کرماشان

دست نوشته ها

دیکه روژ 24 خاکه لیوه( فروردین) کاک ئه سد چراغی شاعر ناودار کرماشان وه رو سه رای ئه بدی گشتمان کوچ کرد.

کاک ئه سد له دایک بوی سال 1309 ئاوایی کانی شه ریف کرماشانه وه ،  وه ناو مه ردم کرماشان و که لهور زوانه یل ناویگ ئاشناس

کوچ ئی مه رحومه وه ته واوی مه ردم کورد وه تایبه ت بنه ماله و هوز ئه و ئه زیزه ته سلیت ئیشم

شعر چوپی کیش ئشاره تیگه و زوال و فه نایی دونیا که شعر کاک ئه سده

چوپیش وه ده س کاک ئه سد گیریا

روژیگیش وه ده س گشتمان ئی چوپیه گیرید

 

بچو چوپی کیش چوپی ها ده سد    بال به یو هوای سارد نه فه سد

دونیا دو روژه ئه م روژ، روژده               یه ی روژی گرن چوپی وه ده سد

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/٢٥ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

برای برخی به اسم دکترها متاسفم اگر بقراط میدانست اخر و عاقبت هم کیشانش به کجا می انجامید از خیر سوگند نامه اش میگذشت

سال 85 رفته بودم خونه یکی از اقوام

وقت برگشتن چون دمپایی پایم بود پام بد جوری پیچ خورد و افتادم منم اونقدر مغرور بودم و تو عوالم جوانی غرق به روی خودم نیاوردم

و با پر رویی سوار ماشینم شدم هر چقدر خونه فامیلمون گفتن ببریمت دکتر جواب ندادم

با اون وضع بدم سوار شدم و چون روی پای راستم اسیب دیده بود وقتی میخواستم پام رو رو ی پدال گاز یا ترمز بگذارم برا جابجا کردن پام با دستم زیر رانم رو میگرفتم و پام رو جابجا میکردم

بعد از چند دقیقه ای یه دفعه پام صدای عجیب کرد مثل یه قوطی کنسرو که تو اب جوش قل میخوره و یه دفعه صدا میکنه و باد میکنه پام اینجور صدایی کرد استخوانهای روی پام بد جوری شکسته بودن

با هر بدبختی بود خودم رو خونه رسوندم و شلان شلان زنگ در خونه رو زدم و داداشم سعید در رو باز کرد و گفتم بشین پشت ماشینو و منو ببر بیمارستان

بعد از کلی معطلی تو بیمارستان متوجه شدیم دکتر شیفت شب شکستگی رفته خونه و چیزی که اصلا مهم نیست وضعیت ادمهاس چند نفری گفتن شکایت بکن اما میدونستم کارم به جایی نمیرسه و منصرف شدم در حالیکه قانونا باید دکتر شیفت در اونجا حضور میداشت

با اون درد تا صبح سر کردم و فردا صبح دوباره رفتم بیمارستان و بعد از کلی تو صف ایستادن و نوبت دکتر تشریف اوردن و بعد معاینه برای گرفتن پول اضافه ما رو به بعد از ظهر و مطبش ارجاع داد

با اون درد دوباره سر کردم تا عصر اونروز و تنها من نبودم این دکتر بی وجدان خیلیهای دیگه رو هم بجای انجام کارشون در بیمارستان برا پول اضافه گرفتن فرستاده بود مطبش

ایشون بطرز فجیعی و با خشونت تمام پای مارو گچ گرفت و کیسه مون رو هم حسابی تکوند اما کاش فقط پول بود اونقدر عجله میکرد که زودتر دیگرون رو هم برا پولشون زود راه بندازه که پای مارو بد گچ گرفت

وبعد در اوردن گچ پام حالت کج بخودش گرفت و هنوزم که هنوزه پام درد  میگیره علی الخصوص موقع بیدار شدن از خواب و مواقعی که هوا سرد میشه مثل پاییز و زمستونا

بجای کارشون رو اوردن به برج سازی و خدمت به خلق رو فراموش کردن و همه چی اینا شده پول و پول و پول

خدا راه هیچ بنی بشری رو به دکتر و بیمارستان نندازه

الهی امین

بشمار............................

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/۱٧ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

اول صبحی داشتم با یه نفر در مورد دوران بچگی و جوانی خودمون صحبت میکردیم در مورد کمبود امکانات و لباس و کفش و همه چی

ما نسلی بودیم که به کمترین ها دلخوش

یادمه دوران ما کفش چینی کتانی رو هرکی داشت بهترین حساب میشد

اونم در گاراج و پاساژ کویتی و کاشی کاری میفروختن

بازار کاپشن امریکایی و کاپشن خلبانی گرم بود و تازه کاپشن سیلور چینی هم بهش اضافه شده بود سیلوری که عند بی کیفیتی بود اما چکار میشد کرد تو بازار بجز اینا چیزی نبود

مطمئنم برا دخترای هم دوره ما وضع ازین بدتر هم بوده

سرگرمی خاصی نبود و فیلمهایی که هفته ای یکبار و اونم جمعه ها پخش میشد و یواش یواش سریالهایی مثل اوشین هم بهش اضافه شد

درکل دوران سختی بود برا نسل جوانی مثل ما که تازه به دوران رسیده بودیم

راستی مگه ادم چند سال عمر میکنه

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/۱٧ساعت ٧:٠٢ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

سال2714کردی و 1393شمسی رو به تمامی مردم دنیا تبریک عرض میکنم

امیدوارم سالی پراز خیر و برکت برا همه باشه

سالی بدون هرگونه جنگ و خونریزی و سالی اکنده از صلح برای تمامی ابناء بشر

سالی پر از ارامش برای تمام کودکان دنیا

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/٥ساعت ٧:٢٧ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

هیچوقت کشتی بهروزیاری با پارک جانگ سون کره ای رو از یادم نمیره با اون زیرهای برگشتی و درخت کن های عالی بهروز کشتی رو از اون کره ای قدر برد

اما بحث من کشتیهای بهروز یاری نیستش چند وقت پیش مصاحبه ای با یاری شد در برنامه خط قرمز ایشون خیلی شفاف حرفهاشونو میزدن

همیشه اینجور ادمها برای من خیلی ارزشمند بودن

ادمهای نترس و رک گو

هرچند در جامعه ما جایی نداشتن و هنجارشکن قلمداد شدن

کار به حواشی ایشون ندارم چون در هر برهه ای از زمان انسان با توجه به محیط و اوضاع و احوال دور و برشون انسان درگیر پاره ای از مسائل میشه

نتیجه اینگه گاهی محیط برتر از خیلی چیزها عمل میکنه و در سرنوشت ادم تاثیر بسزایی داره و گاهی حوادثی ناخوشایند بر سر راه ادمی میگذاره

اما همیشه ادمهای راستگو و نترس رو تحسین کرده و میکنم

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٢/٥ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

تو فصل زمستان بیشتر مغازه های ابمیوه گیری علی الخصوص دکان های در گاراج اقدام به فروش فرنی میکنن

اونم فرنی بی کیفیتی که فقط مزه شیر خشکی میده که با اب جوش قاطیش کردن

یادمه سالهای 60 یه اقایی بود که الان اسمش یادم نیست اما شهرتشون دوشه بوم بود بچه هاش رفیق و هم کلاسم بودن الان سالهاست به رحمت خدا رفته

تو تاریکه بازار اول تیمچه سی اسمایل یه قزان بزرگ میگذاشت و زیرش چراغی میگذاشت و فرنی درست میکرد فرنی که اون درست میکرد تو تمام شهر بی همتا بود اون خدا بیامرز دکان هم نداشت همون سر تیمچه بساطش رو بر پا میکرد

اون موقع ها خبری از ظروف یکبار مصرف نبود و ظرفها رو میشست و فرنی میداد

سالهاست که همچین فرنی نخوردم و مزه فرنی اون اقا زیر زبونمه مخصوصا وقتی ته میگرفت و خس میشد مزه ش بهتر میشد

سی اسمایل:تلفظ کردی کرمانشاهی  سید اسماعیل هستش

قزان:به قابلمه های بزرگ در کردی قزان میگن

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/٢٧ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط کرماشان نظرات () |

ئیمرو 27 ی ریبندان ریک کوته له گه ل دوهمین سالهاتی کوچی دوایی دایکی ئازیزمان

دایکیک هه ر کاتی چاک بیر له پیشو ده که م  نه تنیا دایک بوو  وه کو باوکمانیچ بوه

چاک له بیرم دی له و گه رکه که ئیمه دژیاین هه مو جور که سیک بو هه ر له ئینسانی چاک تا کو مروفی خراپ

به لام دایکم به همو لونیک ئیمه ی ده پاراستو و موچیاریمانی ده کرد

هه رچه ند له و کاتانه ی که مندال بوین له ده س هه لس و کوتی دایکمان زیز ده بوین

به لام ئیستا چاک بیری لی ده که م شون و پی گه ی دایکم له ته ربیتی برا و خوشکه کانم رون و له به رچاوه

به داخه وه باوکم زور که م ته رخم بو هه رچه ند مروفیکی چاک بو به لام له بواری ته ربیتی مندالکانی کوتاهی ده کرد و ئه و ئه رکیچه به کولی دایکمانه و بو

زور کاتی که ده روم بو سه ر قبران هه ست به وه ده که م که دایکم له وی نیه

به راستیچ هه ر وایه ئیسک و کالبدی به شر ده روخی به لام روحی مروف جاودانه یه

هه ر وه کو خه لکی یارستان ئه لین مردن وه کو قوطه ی مراویه، مراوی که له نیو ئاو قوطه ده کا له جیگایک دیکه و ده ر دی که ئیمه مانان نایبینین رنگه مردنیچ هه ر وابیت

مردن چیه که س تی نه گه یی    تورات و زه بور تا ده گی ه ئاویستا

زور که س له ژیان دواوه زانایانه   بو باسی مه رگ گیژ و نه زان راویستان

له م ریگه دریژه وه  که مه رگی ناوه   کی هاته وه  باس و خه به ری هیناوه

وستان له سه ره ریانی نیازی پر و پوچ   بی هوده یه ، هه رچی چو نهاته دواوه

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/٢٧ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

دوینی 25 ی ریبندان سیهمین سالهاتی له دایک بونی کارن بوو

هه روه ک و کاره با و با روژان دین و ده چن

وا ئه لی دوینی بو که له سه ره بیانی کی زوی زستانی 89به رو نخوشخانه رویشتین و له به ر ده رکی نخوشخانه چاوه روانی هاتنه دونیای کارن بوین

له و روژه تا ئیستا گوران کاریکی زور به سه ر بنه ماله و دور و پشتی ئیمه و همو دونیا هاتوه

جیهان دایمه له گورانکاریه

ئه و صیفت و ئه رکی دونیایه ، له و ماویه دا دایکم له ناومان نماوه و باوکمانیچ زور تر پیر و به سالهاتو چوه

کارن یچ گوره تر بووه و کاکه سعید یچ دور له ئیمه دژیت چاوه روانی دینی ئه وین له کاتیکی نزیکدا

له دور به ری خومیچ دا زور که س رویشتن و نماون یه کی بو هنده ران یه کی بو دونیایکی که

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/٢٦ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

خیابان سنجابی کرمانشاه برای من دارای خاطرات خاصی هستش

خیابانی که چون محل تردد روستاهای مسیر سنجابی هستش به این اسم مشهور گردیده است

طایفه سنجابی از اکرادی هستند که ریشه شون به ساسانیان بر می گرده و سالها قبل بسیاری از انان از شیراز دوباره به موطن اصلیشان کوچیده اند

سنجابی به عقیده عده ای به این خاطر به این ایل اطلاق گردیده که پوست سمور را بر روی لباسهایشان می دوخته اند.چنانکه کراوات بر گرفته از مردم کروات هستش که در کشور کرواسی ساکنند.

بزرگان زیادی ازین قوم بتاریخ ایران معرفی گردیده اند مثل دکتر کریم سنجابی و غیره

واین ایل سابقه مبارزاتی زیادی در برابر اشغالگران عثمانی و انگلیس و روس داره که سالها نقل محفل مردم بوده که متاسفانه بصورت مکتوب کمتر به ان پرداخته شده

شایده عمده خاطرات من ازین محل بخاطر این بود که خونه دایی من دراین محل واقع بود اون موقع ها محله سنجابی شامل تعداد محدودی خانه بود که دور و بر ان زمین کشاورزی و بیشتر سبزی کاری بود.

وتعداد زیادی مکانیکی و غیره نیز در این محل بودن

یادمه یه سبزی کاری بود مربوط به یه پیر مرد بود که الان اسمش خاطرم رفته که بنده خدا تو بمبارانهای دهه 60 کرمانشاه کشته شد خدا بیامرزتش

معمولا چون خونه مون تو محله جوانشیر بود از محله چنانی میانبر میزدم  و با پا پس از طی محله چنانی و بعدش خیابان اربابی که دبیرستان مشهور حکیم نظامی در انجا واقع بود می رفتم محله سنجابی خونه داییم

چسپیده به سنجابی یه محله بود به اسم تپه گه وری که قبلا ها روستایی بود که چسپیده به شهر بوده

در انتهای محله سنجابی که امروزه جلالیه بوده در گذشته محله بدنامی به اسم توکل اباد بود که بساطش برچیده شد

شرکت بوتان و زمین شهری در همین محل بودن و روبروی سنجابی شهرک تازه سازی ساخته شده بود که بصورت اپارتمانی بود که تازه تو شهرمان معمول شده بود.

برای رفتن به سراب نیلوفر هم از ین محل باید عبور می کردی که هر یک از نسل های هم دوره ما محاله خاطراتی از سراب نیلوفر ان دوران نداشته باشه

بنظر من سراب ان بکری و زیبایی گذشته ش رو از دست داده چون بشر در هر چیزی علی الخصوص طبیعت دستکاری کنه اونو نابود میکنه

بهر حال بهانه ای بود برای نوشتن درباره یکی از محله های شهرمون

 

تپه گه وری:در اصطلاح کردی به گبر یا کافر گه وری میگن

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/٢٠ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

یکی از اقوام مستقر در کره خاکی ارامنه می باشند

جمعیت ارامنه در دنیا حدود 9000000میلیون نفر می باشه

که ازین تعداد بخشی از انها کشور ارمنستان را تشکیل می دهند

اما اکثر مردم ارمنستان در کشورهای دنیا پراکنده هستند از امریکا و اروپا گرفته تا ایران و سایر کشورها

در بسیاری از این مناطق با تعامل با ارامنه رفتار گردیده است از جمله ایران چنانچه با توجه به این تعامل ارامنه نیز خدمات شایانی به جامعه ایرانی روا داشته اند

از جمله در صنایع مختلف از جمله صنعت سینما و هنر عکاسی و حتی در ورزش نوین کشورمان به نامهای بزرگی بر میخوریم

که حاکی از زحمات این افراد بوده است

اما در همه جا رفتار بدین منوال نبوده چنانکه در کشتار بزرگ ارامنه توسط دولت ترکیه در سال 1915حدود یک ونیم میلیون ارمنی قتل و عام و نسل کشی شدن و بسیاری از انان از محل زندگیشان تبعید و اواره شدن

همچنین اموال و زمینهایی که ساکن بودن تصاحب گردید.

باتوجه به اینکه این کشتار در هنگام جنگ جهانی اول رخ داد و دنیا سرگرم و درگیر این بلای خانمانسوز بودن این کشتار به ان صورت در دنیای او دوران انعکاس نداشت

اما بعدها گزارشات و عکسهای ان رویداد دهشتناک سراسر دنیا را فرا گرفت و بسیاری از کشورهای دنیا در این خصوص موضع گرفته و عاملان این قتل و عام را محکوم نمودن

درین خصوص حتی نویسنده بزرگ کشورمان محمد علی جمالزاده کتابی از شرح وقایع و دیدهای خویش در خصوص این کشتار نوشتن که بسیار مورد توجه واقع گردید.

جدای از اهداف و نتایج این کشتار وقتی خوب ریز و دقیق توجه میکنیم این سئوال در مخیله هر انسان مطرح میشه

که ما ادمها بجز دین و مذهب و ملیت و رنگ پوست مگر تفاوتهایی هم با هم داریم

ولی واقعا چرا ما بجان همنوعان خود می افتیم و ادمهای دیگر رو به صرف عقیده یا هرچیز دیگری ازبین می بریم

تمام ادیان انسان را برابر میدانن هیچ کتاب مقدسی نیست که کشتار ادمها را به واسطه چیزهای جزئی مورد قبول قرار بدهد

چنانچه حتی در قران امده است ما شما را در رنگها و قبیله ها و جاهای مختلف بوجود اوردیم و هیچ یک از شما بر دیگری تمایز ندارد

درپایان به این شعر سعدی بسنده می کنم که می فرمایند:

بنی ادم اعضای یکدیگرند 

که در افرینش زیک گوهرند

چو عضوی به درد اورد روزگار

دگر عضوها را نماند قرار

توکز محنت دیگران بی غمی

نشاید که نامت نهند ادمی

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/۱٧ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

مادرم در خیالم زنده است

به گورستان نمی روم چونکه مادرم در انجا مرده است

 

حسن برادرم خیلی برای من قابل احترام و جایگاه والایی داره

بخاطر طرز تفکرش و نحوه نگرشش به دنیا و محیط

همچنین تعاملش با مردم و خصوصا نحوه تربیت شگردانش

جمله بالا از حرفهای داداشمه

از مرگ مادرم اون هرگز سر خاک نمیومد

من همیشه میدانستم با توجه به مرامش تا مادرم زنده بود به اون توجه زیادی میکرد

اما نه مثل خیلیا تازه بعد مرگش به یادش افتادن

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/۱٤ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

امروز با این هوای سرد که سردترین روز زمستان امسال باید بوده باشه با مشاهده صف طولانی مردمی که برای دریافت سبد کالای مصرفی خانوار وایستاده بودن بسیار حالم گرفته شد

باور کنید شان ادم بیشتر از اینهاست که مردم بخصوص قشر ضعیف جامعه مون اینطوری توی صفهای طویل بایستن و اونجور که شنیدم در بعضی جا ها کار به دعوا و کتک کاری انجامیده

لااقل میومدن نقدی یه پولی میدادن به مردم تا شاهد این مسائل نباشیم

یاد سالهای تلخ دهه 60و جنگ تحمیلی خانمانسوز صدام گور به گور افتادم

جنگی که به قیمت جان هزاران جوان و نابودی اقتصاد و خیلی چیزها شد

یاد صفهای طولانی

یاد صف همه چیز افتادم از سیگار و کره و شیر و قند و شکر و پنیر تا.........همه چیز

بقول معروف از شیر مرغ تا جان ادمیزاد

یادمه سال 65 تو اون زمستان سرد برای گرفتن یک مجله کیهان ورزشی که اونم به تعداد محدود روزهای یک شنبه توزیع میشد

از در خانه تا در گاراژ میرفتم و بعد تو صف ایستادن تازه اونم اگه باقی میموند یه مجله میگرفتم

امروز دوباره یاد اون اون دوران تلخ افتادم

بسیاری از هم دوره های ما درک میکنن که چی میگم

اما برای نسل جدید غیر قابل هضمه

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/۱٤ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

زه مانه لی م قافل نابی یاره بی  کوسی که وی

ساتی ده س به ردارم نابی نازانم چی لی م ئه وی

هه ر وه کو پوش و په لاش که وتم به کوچه ی یاری لاو

گیژل و که ژ نام فرینی چونکه که عبه ی دینمه

گه ر به بی تو بچمه سیری باخ و سه رو شوره بی

تف له سه ر و شوره بی ، بی تو له هه ر دو قینمه

خه لک ئه لین کفر مه که به م ته رحه  مه دحی یاری خوت

گوی گرانی خوشه ویستم من یاره که م ئائینمه

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/۱٠ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط کرماشان نظرات () |

یه روز یکی از دوستام وقتی که نوجوان14-15ساله ای بیش نبودیم گفت مادرم گفته برو زردچوبه بگیر اما من دوست ندارم برم پیش این مغازه داره تو برو ببین زرد چوبه داره

ما هم از همه جا بی خبر در مغازه پیرمرده رفتیم مغازه ش تو مسیر خیابان چهار راه اجاق بود با اون سن و سالش حالا باید سالها باشه اون پیر مرده به رحمت خدا رفته باشه

رفتیم جلو و  بزبان کردی گفتم (( مشی زردچووه دیری)) مشتی زردچوبه داری

پیرمرده در جواب گفت(( بوسیه تا ئه رات بارم)) واستا تا برات بیارم

یه دفعه چوبی رو برداشت و محکم تو سرم زد ما هم دوپا داشتیم و دوپا دیگه قرض کردیم و ده فرار

اما دیگه کارمون شده بود این که بچه های دیگه رو هم ببریم و اوناهم بخاطر این زردچوبه یه دست کتک بخورن

خیلیهای دیگه رو دیدم که به کلمه خاص یا چیز خاصی حساسیت داشتن

این برا خودشون هم دردسر شده تو اینده

یادمه تو خدمت سربازی یه افسر داشتیم که به الوچه حساسیت داشت تا اسمشو میاوردی قرمز میشد و دندان قروچه پیدا میکرد و هرکی که لفظ الوچه رو پیشش تلفظ میکرد فحش و ناسزا میگفت

بنظر من اگه حتی حساسیت به چیزی یا کسی تو زندگی داریم نباید به دیگران بگیم

چون همیشه کسایی هستن که از اب گل الود ماهی میگیرن و دنبال نقطه ضعفهای ادم میگردن

این بیشتر تو زندگی و شغل ادم نمود پیدا میکنه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/٢۳ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

چند روز پیش از محمد داداشم خبر درگذشت اقا محمود طاووسی رو شنیدم

اخه نیست اونقدر به کرمانشاه دیر دیر میرم معمولا خبرای شهر رو داداشم بهم میگه

خیلی ادم ارام و موقری بود یادش بخیر سال69که باشگاه کشتی ریزه وندی میرفتم تو خیابان گلستان اقا محمود که مسئول امورات باشگاه بود چون هم محله ای هم بودیم

کلید سالن رو به من میداد و خودش نمی اومد منم تو اون سن و سال و عشق کشتی که داشتم 20دقیقه قبل شروع تمرین میرفتم و در باشگاه رو باز میکردم

و ابگرمکن ها رو که اون زمان نفتی بود با دردسر روشن میکردم تا بعد تمرین بچه ها بتونن دوش بگیرن اگه دوش نمیگرفتیم با اون تشکهای برزنتی اون روزگار و اون زخمهایی که بر میداشتیم دچار هزارتا مریضی میشدیم

اون موقع ها اقا عباس معیریان مربی کشتی مون بودن که معلم ورزش هم بودن

اخه باشگاه ریزه وندی متعلق به اموزش و پرورش بود و اقا محمود هم کارمند اموزش و پرورش بود

یاد و روحش گرامی

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/۸ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

هروقتی اهنگهای اسماعیل سابور رو میشنوم بی اختیار یاد سامان بهرامی می افتم با اون چشمهای درشت و موی بورش تیپ خاصی داشت شاید علتش اینه هردوشون اصالتا اهل شهر پاوه هستن

اما سامان بزرگ شده شهر کرمانشاه بود مثل سایر پاوه ایهایی که سالهاست تو کرمانشاه زندگی میکنن

اولین باری که دیدمش به گمانم سال 82بود یه رنو داشتم که برا دوستم ئاکو زنگ زدم که گفت داریم از کرمانشاه میریم سنندج منم رفته بودم کامیاران

که ئاکو و سامان و سرکو  رو سوار کردم برا سنندج اخه اونجا دانشجو بودن

اونروز رو رفتم خونه ای که تو سراه ادب گرفته بودن دوستی من و سامان از اونجا شروع شد

سالها باهاش ارتباط داشتم اخرین باری که دیدمش تقریبا 7-8ماهی قبل از مرگ نابهنگامش بود تقریبا اسفند ماه سال 89بود که گفت زن گرفته و شرکت نفت مشغول بکار شده

مدتها ازش خبر نداشتم تا چند بار به موبایلش اس  میزدم که جواب نمیداد

اخرش یه روز خانمی با صدای گریان تماس گرفت و گفت من زن سامان هستم و مثل اینکه شما خبر ندارین که سامان چند ماهه که فوت کرده تو تصادف ماشین اونم دقیقا یه هفته بعد مرگ پسر عموش هاوار که اونم تقریبا همسن سامان بود

اونقدر ناراحت شدم که اصلا ندونستم که چه حالی دارم اخه سامان همه ش 28سال سن داشت با هزاران ارزو

مرگ این عزیزان یه پیامی داشت برای من یه زمانهایی تا یادم بود همیشه پیرها بیشتر میمردن اما حالا پیر و جوان نداره

مرگ قافله پس و پیشه   نوبت نمیشناسه و پیر و جوان و گدا و ثروتمند نمیشناسه

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/۸ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

دیشب رفته بودم به خیال گذشته ها

اون دورانی که خبری از ویدیو-سی دی -دی وی دی-ماهواره و کامپیوتر و امکانات امروز نبود

تو خونه ها یه رادیو یا ظبط صوت و تلویزیون سیاه سفیدی بیش نبود

یادش بخیر پدر بزرگم معمولا شبها خسته که از کار شریف و سنگین کشاورزی برمیگشت بعد خوردن شامش به رادیو گوش میداد

گاهی وقتها از فرط خستگی بخواب میرفت و رادیو رو رو شکمش میزاشت و گوش میداد

بعضی وقتها پارازیت رادیو اعصابمون رو خرد میکرد همینکه میرفتیم رادیو رو خاموش کنیم

فورا پا میشد از خواب و مارو دعوا میکرد و دوباره اون قارقارک رو روشن میکرد و باز روز از نو روزی از نو

دیگه امروزه کسی مثل گذشته ها سراغ رادیو نمیره

واقعا یه زمانی بر و بیایی داشت رادیو و تنها منبع موثق اخبار دنیا برا مردم بود

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/٢٠ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

دیروز برا کاری رفته بودم شهر سقز با یکی از دوستهای دوران دانشگاه چند ساعتی باهم بودیم

از هر دری سخنی

از بیشتر بچه های سقزی که دوستم ازشون خبری داشت جویای احوالشان شدم

عصرش چرخی تو شهر زدیم نزدیکیهای میدان هه لو م-ف رو دیدم سالها بود ندیده بودمش از بچه های دانشگاه بود

که زیبایی زبانزدی داشت اما یه نفر رو دوست داشت اما طرفش به اون محل نمیذاشت این بنده خدا مثل دیوونه ها شده بود تا بالاخره درسش رو هم ول کرد

الان بعد سالها همونجور بی تغییر مونده بود و هنوزم اونطور که از دوستم پرسیدم مجرد مونده بود

واقعا بازی گردون با ادما چکارها نمیکنه

یک شبی مجنون نمازش را شکست  بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق ان شب مست مستش کرده بود  فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او      پر ز لیلا شد دل پر اه او  

 

 

 

 

 

 

 

هه لو:از میادین اصلی شهر سقزودر کردی به معنی عقاب است       

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٩/۱۱ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط کرماشان نظرات () |

یه دوست ارمنی  یه خاطره جالب برام تعریف کرد چند روز پیش :

میگفت 20و چند سال پیش که نوجوان بوده برا مراسم رفته بوده کلیسای طاطائوس که با دونفر دیگه و با حرف اونا میرن یه جای دیگه رو ببینن که بعد سه چهار ساعت پیاده روی خسته و داغون اون جا رو پیدا نمیکنن و این دوست ما از روی یه درخت تو مسیر میفهمه که کلا دور خودشون چرخیدن

خلاصه بعد کلی راه رفتن به عشایر کرد ساکن اون منطقه میرسن و اونا هم راه برگشت رو بهشون نشان میدن

اما فامیلهاشون با ترس و ناراحتی از غیبت اونها چشم براه بودن و خیال کردن که حتما توسط اون کردها بلایی به سرشون اومده و با برگشت اونها و اطلاع از کمک اون عشایر بسیار خوشحال میشن

بعضی وقتها واقعیتها فراتر از تصورات ماست

برخورد از نوع فیس تو فیس خیلی چیزها رو برای ما مشخص میکنه

سفرها باید تا پخته شود خامی

صوفی نشود صافی تا درنکشد جامی

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/۱۳ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط کرماشان نظرات () |

متاسفانه بعضی از این کارگرها خودشون علت بدبختیهای خودشونن هرکدومشون میبینی کمتر از 4تا بچه نداره اخه بگو مرد حسابی با این وضع درامد 4تا بچه رو میخوای چکار ،میخوای 4تای دیگه مثل خودت تحویل این جامعه بدی

یادمه سرپرست کارگاه یا همون فامیلمون بیشتر کارگرا رو برده بود وازکتومی تا بیشتر بچه نداشته باشن و ازین بدتر نشه اوضاعشون

یه روز یکی از کارگرا تسمه نقاله ماسه که پیچش شل شده بود رو بدون اینکه دستگاهش رو خاموش کنه با اچار شروع کرده بود به سفت کردن پیچ و دستش رفته بود لای دستگاه و تا بچه ها رسیده بودن 2تا از انگشتاش رو قطع کرده بود

یکی از همین بنام دکترها که متخصص بود و میتونست انگشت این بابا رو پیوند بزنه بلیط هواپیما داشت و تو انتظار سالن فرودگاه بود متاسفانه هیچ ارزشی بابت این کارگر قائل نشد و حاضر نشد پروازش رو کنسل کنه و انگشتای اون بیچاره رو پیوند بزنه

در روز 200تا300تا ماشین سنگین برا آسفالت بردن به کارخونه مراجعه میکردن و چندتا ماشین دیگه برا کارخونه ماسه میاوردن که یکیشون به من پیشنهاد داد که در پایان روز که امار بارهای اورده ماسه رو تحویل رییس میدادم چندبار بیشتر بنویسم و پولش رو نصف کنیم

من هرچند دل خوشی از صاحبکار نداشتم و خیلی پول کم میداد اما هرگز به این کار راضی نشدم

کار من تو باسکول توزین ماشینهایی بود که میومدن برا اسفالت بردن وزن ماشینها که مشخص بود مثلا کمپرسی ها یا 6تن بودن یا 10تن اگه مثلا 5تن اسفالت میخواستن وزن کلیشون میشد6+5=11و10+5=15اگه کمتر بود وزنشون با بلندگو راننده لودر رو صدا میکردم و کسری رو داخل ماشین می ریخت و اگه اضافه بود اون رو با لودرش خالی میکرد

راننده لودر داستان ما ادم خیلی شروری بود بیشتر مواقع تیغه لودر رو عمدا به ماشینها میکوبید و راننده ها بارها از این امر معترض بودن

یه روز یکی از کارگرا که حدود50سالش بود تازه زنش مرحوم شده بود اقای د که راننده لودر بود خیلی فحش ناموسی بار این بنده خدا کرد و حتی به اون مرحوم هم فحاشی کرد خلاصه همه کارگاه از دست این بابا عاصی شده بودن

من هم که از کارتوی این کارخونه به تنگ امده بودم و حق و حقوق درست حسابی هم نمیدادن دنبال یه بهانه بودم از اونجا برم

اگه میخواستم خودم برم فامیلمون که سرپرست کارگاه بود میگفت عرضه کار نداری منم گفتم این راننده لودر رو ادب میکنم و بهانه ای میشه تا از اینجا اخراج بشم

یه روز که لودرش خراب شده بود با باسکول که من اونجا بودم و تلفن خانه هم محسوب میشد تماس گرفت و من گوشی رو برداشتم و گفت وصل کن اتاق رییس منم گفتم خودتو معرفی کن هرچند میشناختمش خلاصه جری شد و پشت تلفن حرفمون شد و منو تهدید کرد منم چند تا حرف چاروادار بارش کردم

ظهر همون روز رفتم اتاق حسابداری که یه چایی بخورم دیدم اومد سراغم یه رکابی تنش بود و یه کلاه حصیری و خالکوبیهای دستش رو بیرون انداخته بود

جلوی چشم کارمندای حسابداری شروع کرد به کری خوندن که چیکارت میکنم و خلاصه باهم درگیر شدیم همچین از خجالتش در اومدم که تو عمرش اونطور نخورده بود تمامی راننده ها و کارگرا و کارمندای کارخونه از خوشحالی ادب شدن اون ادم شرور به ذوق اومده بودن

خلاصه این گزکی شد برا اخراج ما از کارخونه البته با پادرمیانی فامیلمون قرار بر عذرخواهی از رییس کارخونه برا عدم اخراج ما شد که من قبول نکردم و ازونجا رفتم و اون بنده خدا که دیگه مودب شده بود با عذرخواهی همونجا موند هرچند بعدا اشتیمون دادن

حالا بعد سالها بعضی ازون بچه ها رو مبینم داستان ادب کردن اون ادم رو با اب و تاب برا خودم هم میگن

ولی واقعا از زندگی کارگران سختتر فکر نکنم چیزی دیگه ای وجود داشته باشه بیاییم بیشتر این قشر زحمتکش جامعه رو مد نظر داشته باشیم

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٢٠ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

مظلومترین و ضعیفترین قشر جامعه بشری توی تمام دنیا باید کارگران باشن با دیدن این افراد بسیار دلم گرفته میشه تا کسی خودش از نزدیک تو کار نباشه درک نمیکنه

یادمه سال 77تازه سربازی رو تمام کرده بودم و یه چند مدتی بیکار بودم تا اینکه تابستان همون سال از طریق یکی از اقوام که سرپرست یه کارخانه آسفالت حوالی شهر بود تو باسکول اونجا مشغول بکار شدم

کار چه عرض کنم بهتره بگم سگ مرگی، ساعت5/30صبح از خواب بیدار میشدم و خودم و حاضر میکردم و با پا از خونه تا در گاراژ رو طی طریق میکردم تا یه ربع به 6که مینی بوس سرویس کارخونه میومد و سوار میشدم مابقی کارمندا و کارگرای شرکت هرکدوم سر مسیری سوار میشدن و مینی بوس پر میشد

تو این فرصت تارسیدن به کارخانه فرصت خوبی بود برا چرت زدن

حوالی ساعت 7با چشمان خواب الود به محل کار میرسیدیم و کار شروع میشد

اونم چه کاری محیطی پر از سر و صدای ماشینهای سنگین و الودگیهای صوتی که مغز ادم رو منفجر میکرد

اونم با رفتار بد مدیران کارخانه که هرچند پیش خودشون تحصیلکرده خارج از کشور بودن بد جوری تو ذوق ادم میزد

بارها وقتی وارد اتاقهای کارخانه میشدن اگه کسی سلام میکرد جواب نمیدادن و اگر کسی سلام نمیکرد فورا به سرپرست کارگاه میگفتن که از حقوق ماهیانه شون کم بکنن

بارها به چشم خودم دیدم مثلا اگه دستگاهی خراب میشد در مورد علت خرابی میپرسید هرچند مسئول اون دستگاه براشون توضیح میداد اصلا طرف رو ادم حساب نمیکردن و دوباره باید سرپرست کارگاه همون حرفها رو تکرار میکرد در کل هرچند خودشونو متمدن میدونستن اما بنظرم خیلی عکس این قضیه بودن

اونقدر ظالم بودن که حتی برا صرف نهاری که خود کارگرا از خونه با خودشون میاوردن وقتی نداده بودن و باید درحین کار کردن نهارتو میخوردی ،مگه برده داری به چی میگن؟

من خودم نمونه کاملش رو دیدم کسی هم نیست رسیدگی کنه بارها بازرس بیمه رو میدیدم که بازدید میومد و هرچند میدونست که ابتدایی ترین حق کارگرا پرداخت بیمه شونه اما توجهی نمیکرد و کارگرا از ترس اخراجشون از کارخانه بدون بیمه کار میکردن

الان که بهش فکر میکنم اون بازرس بیمه باچه وجدانی اون حقوق ماهیانه ش رو خرج خانواده ش میکرد پیش خودش بنظرش اون نان حلال بود اما بنظر من از گوشت سگ حرام تره

((ادامه دار))

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/۱٩ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

تک تک داکه باران

داکه باران وه کو جاران

پوش و په لاش رابماله ، بی شو رومه تی کوساران

داکه باران داکه باران گه ر پیت کرا وه کو جاران

نه له شاران نه هه واران سی به ری ژیان نه ما یاران

ره نگی شه رمه ، زره ده نگه له کوچه و کولانی شاران

دنیا سه راسه ر نه نگیکه ، روژگاری چی شه رنگیکه

شه وه زه نگ و مانگه شه ویک، حه سرتی هه ر په لنگیک

هاوار له گه رو خنکاوه ، ئاسمان شینایی نه ماوه

عه شق سه ری خوی هه لگرت و په نجه ی شاعر دارزاوه

هاوار نه ما ، هاواری چی ،دلبر کوا دلداری چی

شیعر تاله ، به تاله زار زمان سوتاوه زاری چی

پاییز ببه بو نه یاران وه کو جاران تا وه هاران

تک تک داکه هو هو باران

داکه باران داکه باران گه ر پیت کرا وه کو جاران

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٢٧ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

این شبهای تابستان یاد تابستانهای سالهای گذشته ها میوفتم

یاد ایام کودکی که بخاطر بمباران و جنگ از کرمانشاه اواره روستا بودیم و تا اخرای شب با بچه های روستا روی گونی گندمهایی که در خانه روستاییان انبار شده بود مینشستیم و حرف میزدیم یا چندین بار با فامیلا بعد درو گندم پیش گندمها برای در امان ماندن از دزدی اونها میخوابیدیم چه شبهای خنک و خاطره انگیزی بود

یادوران نوجوانی روزای پنج شنبه کوله پشتی به کول با بچه های محل میرفتیم ویس القرنی ،با مینی بوسهای رواسر تا نزدیکی های روستای ریکا میرفتیم و از اونجا  از کوه بالا میرفتیم و به مرقد ویس میرسیدیم و همونجا شام رو میخوردیم و شب رو یا داخل مسجد یا بیرون میخوابیدیم چه باد شدیدی به خاطر بلندی اونجا میوزید یادش بخیر

فرداش که پایین میامدیم میرفتیم سراب یاوری برای شنا بعدش برمیگشتیم خونه اونموقعها سراب به حال و روز امروز که بی اب شده نبود خیلی زیبا بود و پر اب

 

یا شبهای سراب نیلوفر که تو ایام جوانی تا پاسی از شب به شب زنده داری و شنا میگذراندیم اونوقتها سراب دور و برش حصار کشی و چراغانی نبود حالت بکر و طبیعی داشت اما بنظر من اون طبیعت بکر باید همونطوری حفظ میشد یا شایدم من اشتباه میکنم

هر دورانی از عمر ادمی مثل مدرسه و دبیرستان یه سری ادم دور و برت هستن که تا چشمتو باز میکنی میبینی مثل عمر رفتن و نموندن

بعضی وقتها یادشون میکنی اما کجان هرکسی تو گوشه ای ، یا خیلیلا دستشون از دار دنیا کوتاه شده

فلک موی سپیدم به رایگان نداد    این رشته را به نقد جوانی داده ام

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٢٠ساعت ٧:٤۳ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

شیرکو بیکس شاعر بزرگ کرد که زاده سال 1940شهر سلیمانیه بود و سالها با اشعار حماسی نه تنها در کردستان بلکه در دنیا مشهور بود وی که به چهار زبان کردی ترکی عربی و فارسی مسلط بود و شعر میگفت سالها پیش از طرف سید علی صالحی شاعر بزرگ ایرانی لقب امپراطور شعر دنیا را گرفت

وی که سالها بخاطر مبارزاتش بر علیه رژیم بعث عراق تحت تعقیب بود از سال 1987در سوئد زندگی میکرد ازچند ماه پیش بعلت مریضی بستر نشین گردیده بود

مطلبی از سیروس شاملو

به بهانه مرگ شرکو بی کس شاعر کرد که در جوانی دستم را میگرفت و بعد از نشست های روشنفکران شهروند باهم در خیابانهای شلوغ تهران پرسه میزدیم.پروانه های مشتاق عمو شیرکو همواره به راه ازادی وبی مرزی انسان،در دلش بی طاقت ماندند:

گرد هیمه اتشی میگردم که بال سوزان نیست مقصودش

گرد واژگان بی کس  شیرکوهی که میرقصاندم

به سبزی کوهستان وعلف

وشهد سپید کوه و کنف

و چه عشوه گر بحث رهایی

به فارسی

گورانی و سورانی

چون گل پونه و بابونه

برکسالت روزن

این روزهای بی باران

((سیروس شاملو))

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱٤ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

اخرین کتابی که تازگیها خوندم کتاب خان زند کریم خان بود به قلم شخصی فرانسوی که بخشهایی ازان مربوط به کرمانشاه بود که برام بسیار جالب بود

کریم خان که از طوایف لک بود در ابتدای حکومتش بسیاری از کردها و لر و لکها جزو نیروهای زبده لشکرش بودن اما حاکم کرمانشاه و مردم کرمانشاه حکومت وی را قبول ننمودن و جنگ یازده ماهه ای بین مدافعان شهر که کرمانشاه انروزی در کنار رود قره سو ، لب اب امروزی واقع شده بود درگرفت

 

 

نبردی که با رشادت مردم ماهها طول کشید حتی یکبار شخص خائنی در داخل شهر انبار باروت شهر را که مدافعان شهر برای در امان ماندن ان از انفجار در محلی از قلعه شهر چال کرده بودن و گلوله های سربی توپ را برای محافظت روی ان ریخته بودن با کار گزاشتن فتیله ای منفجر نمود که بعلت انفجار ان و پرتاب گلوله های توپ روی ان صدای مهیبی ایجاد میشه و مدافعان و حتی سپاه کریم خان وحشت زده میشندو خرابی زیادی بعمل میاد و بخشی از دیوار قلعه رو تخریب میکنه که فوری توسط مردم باز سازی میشه

سپاه کریم خان فکر میکننکه سپاه کمکی به اونها حمله کرده و مدافعان فکر میکنن که زندیان حمله نهایی رو شروع کرده اند بالاخره خائن خودش رو به سپاه زند برای دریافت جایزه خوش خدمتی معرفی میکنه اما اونرو بدستور کریم خان اعدام میکنن چون خائنی که به مردمش ترحم نمیکنه به دشمنش هم وفادار نمیمونه

چندین بار افرادی از مدافعین شهر مخفیانه با شنا از رود قره سو عبور کرده و به سنندج میروند و درخواست کمک از عبدالحسین خان اردلان والی کردستان میکنن که سپاهی از مردم کردستان به کمک میان و در جنگهای اولیه موفق به شکست خان زند میشن اما بعلت حمله والی سلیمانیه که از پاشاهای بابان پسر عموی اردلانها بودن و دشمنان دیرینه بودن والی اردلان مجبور به بازگشت به کردستان میشه

وبعد ماهها شهر کرمانشاه پس از مقاومت سرسختانه تسلیم خان زند میشه

وشهر نابود میشه که البته در این شکست بسیاری از عشایر اطراف کرمانشاه نیز در صف سپاه زند بودن و شهر مدت چندین روز کامل غارت و بسیاری از مردم کشته میشوند

بعدها شهر جدید کرمانشاه درحوالی چم ابشوران فعلی بنا میشه که محله های جلیلی و برزه دماغ و که ل هواس و محله های دیگه ای همچون چنانی و تیمچه و سرتپه و بان مه ر و ابراهیم اباد و علافخانه  که مرکزیت حکومت کرمانشاه بنام سکوی حشمت سلطنه در ان واقع بود درست میشه

متاسفانه سکوی حشمت سلطنه که خرابه های ان تا سالهای گذشته موجود بود که پارک فعلی نرسیده به چهار راه اجاق که بانکی هم اونجا ساخته شده بجای اون درست شد و اونجا تخریب شد که برای میراث ایندگان باید بازسازی میشد نه تخریب

من خودم سالهای کودکی از اون محله و کوچه های  پیچ در پیچ و قدیمی اون تا چها راه اجاق میرفتم یادش بخیر الان از خیلیها که بپرسی حتی اسم اونجا رو نمیدونن

 

((ادامه داره))

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/۳۱ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

با امدن ماه رمضان یاد قدیما میفتم یاد پدرم که همیشه شبها با یه جعبه زولبیا بامیه که از قنادی منصف که تو راستا بازار بود و شیرینی معروفی داشت خونه میومد

قنادی منصف تو راستا بازار ابتدای ورودی پل هوایی معروف کرمانشاه بود جایی که بازار رو به محله سرتپه و ابراهیم اباد و بان مه ر و چنانی وصل میکرد

این محلات که اسم بردم از محلات قدیمی شهر کرمانشاه بودن الان خیلی ها اصلا این اسمها بگوششون نخورده

ازنظر تاریخی تا دوه زندیه شهر نزدیکیهای رودخانه قره سو بوده که در اصل خوره سو بوده که بعدها با تسلط مغولان و سلجوقیها این کلمه به ترکی و قره سو تبدیل شده

بعد از اینکه مردم شهر تسلیم کریم خان زند نمیشن جنگی یازده ماهه بین اونها و زندها در میگیره که با خیانت بعضیها قلعه شهر تسلیم کریم خان میشه و شهر نابود میشه بعدها مردم به جای امروزی شهر و حوالی رودخانه ابشوران میکوچند و شهر جدید رو اباد میکنن

محله های بالا و همچنین محله های جلیلی و برزه دماغ و که ل هواس و غیره ازین دست محله ها میباشن

بگذریم داشتم درمورد رمضان میگفتم...............

واقعا مردم قدیم خیلی با ایمان تر بودن یادمه مرحوم پدربزرگ مادریم با اینکه بالای 80سال عمرش بود با یه کاسه کوچیک ماست  و یه استکان چایی روزه سحری میکرد و پشت سرش هم میرفت سر کشاورزی و تا غروب برنمیگشت اما حالا با کلی غذاهای جور و اجور و امکانات همه چی برا مردم بازهم سخته

بچگیها ماه رمضان با بچه های محل میرفتیم مسجد محل و دلی از عزا در میاوردیم و کلی خرما و بامیه و زولبیا میخوردیم یه بار یادمه سعید برادر کوچیکم و دوستش مجتبی که اومده بودن مسجد، مجتبی که خنده غول اسایی هم داشت اونقدر تو صف نماز خندید که از مسجد فرار کردن هرد وتاشون

یه بار مادرم برا نذری پول داد که بامیه و زولبیا بگیرم ببرم مسجد تو راه با بچه ها نیمشو خوردیم تا بردیم مسجد

واقعا بچگیها برای همه خاطرات بیاد ماندنی و دست نیافتنی بسیار داره

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/۳٠ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

پاییز 72 بود یه دوماهی از قبولیم تو دانشگاه گذشته بود ولی همیشه اون حال و هوای دبیرستان و بچه های دبیرستان رهایم نمیکرد.

یکی از روزایی که دانشگاه کلاس نداشتیم برگشته بودم کرمانشاه رفتم در دبیرستان دیدم زنگ تفریحه و بچه ها هم داخل حیاط بزرگ دبیرستان زرافشانی هستن

اینم بگم محل دبیرستان زرافشانی ابتدای ورودی بازار از سربازخانه قدیم کرمانشاه یا همون مسگرخانه قدیم بود

یادم میاد وقتی بچه بودم از سر و صدای مسگرها که قابلمه مسی درست میکردن کسی نمیتونست ازون محل بازار بگذره با مرور زمان و به بازار امدن قابلمه های جدید بازار مسگرها هم کساد و بجز چندتا پیرمرد دیگه کسی این کار رو انجام نمیداد شاید حالا اون چندتا پیرمردهم مردن و این شغل هم به فراموشی سپرده شده

بگذریم     داخل دبیرستان که شدم چندتا از بچه های قدیم رو دیدم الان فقط ایرج رو خاطرم میاد بچه ها از دانشگاه و حال و هوای دانشگاه میپرسیدن

اونموقعها دانشگاه مهمتر بود چون از دروازه کنکور رد شدن مثل عبور از هفت خوان رستم بود

کلی با بچه ها گپ زدیم اخر سر ازشون خداحافظی کردم و رفتم الان بعد سالها دبیرستان زرافشانی تخریب شده و ازون دوستها هم مثل سایه یا خواب و بیداری و تصویری گنگ و مبهم چیزی به ذهنم نمونده

نوستال نوشتن من انگار پایان نداره................

درون دفترم فقط گذشته را ورق میزنم

درون این نوشته ها شعف شرر نمیزند

ولی چو در نوشته ها دقیق تر که میشوم

یقین کنم گذشته ها دگر عوض نمیشود

من از گذشته های خود ورق ورق گذشته ام

ذهن و فکر من دگر به ان زمان نمیرود


سربازخانه:از خیابانهای قدیمی کرمانشاه که مابین میدان جوانشیر و خیابان گمرک و ابتدای راستا بازار واقع شده

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/۱٢ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

با صدای ایرج ناخوداگاه به یاد زنده یاد فردین می افتم

یاد گنج قارون و اون تکیه کلامهای داش مشدیانه

اون رقص علی بی غمی

یادش بخیر سالهای 69-70بود و ما نوجوان و دبیرستانی تازه نوخط

ویدیو تازگیها باب شده بود هرکی داشت همچین اون رو لای لحاف تشک میپیچید انگاری چی قایم کرده.........

اونموقعها خیلی جرم داشت ماهم که نسل جوان اون روزها بودیم و از قدیمیا اسمهای فردین و دیگران رو شنیده بودیم

مثل ندید بدید حرص و ولع دیدن اسطوره سینمای گذشته رو داشتیم

تو دبیرستان حرف حرف ویدیو و دیدن بازیگران گذشته سینما بود

فردین با اون قیافه فتوژنیک و عضلات قوی و ظاهر کشتی گیریی که داشت الگویی بود برا بسیاری از نسل ماها

کشتی گیری که هیچگاه از اون و مدال نقره جهانیش حرفی زده نشد

حتی موقعی که برای تماشای مسابقات جهانی کشتی سال 1998تهران به سالن راهش ندادن بازم دلش نشکست چون عادت داشت به این برخوردها

یه مصاحبه جالب از مرحوم جمیله شیخی یه جایی خوندم که گفته بودن یه روزی تو یکی از خیابونای تهران در حال رانندگی بودم که فردین رو تو خودش و خیلی ناراحت دیدم هرچی صداش زدم اقای فردین اونقدر تو فکر بود که متوجه نشدن اخرش صدا زدم سلطان قلبها که متوجه شد و دودستی ابراز لطف کردن

واقعا برا همیشه سلطان قلبها لقبیه که مختص فردینه

خیلیا که تو سینما ی گذشته دارای وجهه خوبی نبودن به سینما راه یافتن اما دل فردین همچنان شکسته بود

مرگ فردین تلنگری بود واقعا دنیا همیشه فرود و فراز داره یه موقعی تو اوجی و یه دورانی تو قعر

داستان زندگی ادمیزاد همینه دیگه هرکسی در مقیاس خودش پستی و بلندیهایی رو طی میکنه

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/٦ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

این روزا که دیگه پدرم رو مثل قدیما روپا و سر حال نمیبینم بیشتر گذشته ها بیادم بیاد گاهی وقتها اون زمستانهای سرد سالهای 60رو یادم میاد که پدر طبق عادت همیشگی همیشه دست پر بخونه میومد و ما که بچه بودیم از دیدن پدر و دستای پرش خوشحال میشدیم بیشتر مواقع چون خودشم دوست داشت یا خربزه میگرفت یا هندوانه یادش بخیر چون پسر بزرگ خانواده بودم اکثر اوقات میرفتم مغازه و کمکش میکردم موقع برگشتن هم همیشه پیش مشی جعفر میوه فروش محل میرفتیم تو فکرم اونروزا چقدر دور و سایه روشن میاد.

یادم میاد اوائل سالای دهه 60بود و بابا عامل اجناس کوپنی بود اونموقع ها جنگ بود و کرمانشاه کانون جنگ ناخواسته ای که هروز خیلیلا رو به کام خودش میبرد بمبارانهای پی در پی امان از مردم و شهر بریده بود خیلی ها از شهر به روستاها رفته بودن کمتر کسی تو شهر بود مدارس هم که همیشه تعطیل بود

پدر بخاطر شغلش مجبور بود مغازه ش باز بشه چون اجناس و ارزاق لازمه زندگی مردم از جمله قند و شکر و روغن و حتی سیگار هم کوپنی بود و بابا ناگزیر بود بیشتر اوقات تنها باشه چون ما اواره یکی از روستاها شده بودیم خیلی نگران جان اون بودیم

خیلیا با فروش این اجناس در بازار ازاد خودشون رو بستن و به قول معروف ره یک ساله رو یک شبه رفتن اما پدرم اهل این حرفها نبود ادم سالمی بود

واقعا نه من بگم اما معتمد محل بود کسی نبود که ازون بد بگه حالاهم تو مردم اون عزت و ابرو رو خدا شکر داره

تو محله خیلی ادعا دار و لات مسلک بودن اما هیچوقت ندیدم کسی بی احترامی به بابام بکنه

اونقدر خونسرد و ارام بودکه هیچوقت ناراحتیش رو ندیدم اونقدر از ما ناراحت نمیشد و اگه کار بدی میکردیم مارو نمیزد تنها باری که من رو کتک زد رو بخاطر دارم

مادرم خدا بیامرز ازین رفتار و عدم عکس العملش بسیار ناراحت میشد

حتی یه بار هم به مدرسه ما بچه هاش سر نمیزد و مادرم بخاطر این کاراش شاکی میشد واقعا ازین نظر یه کم کوتاهی میکرد

همیشه پدربزرگم ازاینکه بچه ها از سر و کول پدرم بالا میرفتن و هیچ نمیگفت ناراحت میشد و میگفت چرا هیچی به بچه هات نمیگی

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٢٦ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

امروز صبح یکی از همکارای خانم میخواست یه چیزی رو از روی کمد تو اتاقش برداره خیلی زور میزد چون کمد یه مقداری بلندتر از قدشون بودن. منم به کمکش رفتم یه دفعه یاد یه چیزی افتادم خودم خنده ام گرفت همکارمون دلیل خنده ام روپرسید براش تعریف کردم

تو سربازی یکی از بچه ها بچه داراب شیراز بود که تقریبا چاق و کوتاه قد بود در ضمن خیلی بچه خوبی بود منم زیاد سر به سرش میگذاشتم چون ق رو همیشه خ تلفظ میکرد بخاطر لهجه شون.

یکی از سربازا اسمش علاقه مند بود اون علاخه مند صداش میکرد که منم همیشه اصلا اسم خودشو صدا نمیزدم و فقط به شوخی بهش میگفتم علاخه مند که خیلی ناراحت میشد و چون من قد بلند بودم با همون لهجه زیباش میگفت نبردبون دزدا (نردبان دزدها)

چه زود همه چی میگذره...............

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٦ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

Design By : nightSelect.com