشه خودا صبوری پی بدات

بیرت دى دایه که ئه ت لاواندم
له باوه شى خوت تیر ئه ت خه واندم
شو تا به یانى ئازارت ئه جیشت
له جیى گریانم سوزت بوم ئه رشت
ئیستاش غریبم له ولاتى نامو
وه ک زه هر وایه ژیان به بى تو
نازانم ئیستاش چون شاد بم به تو
دلى بى نازم بووه به گلکو

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۸ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

پارسال حدودای ساعت ( اا) صبح بود که کارن کوچولو به این دنیا اومد(25/11/89) شب قبلش عجب هوای برفی و سردی بود زمستان 89با سال 90زمین تا اسمان فرق داشت و قابل قیاس نیست تو اون سوز و سرما تا صبح با مادربزرگش و خاله ش تو یه اتاق کوچیک تو بیمارستان با خیلی های دیگه که منتظر بدنیا امدن کوچولوشون بودن منتظر بودیم از همه قشری اونجا بودن پولدار تا فقیر روستایی و شهری همه جور اما همه در یک چیز مشترک بودن اونم چشم براه دنیا اومدن نورچشمیشون

 ادم وقتی ریز بین و دقیق نگاه میکنه میبینه که همه بچه هایی که پا به دنیا میگذارن لخت و عور و هیچی ندارن اما گاماس گاماس تبعیض زندگی خودش رو نشون میده یکی تو یه خانواده دارا و یکی تو خونواده ندار بدنیا میاد

 هرچی بیشتر به فلسفه  این موضوع میفکری کمتر دستگیرت میشه واقعا دنیای مجهول و مبهمیه و خیلی چیزا حتی با این پیشرفتگی دنیامون هنوز برا ما انسانها غیر قابل حل و توصیفه

 به قول یکی از دوستام که میگفت مثلا چرا من در فلان محله فقیر نشین و از فلان پدر و مادر بدنیا امدم ولی در فلان کشور ویا از پدر و مادری ثروتمند بدنیا نیامدم البته بیشتر این فکرا تو حول و حوش سالهای نوجوانی به سر مردم میزنه اما هرچه بزرگتر میشیم با واقعیتها بیشتر اخت میشیم

بگذریم ...........

کارن که صبح بدنیا اومد بعد از ظهرش موفق شدم ببینمش خیلی کوچیک و معصوم بود یادم رفت بگم اولش از اینکه مادرش و بچه سالمن خیلی خیلی خوشحال شدم ادم تو اون موقعیت خیلی استرس و اظطراب داره

بعد از ظهرش هردوخانواده خودم و همسرم اومده بودن بیمارستان با گل و شیرینی

 اون موقع مادرم هنوز بهتر بود و سرطان لعنتی اینطوری زمینگیرش نکرده بود لعنت به این بیماری

امروز صبح رفتم یه کیک به شکل ببر  براش سفارش دادم  اخه کارن کوچولو تو سال ببر بدنیا اومده که امشب میخوایم  جشن تولدش رو بگیریم اما حیف که مادرم با این وضعیت وخیمش نمیتونه بیاد کار دنیاس نمیتونی کاریش کرد یکی میاد یکی میره

هیچی مثل این شعر استاد اسد چراغی مبین رسم زمانه که دوران دورانه  نیست که گفته :

                                 بچوو چووپی کیش، چووپی هاده‌سد

باڵ به‌یوو نه‌ وای سارد نه‌فه‌سد


دنیا ده‌ور ده‌وره، ئمرووژ ده‌ورده


یه‌ێ رووژی گرن، چووپی وه‌ده‌سد

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٥ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

هه وار مه ردمه گه که س وئیی دیاره نه مه ن

                                            ئومید چی له ده س و کار وه قه رار نه مه ن

یه ته پ و توزه عه زیزم یه گرده چوچانه

                                           نشان له ئیی به رهوته له ئه و سواره نه مه ن

چنار ئاگره لی چی و پشت مه و چه میا

                                         خه نه له نه و ده م گول مرد و ئه و وهاره نه مه ن

سه هون ئیی غووه لی وا تفاق مان شیوان

                                        که یه ی پیاله له ده س ئه و چه و خوماره نه مه ن

هواره کو به وه م و حه ق خوم له کی به گرم

                                     یه کی که تالب حه ق بو  له ئیی دیاره نه مه ن

دلم وه یاد تو خوش بی یو یادگارم بید

                                  تو نیش چی دن و ئه و یاد و یادگاره نه مه ن

دل ئیی دل دله ((په رته و ))وه فا  وه فای چه ته

                                نه گه رده مینه ی ئه وه     ئه و  بوزرگواره نه مه ن 

عه لی ئه شرف نوبتی (په رتو کرماشانی)

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٦ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط کرماشان نظرات () |

هرکه در این سرا دراید نانش دهید و از ایمانش مپرسید چه انکه نزد خدا به جانی ارزد به نانی ارزد

چند روز پیش بایکی از دوستان که اصالتا اهل این روستا میباشند و ساکن مهاباد یک شب مهمان روستای خانقاه بودیم روستایی که بخاطر شیخ متوفی ان بنام خانقاه شیخ برهان مشهور است

بعد سالها معنی شعر بالا برایم تداعی شد چون دوروز که انجا بودیم شام ونهار مهمان خانقاه بودیم وشب رانیز همانجا خوابیدیم از اطراف و اکناف از مذاهب و زبانهای مختلف همه برادروار سر یک سفره مینشستن

یاد روستای نجار پاوه افتادم منزل شیخ محمد نجار که سالها پیش بعضی وقتها با دراویش کرمانشاه اونجا میرفتیم و چند روز به همین منوال مهمان بودیم

این روستا حدودا 20خانه کمتر یا بیشتر است و روستا همسایه روستاهای شرفکند و اجیکند و اشی گولان است

در ضمن درامدی که از زمینهای این روستا و وقف شیخ متوفی شمس برهان است خرج زایران و مسافران میشود

تصویری از قبرستان و مقبره شیخ شمس برهان

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٠ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

یادش بخیر اون کوچه باریک توی تاریکه بازار اون کوچه بن بست که به سختی پهنای کوچه به 2متر میرسید از محله های دیگه هم بچه ها میامدن برا بازی کردن تو کوچه مون از بادام بازی و تشیله بازی و گردو بازی و ترخن بازی و هفت سنگ همه جور بازی میکردیم اونجا

ترخن بازی بازی مختص کرمانشاه بود یادش بخیر میرفتیم پیش اوسا نوس تو میدان شهناز مغازه نجاری یا همون خراطی داشت پیشش میخ ترخن و ترخن میگرفتیم یکی دوتا دیگه هم خراطی تو علافخانه بود که اونام ترخن میفروختن بسته به پولی که میدادیم ترخن خوب یا بد گیرمون میومد از چوب گردو که بهترین نوع ترخن درست میشد تا چوب توت و بید و چنار همه جور ترخنی بود که معمولا بازی چالان باهاش میکردیم

بیشتر مواقع سر این بازیها دعوامون میشد بعضی از بچه ها چند سال ازما بزرگتر بودن بیشتر دعواشون میشد محمد - ر و بهروز و ایرج و مسعود-ق که بعدها متاسفانه بخاطر جو محله دنبال کارای خلاف رفتن و اخر شر شدن و یکی دوتا شون بخاطر اعتیاد و تزریق فوت شدن یکیشونم خودکشی کرد

متاسفانه محیط محله و جو بد اون خیلی تاثیر بدی داشت حتی کسانی هم که سالم در رفتن از ون جو محله خیلی ازون اخلاق و رفتار جاهلی تو خون و ذاتشون بود

بچگی ها که میرفتیم تو چهار حوض برا شنا کردن جوانهای محله رو میدیم که همه چاقو خورده و خالکوبی شده بودن و ما هم که بچه بودیم این رو یه نوع ارزش میدونستیم اما حالا که سالها میگذره واقعا میدونم بچه های محله ما گناهی نداشتن اگه اونام تو رفاه و تو محله های بالا شهر بزرگ میشدن وضعیتشون بهتر میشد اما دریغ و صد دریغ وضع مالی بد بیشتر خانواده های محله های پایین شهر و داشتن بچه های بسیار و عدم توجه کافی خیلی از هم سن وسالای ما براههای بدی کشیده شدن و زندگیشون تباه شد

بگذریم...............

تو کوچه گاهی وقتها یه طناب رو این سر و اون سر کوچه با میخ میکوبیدیم و با توپ پلاستیکی که دو روش میکردیم بازی میکردیم یا جمعه ها میرفتیم تو خیابون سربازخانه قدیم اونجا فوتبال میکردیم یا غروباش تو میدان جوانشیر فوتبال میکردیم و باعث اذیت وازار ماشینای عبوری میشدیم تقصیری نداشتیم چون جای بازی کردن نداشتیم

ادامه داره

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

گزینگی خوره تاوی روژهه لات بووی

به رو ئه ستیره ی باکوور هه لکشای

................

به بونه ی کوچی ناکاوت...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱٠ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

بوت ده نووسم له مردن.....

مردن له پیناوی تیکوشان له بوژین...

له بی ده نگی سارد

   له لیو به سراوبوون

  چاوبه سراو

بوون و خنکاندنی هاواره خویناویه کانم.

له چین که وتنه وه یی روخساری ماندووم له ژیان

له ناهومید بوونه وه له بریاره کان و

ره نگ گورانه وه ی راستیه کانوه...

که رویشتنی هه ناسه م بوو به سرمایی زستان

ئازیزه که ی دوورینم بو تاوانی دلم بو به گریان

خه لاتی عه شقمان مه رگ و جودایی نه بوو

سویند به مرگ و ئازادی

(( به یان ئیزه دی))

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

تو اون سالای بچگی که بخاطر بمباران کرمانشاه اواره یکی از روستاهای کامیاران بودیم خیلی چیزا از بچه های روستا یاد گرفتیم که بعدها در زندگی بدردمون خورد یادمه بچه های روستا بواسطه اینکه از همان طفولیت با سختی و کار عجین بودن و با همه جور سختی دست و پنجه نرم کرده بودن خیلی پخته و شجاع بودن

یکی از کارایی که اون زمانا نشانه شجاعت بود کشتن مار بود یادمه چون تو کارتونهای اون زمان همیشه مار نشانه حیوان وحشتناک و موذی بود و در واقعیتهم همینطور بود تقریبا ماهم انگار داریم به شکار اژدها میریم با چوب و تیرو کمان و سنگ تو اون بیشه های روستا دربدر اواره مارها بودیم بلکه ماری بکشیم و شجاعت خودمون به رخ همدیگه بکشیم

بچه های روستا خیلی استاد بودن تو این کارا واقعا کار خطرناکی هم بود بعضی وقتها اگه تو کوره راههای روستا اگه ماری رو میدیدیم که کسی دیگه اونو کشته بود اونو سر چوبی میکردیم و میاوردیم تو روستا و بدروغ کلی پز میدادیم یعنی ما اونو کشتیم

یه بار کنار یه برکه که گلم تنوره بهش میگفتن و برا شنا اونجا میرفتیم یه مار رو دیدم و با چوب بهش حمله کردم و مار فرار کرد اما یه دفعه بطرفم برگشت و همچین فرار کردم و تو دلم بدجور خالی شد تا یه ماه خواب اون مار رو دیدم

برا اولین باری که تونستم یه مار بکشم همچین سینه مو جلو میدادم و قیافه میگرفتم انگاری که اژدهای دوسر رو کشتم

عجب کارایی میکردیم که الام بچه ها اصلا تو داستانا هم نمیشنون چون پلی استیشن و کامپیوتر و سی دی همچین بچه ها رو ماشینی کرده که حتی نمیتونن دماغ خودشونو بالا بکشن

بچه های دوران ما با 10-12سال سن کارای وحشتناکی میکردیم

جنگ سگها (سگه راو) که خیلی وحشتناک بود یکی دیگه ازون کارا بود اونوقتها تو روستاها هرخونه ای دو سه تا سگ یا حداقل یک سگ داشت که سگها رو گروهی به جنگ میبردیم و خودمون با چوب وقتی سگها دعوا میکردن با چوب به سگهای طرف مقابل حمله میکردیم و عجب جنگ خونینی میشد

غروب که میشد خسته و خاکی با کلی گرد و خاک خونه میرفتیم که بعضی وقتها یادمه خاله م بیرونمون میکرد و میگفت تا خودتونو تمیز نکردین خونه نیاین

یادمه زنبورای بدبخت که زیرکلکه پاسارها لانه کرده بودن یکی دیگه از هدفهای حمله مون بودن بعضی وقتها پارچه ای اغشته به نفت رو که سر چوبی میکردیم که مثل مشعل میشد و تا ساعتها خاموش نمیشد رو چند نفری دستمون میگرفتیم و بطرف لونه زنبورا میرفتیم که اتششون بزنیم که زنبورام در پاسخ به این کار به ما حمله میکردن و بدجوری نیشمون میزدن یادمه همیشه بچه ها انگار ژاپنی ها تو روستا اومدن بخاطر نیش زنبور زیر چشمامون تا 2-3روزی باد میکرد بخاطر نیش زنبورا

یا با نایلون که پرش خاک میکردیم یه دفعه به طرف لانه زنبورا پرتاب میکردیم و گرد و خاکی بلند میشد عجیب و تو اون هیر و ویر با چوب میخواستیم لونه شون رو پایین بندازیم که تو این عملیاتا بیشتر از 10تا نیش میخوردیم که یادمه از اون گل و لای خیس که اونوقتها فکر نمیکردیم الوده باشه رو جای نیشها میذاشتیم که خیلی هم خوب بود هم درد و تسکین میداد هم زود خوب میشد

واقعا اون دوران فکرش رو نمیکردیم این بسته زبانها گناهی نکردن و رو اون شیطنت بچگی اونا رو مورد اذیت قرار میدادیم حالا تو این سن و سال حتی حاظر به ازار یک مورچه هم نیستم

واقعا بچگی انسان عقل و فکرش کامل نیست

شاید دلیل این کارا این بوده که تو زمانهای قدیم که انسانها همیشه درحال جنگ با خیوانات و قهرهای طبیعی بودن لازمه زندگی بشری بوده که شجاع و نترس باشه در مقابل حیوانها که بچه ها هم از این امر مستثنی نبودن و تمرینی بوده برا بزرگتر شدن

هرچند در زمان ما کمتر بخاطر ماشینی شدن زندگی این خطرها که انسانها رو تهدید میکرده وجود نداشته اما بطور فطری تو ذات بچه ها بوده هرچند کار درستی نبوده اذیت و ازار حیوانها

 

کردی به فارسی

گلم تنوره:یک استخر طبیعی کنا رودخونه( چم کام ) بود که چون قدیم تنورهای زیادی اونجا بود و زیر اب رفته بود به این اسم مشهور بود و کل بچه های روستا اونجا شنا میکردن و ماهم همونجا شنا یاد گرفتیم

چم کام:چم به کردی به رودخونه میگن یه رودخانه بزرگ و پراب بود که الان تقریبا خشک شده

کلکه پاسار:به لبه بیرونی پشت بامهای قدیمی روستا که سر چوبهای سقف بیرون زده بود رو میگفتن

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٤ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

 

یکی از همون شبهای تابستان که با استفاده از تاریکی شب رفته بودیم شکار ملوچک بخاطر درگیری هایی که اون زمان تو منطقه بودو خطری که امکان داشت بین درگیری قرار بگیریم  ما اون شب نتونستیم به شکارمون برسیم موقع برگشت از داخل بیشه زار با بچه ها فکری بسرمون زد ازون فکرای شیطنت امیز

یادمه اون موقع ها یه خانم مسنی تو روستا بود که مغازه داشت مغازه های اون زمان روستاها از کیک و نوشابه و گردو گرفته تا کفشهای پلاستیکی تقریبا همه چیز داشت

گاهی وقتها که برا خرید میرفتیم پیشش بچه ها چند نفری میرفتیم و شلوغش میکردیم و تو اون هیر و ویر یکی از دوتا بچه ها دستبردایی تو اون عالم کودکی میزدن ولی خداییش من هیچوقت ازین کارا نکردم منظورم دزدی از اون مغازه ست تو کل برنامه ها برا شیطنت بودم و لی هیچوقت دزدی حتی ازین نوع کوچکش هم نکردم

یادمه برادرم که خیلی تغس بود چکمه های بلند پلاستیکی که مال ابیاری بود رو پاش میکرد و به بهانه خرید با بچه های دیگه میرفتن و از گونی گردوها چکمه هاش رو پر میکرد

یه بار یه چیز جالب که از یادم نمیره این بود اون خانم تابستانها هندوانه هم میاورد و تو مغازه میفروخت یه بار شب بود و رفتیم در خونه شون در زدیم واونم اومد مغازه رو باز کردد با بچه ها یه هندونه گرفتیم و همونجا شروع به قاچ قاچ کردن هندونه کردیم و شروع به خوردن همینکه دیگه داشت تموم میشد اون بنده خدا منتظر گرفتن پولش بود بچه ها با گاوبازی شروع به دعوا با پوست هندونه ها کردن و یکی از بچه ها با پوست هندونه پریز برق رو نشونه گرفت و دقیق زد به هدف و برق خاموش شد بچه ها شروع کردن به شبیخون و دستبرد و تا صاحب مغازه خواست برق رو روشن کنه بچه ها زدن به چاک

فرداش اون خانمه یکی یکی در خونه بچه ها رفت و غرامتش رو از پدر و مادر بچه ها گرفت

داستان اصلی برمیگرده به اون شبی که اول بحث گفتم که نتونستیم بریم شکار اون شب تو برگشت یه فکری به سرمون زد جلوی بیشه یه رودخانه بود که اون زمانها خیلی پر اب بود الان به گمونم فقط فصلی شده

از پلی که رو روخانه که رد میشدی نرسیده به روستا هر خانه ای براخودش یه قسمتی از اون خاک جلوی روستا رو برا خودش کرده بود تپالدان و مثل سنگر بندی چند ردیف تپاله به ارتفاع 5/1متر تقریبا بلند بود

ماهم با استفاده از تاریکی شب پشت اون تپاله ها سنگر گرفتیم و مغازه اون پیر زنه رو با قلماسک و تیرو کمان هدف گرفتیم چشمتون روز بد نبینه تو 10دقیقه اونقدر سنگ به در و دیوار مغازه و خونه شون زدیم که همه جا گرد وخاک شده بود اخه اون موقع ها خونه های روستا از کاه و گل درست میشد اگه سنگی بهش میخود گرد و خاک ازش بلند میشد چه برسه به اون که اونهمه سنگ رو به اون بزنی

خلاصه بعد عملیات همگی فرار کردیم و هرکی رفت خونه و فرداش دوباره دعوا و مرافعه اون خانوم شروع شد و در خونه تک تک بچه ها رو گرفت  

الان که فکرش رو میکنم چه کارایی که نمیکردیم گاهی وقتها یادمه تحت تاثیر فیلمایی قرار میگرفتیم که تو بچگیمون از تلویزیون پخش میشد و ماهم همونارو تکرار میکردیم

 

واژه نامه

ملوچک:در زبان کردی به گنجشک میگویند

گاوبازی :به دعوای ساختگی و سوری میگویند

تپاله:تیکه های مدفوع حیوانی که داخل اب مانند کاهگل میکوبیدند و به شکل هندسی خاصی در میاوردن و برا سوخت ازش استفاده میکردن

تپالدان:محل قراردادن تپاله ها رو میگفتن

قلماسک:به فارسی فلاخن هم میگویند که از دوتا بند و یک کفه درست شده که با اون سنگ رو به فاصله زیاد پرتاب میکنن پیشتر چوپانها برا دفاع از گله در مقابل گرگ ازش استفاده میکردن

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱٤ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

یادمه بچه بودیم حول و حوش سالهای 64و65و شهرمون کرمانشاه چون بمباران بود ما اواره بودیم و تو خونه یکی از اقوام تو یکی ازدهات کامیاران به اسم الک  بودیم حدودا 11-12ساله بودم بالطبع با خیلی از بچه های روستا دوست بودیم و به اقتضای بچگیمون خیلی بازیها و کارایی میکردیم که الان خاطره شده یادمه اونموقع ها خیلی کم کارتون پخش میشد ولی همین کارتونها که مثل امروز بی محتوا نبودن و جالب بودن سر مشق ما برا بعضی کارها بودن.

 

اونوقتها یه بیشه زار بزرگی جلوی ابادی الک بود که بیشتر درختهای بید و چنارو غیره بود که بی شباهت به جنگلهای کارتونها نبودبادرختهای سر به اسمان کشیده که اصلا خورشید رو بخاطر درختها نمیدیدی و همیشه سایه بود واونقدر تار عنکبوت داشت که وقتی راه میرفتی مدام باید سر و صورتت رو از این تارها باید پاک میکردی  ما فکر میکردیم تو عالم بچگیمون جنگلهای امازون رو تخیل میکردیم انواع پرندگان و خزندگان رو توش میشد تصور کرد شکار پرندگان مختلفی مثل گنجشک و رشوله و جقه و غیره شده بود کار هرروزمون

 

اینم بگم با تیر کمانهای خیلی قوی که داشتیم این کا ر رو میکردیم اونموقع ها از تیوب موتورها کش برا تیرو کمونمون درست میکردیم و از کفشهای چرمی کهنه کفه یا همون جای سنگ رو درست میکردیم و چوبشم از درختهای کوهی مثل کیکف و غیره درست میکردیم

با این اسلحه دست ساز گاهی از کنار رودخونه ها راه میفتادیم و رحم به قورباغه و لاک پشت و هرچی سر راهمون سبز میشد نمیکردیم

 

شکار شبانه گنجشک عالم خودش رو داشت تابستانها گنجشک ها شبها رو درختها میخوابیدن شاید میدیدی حدود 20000هزار تا گنجشک رو درخت ها میخوابیدن

ماهم صبح اون روز از یه رودخونه که اسمش چم ماویان بود میرفتیم پر یک قوطی پنج کیلوی خالی روغن سنگهای گرد و خوش دست مخصوص تیر و کمان جمع میکردیم و شب هم یکی دوتا چراغ قوه پیدا میکردیم ومیرفتیم تو همون بیشه(جنگل) بزرگ که گفتم بعضی مواقع پول نداشتیم که باطری بگیرم دور روستا میگشتیم و باطری کهنه ها رو که مردم رو ی خوله کوانها پرت کرده بودن برمیداشتیم و ازونها استفاده میکردیم

 

خلاصه هوا که تاریک میشد ساعت 10یا 11بچه ها که 8-9نفری میشدیم راه میفتادیم و دونفرمون نور چراغ قوه ها رو مینداخت به درختها و محل استقرار گنجشکهای زبان بسته رو نشون میداد و مابقیمون با تیرو کمانهامون بهشون سنگ مینداختیم وتو خواب بیچاره هارو میزدیم

بعضی وقتها سنگهامون به شاخه درختها میخورد و تو اون سکوت شب باعث بیدارشدن گنجشکها میشد و اونا فرار میکردن

 

از 40-50تا گنجشکی که میزدیم شاید 10-12تاشون رو تو اون تاریکی گم میکردیم چون از دزخت که میفتادن معلوم نمیشد کجا میفتادن

خلاصه بعد کارمون گنجشکهارو تقسیم میکردیم و تازه میرفتیم اتیش روشن میکردیم و مثل انسانهای نخستین شکارامون رو میخوردیم واقعا الان فکرش رو میکنم درست بود که اون حیونای بی گناه رو میزدیم ولی خودش عالمی داشت

درسته کارمون درست نبوده و بخاطر بچگی و کم سن وسالی بوده اما بنظر من انسان نمیتونه خاطراتش رو چه بد و چه خوب فراموش کنه بلکه باید از گذشته درس بگیره اینو بخاطر نظر یک دوست که ازمن خواست بود این پست رو حذف کنم نوشتم

 

کردی به فارسی

 

رشوله:پرنده سیاهرنگیست که به فارسی به ان سار میگن

جقه:پرنده کوچک تر و فرزیست که به سرعت از درختی به درختی دیگه میپره

چم ماویان:رودخونه بزرگی که بعد طی مسیر ابادیهای بسیاری از کامیاران به رود قره سوی کرمانشاه میریرزه

خوله کوان:محلی برا ریختن خاکسترسوخت مصرفی که اغلب تاپاله بود و اشغالهای روستاهای قدیم بود

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢٤ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط کرماشان نظرات () |

تو کرمانشاه یه همسایه داشتیم که تعریف میکرد قبل از انقلاب استخدام شهربانی شده بودم و همون اولین سال خدمتم تو تهران خدمت میکردم و پست خیابان لاله زار بودیم و بیشتر مواقع با یه نفر دیگه که اهل سنندج بود هم پست بودیم و دوست هم بودیم و محل پستمون خیابان لاله زار بود اونجام که میدونین قبل انقلاب بیشتر کافه ها و ک ا ب ا ره ها تو اون خیابون قرار داشتن .

 

خلاصه تعریف میکرد برا اینکه پاسبانها نظم اون خیابون رو داشتند و مانع دعوای کسایی که به اون کافه و ک ا ب ا ره ها میرفتند و مانع شکستن وسایل صاحب کافه ها توسط بعضی از لات و گردن کلفتها میشدن صاحبان کافه ها خیلی هوای پاسبانها رو همه نظره داشتن از خرد و خوراک تا چیزای دیگه گرفته

 

ولی یه کافه بزرگ بود که خواننده های مشهوریم اونجا رفت و امد داشتن و میخوندن اما صاحبش کافه بخاطر اینکه ما شهرستانی بودیم و جوان هم بودیم زیاد مارو تحویل نمیگرفت معمولا بیشتر پاسبانهای تهرانی رو تحویل میگرفت

 

خلاصه یه روز که از دستش خیلی عصبانی  بودیم تصمیم گرفتیم اساسی یه حال بهش بدیم خلاصه دوست سنندجیمون گفت فکر خوبی براش دارم همین جا بمون من الان برمیگردم خلاصه رفت ناصر خسرو و بعد نیم ساعت برگشت دیدم که عزیز خان رو همراه خودش اورده

 

خلاصه ما جریان رو برا عزیز خان تعریف کردیم اینم بگم اون موقع ها عزیز خان تازه بخاطر دعواهاش تازه از ژاندارمری اخراج شده بود اخه قبلا ایشون استخدامی ژاندارمری بودن و بعدها بخاطر سرکشی و گردن کلفتی اخراج شده بودن.

 

عزیز خان داخل کافه رفت و سفارش   ا ب  ج   و  و غیره داد بعد نیم ساعت حسابی که گرم شد پا شد و با صندلیها افتاد بجان بار و شیشه ها و همه چی رو خرد کرد همه مشتریها در حال فرار بودن صاحب کافه هم پیاپی هوار میکشید و صدا میزد اهای پاسبان اهای پاسبان....

ماهم که خودمون رو قایم کرده بودیم و از دور نظاره گر بودیم و داشتیم کر کر میخندیدیم

عزیز خان که کارش تموم شد بیرون اومد و یه دستمال ابریشمی که دستش بود رو دور گردنش انداخت و سوار یه تاکسی شد و رفت

 

ماهم همون که اون رفت با عجله اومدیم و شروع کردیم به بد و بیراه گفتن و کی بوده و کجا رفته چه پدر سوخته ای بود ه و از این حرفها

صاحب کافه به ارامی جلو اومد و گفت پدرم خر بود مادرم خربود خودم خر بودم غلط کردم

از فردا هرچی خواستین بخورین همشهریتونم بیارین زودتر میگفتین و این کارو بسرم نمیاوردین

ماهم که بدروغ خودمون رو ناراحت نشون میدادیم ولی با دممون گردو میشکستیم

 

اینم بگم تو تهران قدیم همه عزیز خان رو میشناختن و دوستی زیادیم با اقا تختی داشت

عزیز خان سال 75با انکه هنوز تا ان زمان مجرد بود بدون اینکه از خودش یادگار و فرزندی داشته باشه در زادگاهش سنندج از دنیا رفت

i

ایستاده نفردوم از راست عباس زندی قهرمان کشتی جهان و پهلوان پهلوان ایران

نفر نشسته از راست پهلوان عزیز خان رحمانی

عزیزخان رحمانی کردستانی

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٦ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

توی محله گریاشان یه خوابگاه بود که مال دانشگاه بود یه خونه بزرگ شخصی بود که کرایه ش کرده بودن یه حیاط و زیر زمین با چند تا اتاق داشت

خیلی از بچه های دانشگاه اونجا بودن مسئول خوابگاه یکی از بچه های سن و سال دار و بامرام و مشتی بود به اسم سعدی رشیدی که خیلی شوخ و با حال بود اینم بگم که اهل اسلام اباد غرب بود اونقدر شوخ بود که یه روز دیررفته بود سرکلاس استادم گفته بود به به اینم پهلوان کرمانشاه اونم با اون لهجه جالبش گفته بود قابلی ندارم استاد که باعث خنده دانشجوها و استاد شده بود درکل استادا خیلی حرمت سن و سالش رو نگه میداشتن

ماهم پاینتر نزدیک رودخانه گریاشان که اونورش تپه توس نوذر بود یه خونه گرفته بودیم که دربست بود 2تا اتاقش رو ما که 4نفربودیم گرفته بودیم و 2تا اتاقشم 2تا برادر که اهل روستا بودن و پدر و مادرشون روستا بودن و خودشون تو شهر درس میخوندن که در ضمن خونه خودشون بود و صاحبخانه ما بودن بچه های خیلی خوبی بود ن برادر بزرگه یه کمی عنق بود اما بهرام برادر کوچیکه برعکس خونگرم و شوخ بود

ما که یخچال نداشتیم اون 2تا برادر در اتاقشون رو برا ما باز میگذاشتن تا وسایلمون رو تو یخچالشون بزاریم ویخ هم برداریم

ما 4نفر هر دونفرمون یه اتاق رو گرفته بودیم من و بابک –ت که اهل صحنه بود یه اتاق و بابک –ک که اهل کرمانشاه بود ومنصور-م که سقزی بود یه اتاق دیگرو گرفته بودن

بابک –ت که بدنسازی کار میکرد و چند سالی از ما بزرگتر بود از قبل تو خوابگاه چهارراه شهدام باهم بودیم که ادبیات میخوند شبا جمع که میشدیم از خاطرات و از جند نفر قدیمیا صحنه بشوخی با اون لهجه لکی حرفای جالبی میزد که کلی میخندیدیم اونایی که اسمشون رو میاورد از لاتا و نخاله ها شهر بودن مثل (( مریت ملقه و شمی آوی )) حتی ما یکی از دانشجوهای دوست بابک رو که همشهریشون بود که اتفاقا اسمش شمس ادین رو به شوخی شمی آوی صدا میزدیم  که اونم اعصابش خراب میشد و با بابک دعواشون میشد اینم بگم که هردوشون بدنسازی کار میکردن و تو دوران دبیرستانم همکلاسی بودن

یه روز حمید-ح که بچه اسلام اباد بود و ادبیات میخوند همه بچه هایی که اون دور و بر خوابگاه خانه داشتن برا جشن گرفتن پایان تحصیلات و گرفتن  مدرکش جمع کرد اخه قسم خورده بود که اگر اخرین امتحانش رو داد تمام وسایلش ازجمله تشک و پتو و تمام کتابهاش رو اتیش بزنه هرچی بچه های ترم پایینی گفتن کتابات رو به ما بده نداد و گفت قسم خوردم بعد تو حیاط خوابگاه روشون نفت ریخت و اتیششون زد

قسمت جالبش این بود بعدا که نتیجه امتحانات رو اعلام کرد ن چند تا  از درسا رو افتاده بود و مجبورشد یه ترم دیگه رو درس بگیره و اون کتا با رو دوباره بخره اما روش نمیشد دیگه سر کلاسا بیاد بخاطر بچه ها فقط موقع امتحانات اومد و امتحان داد و رفت

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢۸ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

 

* این شعر توسط یک نوجوان متبلا به سرطان نوشته شده است..*

او مایل است بداند چند نفرشعر او را می خوانند..

این کل شعر اوست. لطفا آنرا برای دیگران هم ارسال کنید.

این شعر را این دختربسیار جوان در حالی که آخرین روزهای زندگی اش را سپری می
کند در بیمارستان نیویورک نگاشته است

و آنرا یکی از پزشکان بیمارستان فرستاده است. تقاضا داریم مطلب بعد از شعر را
نیز به دقت بخوانید

رقص آرام

آیا تا به حال به کودکان نگریسته اید

در حالیکه به بازی "چرخ چرخ" مشغولند؟

و یا به صدای باران گوش فرا داده اید،

آن زمان که قطراتش به زمین برخورد می کند؟

تا بحال بدنبال پروانه ای دویده اید، آن زمان که نامنظم و بی هدف به چپ و راست
پرواز می کند؟

یا به خورشید رنگ پریده خیره گشته اید، آن زمان که در مغرب فرو می رود؟

کمی آرام تر حرکت کنید

اینقدر تند و سریع به رقص درنیایید

زمان کوتاه است

موسیقی بزودی پایان خواهد یافت

آیا روزها را شتابان پشت سر می گذارید؟

آنگاه که از کسی می پرسید حالت چطور است،

آیا پاسخ سوال خود را می شنوید؟

هنگامی که روز به پایان می رسد

آیا در رختخواب خود دراز می کشید

و اجازه می دهید که صدها کار ناتمام بیهوده و روزمره

در کله شما رژه روند؟

سرعت خود را کم کنید. کم تر شتاب کنید..

اینقدر تند و سریع به رقص در نیایید.

زمان کوتاه است.

. موسیقی دیری نخواهد پائید

آیا تا بحال به کودک خود گفته اید،

"فردا این کار را خواهیم کرد"

و آنچنان شتابان بوده اید

که نتوانید غم او را در چشمانش ببینید؟

تا بحال آیا بدون تاثری

اجازه داده اید دوستی ای به پایان رسد،

فقط بدان سبب که هرگز وقت کافی ندارید؟

آیا هرگز به کسی تلفن زده اید فقط به این خاطر که به او بگویید: دوست من، سلام؟

حال کمی سرعت خود را کم کنید. کمتر شتاب کنید.

اینقدر تند وسریع به رقص درنیایید.

زمان کوتاه است.
.موسیقی دیری نخواهد پایید.

آن زمان که برای رسیدن به مکانی چنان شتابان می دوید،

نیمی از لذت راه را بر خود حرام می کنید.

آنگاه که روز خود را با نگرانی و عجله بسر می رسانید،

گویی هدیه ای را ناگشوده به کناری می نهید..

زندگی که یک مسابقه دو نیست!

کمی آرام گیرید

به موسیقی گوش بسپارید،

پیش از آنکه آوای آن به پایان رسد.

ایمیل های فرستاده شده شمارش خواهد شد تا به حد نصاب برسد.


نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱٩ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

در تاریخ امده است به رسم قدیم روزی شاه عباس در اصفهان به خدمت عالم زمانه شیخ بهایی رسید پس از سلام احوالپرسی از شیخ پرسید: در برخورد با اجتماع اصالت ذاتی انها بهتر است یا تربیت خانوادگی شان؟

شیخ گفت: هرچه نظر اشرف باشد همان است ولی به نظر من اصالت ارجح است.

وشاه برخلاف او گفت :شک نکنید که تربیت مهم تر است

بحث میان ان دو بالا گرفت و هیچیک نتوانستند یکدیگر را قانع کنند بناچار شاه برای اثبات حقانیت خود اورا به کاخ دعوت کرد تا حرفش را به کرسی بنشاند.

فردای ان روز هنگام غروب شیخ به کاخ رسید بعد تشریفات اولیه وقت شام رسید سفره ای بلند پهن کردند ولی چون چراغی نبود مهمانخانه سخت تاریک بود در این لحظه شاه دستی به کف زد و با اشاره او چهار گربه شمع بدست حاظر شدند و انجا را روشن کردند

شاه دستی به پشت شیخ زد و گفت دیدی گفتم تربیت از اصالت مهم تر است ما این گربه های نا اهل را اهل و رام کردیم که این نتیجه تربیت است

شیخ در عین اینکه هاج و واج مانده بود گفت من به یک شرط حرف شما را میپذیرم و ان اینکه فرداهم گربه ها مثل امروز کنند.

شاه گفت این چه حرفیست فرداهم مثل امروز و امروز هم مثل دیروز

فردای ان روز شیخ چهار جوراب برداشت و چهار موش دران نهادو طیق قرار قبلی به کاخ رفت و سفره همان سفره و گربه ها همان گربه ها

شاه که مغرورانه برنامه دیروز را که تکرار کرد شیخ موشها را رها کرد ولوله ای به پا شد یک گربه به شرق و دیگری به غرب موشها بدو گربه بدنبالشان

شیخ دستی به پشت شاه زد وگفت گرچه تربیت مهم است اما اصالت مهم تر

با تربیت میتوان گربه را اهلی کرد ولی با دیدن موش گربه به اصل و اصالت خود برمیگردد

نتیجه میگیریم:

تربیت نا اهل را چون گردکان بر گنبد است

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

دوران جوانی وورزش عالم خودش رو داره تو این سن و سال به چیزی که فکر نمیکنه ادم زندگیه

رفیق بازی و خیابانگردی و تفریح جزء لاینفک دوران جوانیه

یادمه تقریبا نوجوان بودیم و با دیدن بعضی از ورزشکارای اون دوران خصوصا کشتی گیرا ماهم دوست داشتیم پاجای پای اونا بزاریم عشق کشتی و عالم گوش شکسته ها ماروهم بهمین سمت سوق میداد

یادمه برا شنا که میرفتیم خزانه حمام حاج شهباز خان تو بازار  مرحوم مصطفی دوست مهربان با قیافه خوشتیپ و بدن عضلانی که انگاری میکل انژ از روی سنگ اون پیکر رو تراشیده بود میامد اونجا

دیدن ایشان و سایر کشتی گیرای هم دوره ایشون واقعا یه تشویق بسمت و سوی این ورزش پهلوانی بود

براستی ورزش کشتی ریشه عمیقی در ورزش کرمانشاه و حتی فرهنگ اصیل و بومی این خطه کردنشین و پهلوان پرور داره

در اصل وجود پهلوانان کشتی برادران محبی مایه اصلی سوق جوانان کرمانشاه بسوی کشتی بود

وبعد این قهرمانان متاسفانه این ورزش در شهرمون رو به رکود نهاد

ولی هنوزم این ورزش ورزش اصلی جوانان شهره و امروزه تقریبا داره روبه دوران اوج و شکوفاییش نزدیک میشه

غرض اصلی نگاشتن این سطور درخواست یکی از خوانندگان بنام اقا رسول متکیایی بود که خواستار عکس کشتیگیران سالهای نه چندان دور رو کرده بود منم به احترام ایشون و سایر خوانندگان یه تعدادی عکس قدیمی رو میزارم

 

خدابیامرز مصطفی دوست مهربان وعبدالله خسروی که بعدا حتما عکسشو میذارم خیلی زود از میان مارفتند روانشان شاد

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۳ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

دنیا خیلی بزرگه اما راست میگن که کوه به کوه میرسه ادم به ادم نمیرسه!

واقعا بعضی وقتها دنیا اونقدر که میگن بزرگ نیست بلکه بسیارم کوچیکه

بنده با اینکه حدود 12-13ساله که کرمانشاه نیستم و از اونجا دورم چند وقت پیش یه اتفاق جالبی برام افتاد که بد نیست در ادامه خاطرات دبیرستان بیارمش

 

چند وقت پیشا میخواستم ماشینم رو بفروشم دیدم کلی خلافی داره برا کم کردن خلافی طبق سیکل گردشی از شورای حل اختلاف راهم به راهنمایی و رانندگی افتاد یه دفعه یکی از بچه های دوران دبیرستان البته نه همکلاسی خودم مال یکی از دبیرستانای شهر تو اون زمان رو دیدم که افسر شده بود

 

اشنایی ما از اونجا شروع شد که سال 71به همت کارگزاران اونموقع اموزش و پرورش کرمانشاه همایشی در یکی از سالنهای اجتماعات هنرستانی که تو میدان نفت امروزی بود تشکیل گردید که بنوبه خودش بسیار جالب بود و تمامی سال چهارمهای سطح کرمانشاه رو به افتخار پایان تحصیلات دبیرستانی به اونجا دعوت کرده بودن که به صرف شیرینی و سخنرانی رییس اموزش و پرورش بود که اصلا تو اون شلوغی و هیر و ویر کسی نه گوش میدادو نه فهمیدیم چی گفت در عوضش شده بود چاله میدان و شلوغی

 

 همه جوان و کم سن و سال و شلوغ بعد خارج شدن و اتمام مراسم بد جوری تو خیابونای اطراف همهمه و شلوغی شد حتی ن ی رو ا ن ت ظ ا م ی م برا کنترل اومده بود خلاصه بقول ما کرماشاییا ( بلخه) بود

 

این دوست افسر ما که ازون قیافه ها بود که ادم هیچوقت فراموشش نمیکنه با قیافه ای خوشتیپ و بدنی ورزیده که حتما همه ماها با اینجور قیافه هایی تو زندگیمون روبرو شدیم بود با طبیعتی ذاتا شلوغ که خودنمایی میکرد اولین بار اونو اونجا دیدم و دیگه تا چند وقت پیش که گفتم برا خلافی ماشین رفته بودم اونم تو یه استان دیگه بعد حدودا 17-18سال اونو شناختم تقریبا صورتش چرچ و پیر شده بود اما هنوز اون ته چهره شاد و شلوغ رو داشت

وقتی جریان اون همایش سال 71 رو بهش گفتم یادش اومد و با حسرت ازون دوران یاد کردو خیلی دمق شد

 

مثل اینکه سختی شغل و زندگی و اینکه چند تا بچه داشت کلی رو دوشش سنگینی انداخته بود خلاصه زحمت زیادی کشید و کار مارو راه انداخت

یه چیزی گاهی وقتها به مغزم خطور میکنه اینه ازون چند هزار دبیرستانی کیا رفتن کیا موندن واقعا زندگی خیلی قابل تعمقه

هرچیم بهش فکر میکنی کمتر دستگیرت میشه

 

 

بلخه:تو فرهنگ رایج کوچه و بازار کرمانشاه به شلوغی و هرکی هرکی بلخه میگن

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۳۱ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

طرح کاد(2)

 سال اول و دوم دبیرستان طرح کاد تو همون مکانیکی بودیم بجای چیزی یاد گرفتن تنها چرخ ماشین باز کردن و شستن موتور رو بهمون تحمیل میکردن یکی از هم کلاسامون که چند مغازه بالاتر اونم اونجا مکانیکی طرح کاد بود و از کشتی گیرای خوب مسابقات اموزشگاهی بود و از نظر قیافه و هیکل و سن و سال از ما بزرگتر بود و تو مدرسه هم قلدر بود اصلا جواب استاد کارا رو نمیداد و اسمش هم مسعود –م بود خلاصه اون مارو تحریک کرد چرا بیخودخرحمالی میکنین ماهم که شیر شده بودیم جواب صاحب کارارو نمیدادم خلاصه بعد کلی درگیری از اونجا بیرون امدیم و تو محله مون علافخانه که یکی از دوستامون که اهل روانسر بودن و چند تا برادر بودن و طرح کادمون رو برای سال سوم و چهارم اونجا بودیم کار تمیزی بود در ضمن نزدیک مغازه پدرم هم بود و بیشتر وقتها تو مغازه پدرم بودم

 دو سه هفته یکبار کلاس توجیهی داشتیم یه خانه قدیمی بود بالاتر از پارک شیرین سر خیابان مصوری که کلاس توجیهی اونجا برگزار میشد و از چند تا دبیرستان دیگه هم بچه ها میامدن اونجام بجای گوش دادن به حرف استاد کارمون شده بود شوخی و خنده تو مغازه خیاطی برادران پرتوی کارمون شده بود شوخی کردن اخه محله علافخانه از محله های قدیمی شهر بود و دارای بافت قدیمی و در ضمن خیلی شلوغ هم بود و کلی ادم جوارواجور هم بودن که فیلممون تکمیل بود و بساط خنده جور. یه روز که اونجا بودم دیدم که یکی از دبیرامون که اهل م و ا د بود اومده بود برا خرید جنس اخه محله ما به اقتضای قدیمی بودن خلافکار و لاتای زیادی هم داشت خلاصه ماهم موقع خرید یه دفعه جلو چشمش ظاهر شدم تا به ضم خودم مچ گیری کرده باشم تا نمره خوبی بگیرم اونم خیلی رندانه اصلا نگاه نکرد و جواب سلامم رو داد و رفت

 ((ادامه داره))

 محله علافخانه از قدیمیترین محله های کرمانشاهه که در مرکز شهر واقع شده که بخشی ازون مرتبط به تاریکه بازارشهره و بخشی ازون به چهارراه اجاق و بخشی ازون به چهارراه جوانشیره و ازطریق پل هوایی مرتبطه به محله قدیمی سرتپه وجه تسمیه اون اینه که چون دارای یه میدان قدیمیه که توش مغازه هایی بود که غلات روستاییان رو میخریدن و مایحتاج دهاتی هارو به اونا میفروختن مثل زنگوله حیوان و بیل و گوچان (عصا)و سه شاخ و خیلی چیزای دیگه.یه کارونسرای قدیمی هم اونجا بو

مسعود-م متاسفانه سر از راه کج دراورد و بگمانم الان اب خنک میخوره

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱۳ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

طرح کاد((1))

سالها پیش اموزش و پرورش طرحی رو در مدارس پیاده کرد بنام طرح کاد که اجباری بود و دانش اموزان دبیرستانی مجبور بودن که در هفته یک روز خارج از مدرسه یک حرفه رو انجام بدن وبرای این کار هرکی سراغ کاری میرفت از تراشکاری و مکانیکی و خیاطی و ریخته گری گرفته تا سیم پیچی و غیره خلاصه ماهم که سال 68-69سال اول دبیرستان زرافشانی بودیم با راهنمایی پدرمون با یکی از دوستای نزدیکمون به اسم محمود-م رفتیم مکانیکی .

 

صاحب مکانیکی دوتا داداش عنق و بداخم بودند به اسم اسا جلیل و اسا جلال که حتی باهم هم زیاد سروکارنداشتن و بسیار کم حرف هم بودن اما ادمای سالم و خوبی بودن برخلاف بسیاری از شاغلین این حرفه اهل دم و دود و این چیزا نبودن در کل ادمای مثبتی بودن و یکی دیگه هم اونجا به اسم اسا اشرف که همسن اون دوتا بود و خیلیم وارد بود اونجا کارمیکرد که هم محله مون بود تو علافخانه و هر3تا استاد بچه محل بودیم با این تفاوت که اسا جلیل و جلال سالها از اون محله رفته بودن  .

 

خلاصه روزای یکشنبه از ساعت 8صبح که میرفتم اون مکانیکی که تو بازار شهرستانی در گاراج کرمانشاه بود تا حدودای 5غروب اونجا خرحمالی میکردیم و چیزی یادمون نمیدادن تو اون سرمای زمستان با شاگردای مکانیکی موتورایی رو که پایین اورده بودن برا تعمیر با بنزین تو اون هوای سرد میشستیم و به زور چند دقیقه ای میرفتیم کنار بخاری که گرم بشیم هرچند خیلی سخت بود اما تجربه جالبی بود چون ادمای مختلفی اونجا میامدن و هرکی یه طوری بود مثلا یه پیرمرد قد بلند بود به اسم شامارخان که از خانهای قدیمی منطقه سنجابی بود با یه جیپ که هندلی بود و با هندل روشن میشد و هنوز از قیافه ش و جنات خانی معلوم بود .

 

گاهی وقتها با شاگرد مکانیکی که اسمش محمد بود من و دوستم درگیر میشدیم چون بعضی وقتها میخواست زور بگه ماهم بد جوری چند بار حالشو گرفتیم

استاد حرفه وفن هم که باید سرکشی میومد بعضی وقتها دفتر حضور و غیاب بدست میومد و سرک میکشید و بعضی وقتهام که سراغ زندگی خودش میرفت و ماهم چشم براه که میاد یا نه

خدا بیامرز اقای رشیدی دبیر این رشته بود ادم خوشتیپی بود خیلی هم جنتلمن و محترم بود احترام بچه هارو خیلی داشت.

 

چیزی که جالب بود یه راننده بود که کارش مسافرکشی بود ویه ماشین لکنتی داشت که همیشه خراب میشد و همیشه در مکانیکی پلاس بودو ادم قالتاقی بودو کار عجیبی میکرد اون کاسه های کوچکی از گریس نسوز که برا گریسکاری بلبرینگ ماشین و غیره بکار میرفت رو میخورد و قبلش راننده هایی که ماشینشونو برا تعمیر میاوردن و نمیشناختنش رو با سیا بازی گول میزد و میگفت شرطبندی میکنم کسی نمیتونه این یه کاسه گریس رو بخوره اونام شرط میبستن از سر پول و استادای ماهم برا شوخی گاوبازی میکردن تا بیشتر طرف پول بده و بعدش اون راننده گریسا رو میخورد و پول زیادی به جیب میزد خلاصه همه جور ادمی اونجا میومدن.

                                                                                                                ((ادامه داره))

گاوبازی اصطلاحیه وقتی میخوان سر یه نفر تو یه معامله رو کلاه بزارن چند نفر بدون اینکه طرف دیگه بفهمه که اونا همدست طرف معامله هستن که این باهاش شرط بندی یا معامله میکنه از یکیشون طرفداری کنه

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۸ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

زمستان بود و موقع امتحانای ترم اول یه شب تو همون خوابگاهی که گفتم اخرای شب بود که چون اتاقمون خلوت بود اون شب منم حوصله م سر رفت و رفتم تو یکی دیگه از اتاقها دیدم که اقای م – ع –خ داره سئوالای انتحانی رو طرح میکنه اخه ایشون بجای دوران سربازیشون امریه دانشگاه رو گرفته بودن و اونجا تدریس رشته ادبیات میکردن خیلی ادم مثبت و محترم و موقری بود و فکر کنم اهل شهر دهگلان بود

 

منم که رشته خودم چیز دیگه ای بود اما دوستام بیشترشون ادبیاتی بودن به همین خاطر فوری فکرای منفیم گل کرد و یه بهونه اوردم و گفتم اتاقمون سرده و من امشب تو اتاق شما میخوام بخوابم خلاصه استاد سئوالاش رو که طرح کرد بغل شوفاژ خوابید و برگه امتحانی رو که میخواست فردا برای امتحان پایان سال بده واحد امتحانی دانشگاه برای چاپ و تکثیر و با مابقی برگه های دیگه ش تو یه پوشه گذاشت بغل سرش و خوابید

 

منم نیمه های شب مثل دزدا وقتی اطمینان کردم که خوابیده رفتم سراغشو بعد کلی کنکاش و جستجو از داخل اون همه ورقه سئوالای طرح شده رو پیدا کردم و فوری از اون اتاق بیرون زدم و رفتم تو اتاق خودمون و نمونه سئوالاهارو رو یه برگه نوشتم و دوباره رفتم تو اون اتاق و برگه رو سر جاش گذاشتم

فردا قبل امتحانات سئوالهارو به اونایی که میشناختم دادم و یه ورقه شم دادم یه دختری که فامیلمون بود و

ادبیات میخوند وشاگرد همون استاد بود خلاصه دوستامون بعد امتحان اومدن و خیلی تشکر کردن اما هر کدومشون که میومد میگفت تنها 5تا از سئوالها ی تو برگه برا امتحان اومده منم خیلی تعجب کردم تا اینکه

 حدودا چند روزی مانده بود پایان امتحانات دور میدون روبه خیابان سیروس استاد رو دیدم که خلاصه مارو به یه ابمیوه دعوت کردو ماهم در حالیکه مشغول هویج بستنی خوردن بودیم نزدیک بود خفه بشم چون یه

دفعه استاد با همون روی خوش و خنده همیشگیش  گفت اون شب که برگه امتحانی رو کش رفتی بیدار بودم و نخواستم چیزی بگم و سئوالهار و با زحمت دوباره نشستم با اینکه خوابم میومد و خسته بودم دوباره طرح کردم و لی بعد بخاطر دل تو 5تا از سئوالهارو حذف نکردم

خلاصه کلی شرمنده شدم و از مردانگیش خیلی خوشم اومد و واقعا یه درس جوانمردی ازشون گرفتم و هیچوقت این خاطره رو فراموش نمیکنم

 

استاد م-ع-خ  اخرین خبری که ازشون دارم اینه که الان دارای دکترا در رشته خودشون هستند هرجاهست موفق باشه

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٥ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

 

اواخر سال 7٢امتحانات پایان ترم بود زمستان خیلی خیلی سردی بود بد جوری مریض شده بودم و کلیه هام عفونت کرده بودن هردکتری هم میرفتم چیزی میگفتن و دارویی تجویز میکردن ادرارم خونی شده بود و اونقدر عفونت داشتم که 5-6کیلو از وزنم کم شده بود یه شب خونه یکی از اقوام بودم که خدا پدرشون رو بیامرزه گفتن چی شد منم جریانو توضیح دادم چون خودش اون بیماری رو گرفته بود فوری یه بسته قرص کوتریموکسازول بهم داد و گفت هر 8ساعت 2تا بخور با اب و چای زیاد فردای اونروز خیلی بهتر شدم

تو اون حال و احوال امتحاناتمون هم شروع شده بود

ترم اول یه ساختمان سر چهارراه شهدا سنندج بود که دانشگاه اونو کرایه کرده بود و ماهم به دانشگاه کرایه میدادیم مسئول خوابگاهم عابد گلانی بود بچه سقز که ورزشکار خوبی هم در کشتی و هم در بدنسازی بود و اونموقعها که بدنسازی تازه دوباره رونق گرفته بود و تنها یه باشگاهم تو سنندج دایر شده بود به اسم باشگاه قوچانی و مربیش ممد مصطفایی بود اونم اونجا تمرین میکرد و ترم 5ادبیات بود و تو خوابگاه بابک تیموری و شمس الدین محرابیم بودن که بچه شهر صحنه بودن و اونام بدنسازی کار میکردن و بخاطر دوستی با اونام جمال -م که بچه سنندج بود و قبلا کشتی گیر بود و حالا پرورش اندام کار میکرد زیاد شبا پیشمون میامد و انوقعها خیلی هم دپرس بود بنده خدا اخه با یکی از دوستای نزدیکش م –ن بدجوری با چاقو دعوا کرده بودن وبدجوری سرو صورتش رو زخمی کرده بود اونم خیلی مرد بود و ازش شکایت هم نکرده بودو دوست ماهم همه ش ناراحت این قضیه بود خلاصه اتاق ما سوا از باقی اتاقا بود و پاتوق ورزشکارا بود که گاهی با چاشنی شیطنت بچه های دیگر اتاقارو اذیت میکردیم یه بار یادمه یکی از بچه های مشهد پدرو مادرش اومده بودن دیدنش و کلی قورمه سبزی براش درست کرده بودن که تو یخچال مشترکی که توی حال خوابگاه بود گذاشته بودن ماهم که عصر از تمرین خسته و کوفته برگشتیم به پیشنهاد عابد قابلمه رو اوردیم و همه ش رو خوردیم بعد تمیز قابلمه رو شستیم و یه نامه به این مضمون داخلش گذاشتیم که(( دستتون درد نکنه خیلی خوشمزه بود خواهشا فحش ندید ))و او.نو داخل یخچال گذاشتیم بنده خدا بعد چند ماه که جریان رو براش تعریف کردیم گفت که دوستاش رو دعوت کرده بوده که بیان قورمه سبزی دستپخت مادرشون رو بخوره که قابلمه خالی رو دیده و کلی بد و بیراه گفتن حسابی ناراحت شدن ولی خلاصه از دلش دراوردیم

                                                                                                             ((ادامه داره))

 

عابد گلانی حالا تو نروژه و داره دکترای روانشناسی رو میگیره فکر کنم سال 76بود که از ایران رفت

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٥ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

شادی٧:۴۴ ب.ظ - دوشنبه، ٢٢ فروردین ۱۳٩٠

سلام
نوشته هاتون منو به یاد دوران قشنگ دانشجویی در سنندج انداخت ،
۴ سال سنندج بودم با استاد رخزادی،اردلان،علوی ،که الان با خوندن پست دانشگاه سنندج(4) شما همش برام تداعی شد
موفق باشی

 

کامنت بالا رو یکی از خوانندگام مطالبم از المان بنام شادی نوشته بود که بسی جای خوشحالی و بسی جای تاسف برام داشت

خوشحالی از اون بابت که از سال 88که شروع بنوشتن در وبلاگم کردم تا حالا کسی از بچه های دانشجوی اون زمان که درس میخوندیم در سنندج این مطالب رو نخونده بود و این اولیش بود

 

اما تاسف به این خاطر که از حدودا چیری حدود 8000نفر دانشجوی اون سالها تنها یکی این مطالب رو خونده که این نشانه اینه که دسترسی یا استفاده از اینترنت حتی در میان قشر تحصیلکرده یه کم قدیمتر ما خیلی کمه

          واقعا جای تعمق و تفکر داره

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٤ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

Design By : nightSelect.com