کرماشان

دست نوشته ها

مردن چیه که س تی نه گه ی تا ویستا

ته ورات و زه بوور، تا ده گه یه آویستا

زور که س له ژیان دواوه زانایانه

بو باسی مه رگ گیل و نه زان راویستا

دیروز 20فروردین واقعا بسیار تلخ بود

غروبای جمعه خودش به اندازه  کافی دلگیره،اونم یه خبر بد بشنوی دیگه آدم چه حالی بهش دست میده

دیروز یه کودک 5سال بنده خدا سرش بد جوری تو بالابر گیر میکنه و بطرز فجیعی فوت میشه پدرشم که میاد کمکش کنه بشدت از ناحیه پا مجروح میشه

چه حالی داشتن این پدر و مادر

من و خانمم تا صبح خواب نداشتیم چون این کودک مظلوم رو چندین بار دیده بودیم و می شناختیم و هم مهد کودکی پسرمون بود خدا نکنه هیچکی داغ فرزندش روببینه

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱/٢۱ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ توسط کرماشان نظرات () |

دیشب بعد چند سال رفتم تمرین کشتی البته حدود یه 20روزی بود که تمرین داشتم ،البته نه تمرین کشتی ،اما با 40واندی سن با دوتا جوان تمرین کردم خوب باهاشون تمرین کردم واقعا بقول قدیمیا دود از کنده بلند میشه

ادم اگه همت کنه تو هر سنی باشه میتونه ورزش کنه واقعا اراده ادم خیلی خیلی شرطه

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱٢/٤ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ توسط کرماشان نظرات () |

گاهی وقتها با خودم سر و کله می زدم وبه کسی فکر می کردم که تو ایام دو یا سه سالگی باهم هم بازی بودیم اما سالها بود ازش خبری نداشتم اما تصاویر کدری از ایام کودکی در برابر چشمم بود

سالها ازین جریان گذشته بود فکر کنم تابستان سال 72 بود با خدا بیامرز مادرم توی بازار طلا فروشا بودم که دیدم مادرم داره با یه خانمی صحبت می کنه و اون خانم بچه ش هم همراهش بود تقریبا هم سن و سال من بود .

مادرم معرفی شون کرد و گفت فامیلمون هستن اما یه اخلاق خاص خودشون رو داشتن زیاد اهل معاشرت نبودن به همین خاطر بود که سالها ندیده بودیمشون

کم کم ادم افتاد اون تصویر عالم کودکیم مربوط به بچه اون خانم بود که الان برا خودش کسی شده بود خیلی هم سر زنده و شاد بود خیلی خوشم از اخلاقش اومد خیلی هم خوشتیپ بود و به خودش رسیده بود ،ادکلن زده و شیک وپیک

کمی در مورد دانشگاه و کنکور و اینا صحبت کردیم باهم اون فکر کنم که اون سال قبول شده بود ولی من هنوز کنکورم جوابش نیومده بود بالاخره از ما خداحافظی کردن و رفتن.

چند روز قبل یکی از اقوام برحمت یزدانی پیوست من هم این سطور بالا به نحوی برام تداعی شد. بی ارتباط نیست

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱۱/۱٧ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ توسط کرماشان نظرات () |

دیگه برف هم نمونده یادش بخیر دوران بچگیهای ما اونقدر برف زیاد میبارید که حد نداشت اونم با امکانات کم اون دوره خداییش سخت بود از مدرسه تا خونه یا بالعکس اونقدر اب تو کفشامون میرفت که پاهامون کبود میشد بعدش مجبور بودیم پاهامون رو بگیر رو بخاریای نفتی مدرسه یا چراغ والورای خونه تا خشک بشه پاهامون

جدا وجود امکانات خیلی خوبه اما یه بدی هم داره ادما رو نازک نارنجی بار میاره الان با این همه امکانات ادما تحمل هیچی رو ندارن

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱۱/۱٠ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ توسط کرماشان نظرات () |

سال 81 بود یادش بخیر جهت انجام کاری که داشتم رفتم بوکان تو جاده تا سقز تو فکر بودم حول و حوش صاحب بود که اون صحنه وحشتناک رو هم دیدم دو تا تانکر بنزین که برادر هم بودن با فاصله از هم تو جاده حرکت میکرن جلوییه نمیدونم خوابش برده بود یا هر دلیلی داشت از جاده منحرف شد و افتاده بود پایین جاده و چون بارش بنزین بود در جا منفجر شده بود برادر بیچاره ش هم امده بود پایین و واویلا

خلاصه از سقز با مینی بوس رفتم بوکان شبش که خونه شورش موندم واقعا پدر و مادرش خیلی لطف کردن فرداش هم که خونه دوست قدیمیم رفتم با پدرش در اون مورد صحبت کردیم بازم نتیجه ای برام حاصل نشد بنده خدا دیگه نرفت صحبت کنه منم پشیمان شدم هرچند شورش یه نقل قول خوشحال کننده برام گفت از دانشگاه اما قسمت نبود مثل اینکه

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱۱/٤ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ توسط کرماشان نظرات () |

5مهر 1394 کرج روز جهانگردی تعطیلات شمال

تابستان 93 زیر پل فردوسی راننده ماشین جرثقیل

1388تهران بدنساز فرحزاد مریضی مادر

1387 پدر و پسر ترکی بانه

1380 دو دانشجوی تهران-  احد رفیقشون  اسلام اباد

1381جلوی مغازه حمید ارازل و سارقین و دونفر روستایی

1383 کانی کویره سیوان مه له

1378 چال اباد بیستون کارخانه آسفالت داری-یاسمی

1378فامیل میری بنز علافخانه

1378 عرق مجتبی گرد و سعدی بهمنی و مصدق چوارای اجاق دو بدنساز سسول

87یا 88 رفتن ساسان و کفاش های صلوات اباد ،زانیار

1382 دوتا دانشجوی لرستانی درپاساژ آیینه

منالی علی کر همه موزی و حمکه و متکه زیکن و سردار

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱۱/٤ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ توسط کرماشان نظرات () |

یادش بخیر چراغ والور و چراغ خوراک پزی های قدیمی که خونه ها با اون گرم میشد همیشه هم یا غذا روش درست میشد یا یه کتری اب روش بود

بخاری های مدارس هم که نفتی بود عالمی داشت گاهی وقتها شیطونیمون گل میکرد و امپول تو بخاریا مینداختیم و منفجر میشد و دوده سرتاسر کلاس رو میگرفت بعدشم تا چند روز از داشتن بخاری محروم میشدیم

الان ما ادما خیلی نازک شدیم اونوقتا صبحهای زود با اب سرد سر و صورتمون رو میشستیم و مادرامون بیشتر با اب سرد شستشو می کردن لباس ها و ظرفها رو اما الان خیلی تن پرورمون کرده زندگی ماشینی

با این همه راحتی امروزه ادم حال و هوای اون صمیمیت گذشته رو میکنه

یادش بخیر اون دوران

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱٠/٦ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ توسط کرماشان نظرات () |

دوران بچگی و نوجوانی ما یه پیرمرد بی کس و کاری بود که شبا تو کوچه ها می خوابید بیشتر وقتهای سال تو تابستان و زمستان تو گرما و سرما توی یه زیر دالان که چسپیده به کوچه فیض مهدوی نزدیک تون های حمام حاج شهبازخان که نزذیک تاریکه بازار بود می خوابید زمستانها یه لحاف چهل تیکه داشت که روی خودش مینداخت 3 تا 4 تا پیت حلبی داشت که توش اب گرم میکرد و چیزی توشون می خورد .

هیچکی واقعا نمی دونست اسمش چی هستش اما بهش به کردی کرمانشاهی مایین په ر میگفتن اونم تا نا داشت فحش نثار اونایی میکردن که این لفظ رو بکار میبردن

بنده خدا یکی از چشمهاش اب مروارید آورده بود و یک پاش هم می لنگید وبا دوتا چوب دستی به زحمت راه می رفت و هر موقع که راه میفتاد تمام محله میدونستن چون تمام اون پیت حلبیها رو که توش اب و غذا می خورد به خودش میبندید و از به هم خوردن اون پیتها سر و صدای زیادی بلند می شد

یه بار یه خانومی همسایه مون بود که بچه های تخس و پر رویی داشت ویه روز تو کوچه با سنگ بچه های دیگر رو تحریک میکردن و به اون پیر مرد سنگ مینداختن و هی داد می زدن مایین په ر

اونم فحش میداد و ناسزا می گفت مادر اون بچه ها هم سر رسید و گفت چی شده پیرمرده به اون خانم گفت بچه هات به من میگن مایین په ر چرا اینطور میگن و اون خانم بجای انکه اون خانم کار رو درست کن یه دفعه گفت عمو مایین په ر عیبی نداره اونابچه ن با شنیدن این حرف پیرمرده قاطی کرد و شروع به فحاشی به اون خانم کرد و حرف خنده دارش هم موقع دعا کردن این بود ای خدا آمریکاییها بیان این محله رو بگیرن و نابودش کنن تا منم راحت بشم از دست این بچه ها

بنده خدا چند سال پیش تو یکی از زمستانها از سرما یخ زده بود و فردا صبحش مردم جنازه بیجانش رو پیدا کرده بودن و اخر الامر چون کسی رو نداشت شهرداری اونو دفن کرده بود

روحش شاد

 

مایین:در اصطلاح کردی به ماده اسب میگن

مایین په ر:یعنی کسی که با  اسب عمل بدی کرده باشه و لقب اون بنده خدا بهمین علت بود

نوشته شده در ۱۳٩٤/٦/٢٩ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ توسط کرماشان نظرات () |

بعضی چیزا دست خود آدم نیستش

جایی که بدنیا میاییم ،دین و پدر و مادر و ثروت و خیلی چیزا در حیطه توانایی بشر نیست و قدرتی در جهت تغییر اینها نداره

یاد یه کسایی افتادم اینو نوشتم

یه خانواده ای بود توی محله مون که پدر و مادر خانواده ودوتا پسراش همگی معتاد بودن و 3تا دختر هم داشتن و اونا از نظر قیافه اگه اغراق نکرده باشم از هنرپیشه ها ی فیلم ها سر تر بودن

اما متاسفانه توی اون خانواده به لجن کشیده شده بودن

اگه واقعا صاحب داشتن و خانواده ای درست حسابی اینجور نمیشدن

فقر عامل اصلی بسیاری از بدبختی های بشر هستش

((سپیده )) دم زندگی بعضی از ابنا ء بشر مثل گریه اولش تا اخر تلخ و اشک بار هستش

نوشته شده در ۱۳٩٤/٦/٢۸ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ توسط کرماشان نظرات () |

یه بار یادمه یه تفنگهایی بود که تقه ای بود و یه نوارهایی که باروت روش بود میخورد و با ضربه خوردن توسط تفنگ میترکید منم یکی از اینا داشتم و یه پسری بود به اسم سیلان که 5-6سال از ما بزرگتر بود و خیلی هم بچه های دیگه رو اذیت میکرد بخاطر اینکه از همه بزرگتر بود

دایی کوچیکم بخاطر اینکه تفنگ اسباب بازی منو برده بود باهاش درگیر شد و اونو زد و تفنگ رو ازش گرفت

بنده خدا سالها بعد شنیدم تو بمبارانهای صدام ملعون به رحمت خدا رفته

یه مردی بود که روی پل هوایی بساط بلال فروشی داشت و بچه ها بشوخی موسیو قلمی نامگذاریش کرده بودن که بچه هاش هم سن و سال ما بودن و رفیق هم بودیم

بچه ها از روی پل هوایی سنگریزه های کوچیک روی شیشه ماشینا مینداختن و این شده بود سرگرمی بچه ها البته اینم بگم سنگریزه بود و فقط صدا ایجاد میکرد و شیشه ماشینا رو نمیشکست اینم از ندانم کاری و بچگی بچه ها بود و اینم بگم اون دوره تعداد ماشینا بسیار کم بود و مثل امروزه نبود که هر خانواری دوتا سه تا ماشین دارن

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/٢ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ توسط کرماشان نظرات () |

از خاطرات بچگیهای اون دوران که یادم نمیره پاییزهای اون دوران بود تو اون کوچه پس کوچه های تقریبا خاکی بوی نم باران میپیچید و باد قاصدکها رو میاورد و ما بچه ها باهم اون اهنگ قدیمی په پو سلیمانی رو با صدای بلند میخوندیم و قاصدکها رو میگرفتیم و بعد فوتشون میکردیم

گلهای کاسه شکن یا لاله که روی بعضی از خونه های قدیمی که سقفشون کاهگلی بودن و به همون سبک قدیم مونده بودن بسیار زیبا مینمود

واقعا وقت بارون بوی خاکی که از کوچه ها بلند میشد رو هرگز نمیتونم فراموش کنم بوی خاصی داشت

یه چیزایی که الان با گذشت سالها بصورت سایه روشن جلوی چشمم میاد تب و تاب اون سالهای انقلاب بود خیلیا هریک با گرایشهای مختلف سیاسی  مذهبی -چپی و غیره که یادمه محله جوانشیر کانون این گرایشات بود شروع به تظاهرات و درگیری با نیروهای شاه کرده بودن

یادمه عموی کوچیکم که دانشجو بود هم یکی از این طیف های جامعه بود که در این تضاهرات شرکت میکرد یه بار از بالای پل هوای که مردم به سمت مامورا سنگ مینداختن و از دست مامورا فرار کرده بود یه نفر بود که جزو چماقدارای طرفدار شاه بود به اسم حسین که چون از معتادای قدیمی هم بود حسین گرتی بهش میگفتن یادمه یه میمون هم داشت اومد در خونه و عموم رو تهدید کرد و به پدرم گفت بخاطر شما هیچی نمیگم و الا بار دیگه بدجوری باهاش برخورد میکنم

اونموقعها تو محلات و حتی تو خانواده ها هرکسی طرز تفکری داشت و گرایشی خاص به شاه به انقلابیها و گروههایی که خط مشی مسلحانه علیه شاه و سایر گروههای چپی و اسلامی و غیره داشتند ازون دوران چون سن و سالم کم بود بجز اینا چیز خاصی بخاطرم نیست

ادامه دارد

نوشته شده در ۱۳٩٤/۳/۳۱ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ توسط کرماشان نظرات () |

من تو محله سرتپه بدنیا امدم اونایی که قدیمی ترن سرتپه رو میدونن کجاست از میدان جوانشیر به سرتپه راه داره از بالای پل هوایی هم که بری به سرتپه راه داره از محله های بسیار قدیمی و بافت اصلی شهر کرمانشاه بشمار میره

ما با خانه عموم شریک بودیم ازون خونه های قدیمی بود یکطرف حیاط خونه عموم بود و طرف دیگه حیاط خونه ما .

یه درخت توت و یه حوض نقلی وسط حیاط بود تابستانا رو پشت بام میخوابیدیم تموم شهر زیا پامون بود چون اون محله ارتفاع زیادی داشت عجب شبهای خنکی بود

هم ما هم خونه عموم تختهای چوبی بزرگی داشتیم که یادمه اطراف اون رو با پارچه سفید میگرفتن ،اونموقعها بیشتر مردم رو پشت بام میخوابیدن

تمامی مردم اون محلات همدیگرو میشناختن مثل امروز نبود که هیچکی همسایه بغل دستیش رو نمیشناسه

از اون محله که پایینتر میرفتی یه زیر دالان بودکه از اونجا به طرف محله های چنانی و از طرف دیگه به ابراهیم اباد راه داشت

پایینتر از خونه ما سر کوچه یه سقاخانه بود با کاشی های رنگی و نقاشی های قدیمی که بیشتر این تصاویر مربوط به واقعه کربلا بود خیلیا که نذر داشتن اونجا شمع روشن میکردن یا پارچه سبز یا قفل میبستن

پایین کوچه یه دکان کوچیک بود که یه پیر مرد به اسم عمو حاجی و زنش اونجا بودن و ما بچه ها میرفتیم پیشش برا خرید بچه ها خیلی سربه سرش میذاشتن و تو عالم کودکی شیطنت میکردن و چیزی هم برمیداشتن یکی از دختر عموهام خیلی شیطان بود واقعا از دیوار راست بالا میرفت واین پیرمرده رو خیلی اذیت میکرد و اداش رو در میاورد ،بچگی و ندانم کاری

یه محوطه کوچیک پایین خونه مون بود که بچه ها با رنگ دوتا تیر دروازه رو دیواراش کشیده بودن و اونجا فوتبال بازی میکردن

از صبح تا شب تو کوچه بودیم تموم بچه ها اینطور بودن مثل الان نبود که بچه ها با تبلت و بازیهای رایانه ای مشغولند و هیچ حرکت بدنی ندارن

نوشته شده در ۱۳٩٤/۳/۳٠ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ توسط کرماشان نظرات () |

خانم شیرزادی هنرمند توانای همشهری هم درگذشت

واقعا حیف شد

هیچوقت هم دوره های ما این هنرمند رو ازیاد نمیبرند

در دوران رکود صداوسیما و برنامه های ان بعلت جنگ

سالهای اولیه بعد جنگ شاهد ساخت برنامه های جالبی از شبکه سیمای کرمانشاه بودیم

بازیگرانی همچون مرحوم شیرزادی ،داریوش گراوندی،اردشیر قبادی،نصرالله سیافی و حسن رحمانی واقعا دوران طلایی این شبکه رو رقم زدن.

دیالوگهای کردی فیلم کرانشینی رو فکر نکنم کسی از یادش بره واقعا یادشون بخیر و خداوند بیامرزتشون خانم شیرزادی رو

نوشته شده در ۱۳٩٤/۳/٢ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ توسط کرماشان نظرات () |

امروز داشتیم با همکارا در مورد ادمهای خسیس صحبت میکردیم اونهایکه نون خودشون از گلوشون پایین نمیره ولی مال مردم رو مثل افعی میبلعند

خدابیامرز پدرم داستانی واقعی رو برام سالها قبل تعریف کرد که یادم نمیره و بسیار جالب بود

تعریف میکرد  که شخصی بود تو بازار کرمانشاه که خیلی پولدار بود اما ولخرج و در کنارش قمار باز هم بود

براثر قماربازی تمام دار و ندارش رو ازدست میده و متواری میشه میره قصر شیرین

اونجا از فرط نداری و بی پولی و بدهکاری تصمیم به خودکشی میگیره و میره بیرون شهر و میرسه به یه پل و اونجا تصمیم میگیره خودش ر دار بزنه

اما یه دفعه میبینه شخص کوری که تو شهر قصرشیرین گدایی میکرده و همه اون رو میشناختن زیر پل هستش و متوجه نیست که اون دارهاز بالای پل میبینتش

برای بابام تعریف کرده بود که کشتن خودم رو فراموش کردم و پیر مرد کوره رو تحت نظر گرفتم ،پیرمرد کور گدا شروع به شمردن کرد از چپ به راست و همینطور گام بر میداشت و جایی رو که نشون کرده بود شروع به کندنش کرد و یه چیزایی رو داخل اون چاله گذاشت و روش رو خاک ریخت و همونجا نشست و روش دستشویی کرد و مدفوع ریخت بخاطر اینکه کسی به اونجا دست نزنه و بعدش هم رفت

واون مرده تعریف کرده بود که منم پشت سرش رفتم و اونجا رو کندم و دیدم 3تا پیت بزرگ پر از پول جدید و قدیمی اونجا هست این داستان مال 50-60سال پیشه و اونوقتها مردم اهل پول تو بانک گذاشتن نبودن

و اونم پولها رو بر میداره و میره قرضهاشو تصفیه میکنه و با باقی پولها مغازه ای تو همون شهر میخره

یه روز توی یه کبابی در حال نهار خوردن بوده که اون گدای پیر سر میرسه و اونم دوسیخ کباب مهمونش میکنه گدا اولین لقمه رو که بر میداره لقمه تو گلوش گیر میکنه اونم که میخوا بهش اب بده گداهه مچ دستش رو میگیره  میگه تو پولای من رو برداشتی و خلاصه مردم جمع میشن و از گدا اصرار که این پولای منو برده مردمم بهش میگن اخه تو اگه پول داشتی گدایی نمیکردی و ازکجا میدونی این پول تورو برده گداهه میگه اخه من پول خودم از گلوم پایین نمیره و مرده با بدبختی از دستش خلاص میشه

واقعا خیلیا اینجورین و راحت مال مردم رو میخورن ولی به دهن خودشون لگام شیطان زدن به قول قدیمیا و پول و مال خودشون از گلوشون پایین نمیره

نوشته شده در ۱۳٩٤/٢/٢۸ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ توسط کرماشان نظرات () |

سال 93 با اتفاقات ناخوشایندی که داشت گذشت.

فوت پدرم در بهمن ماه 93 ،تقریبا چند روز قبل از سالگرد 3 ساله مرگ مادرم اتفاق ناخوشایندی بود که بر بد بودن این سال بیشتر افزود.

کسانی که سال 94 رو به من و خواهر و برادرهام تبریک میگفتن بسیاریشون بر این نکته تاکید داشتن که انشاء الله دیگه سالی مثل سال قبل رو تجربه نکنیم واقعا ارزوی بسیار خوبی بود.

از ته دل از خدا میخوام که دیگه همچین اتفاقاتی بر کسی رخ نده هرچند مرگ دست خداست و کاریش نمیشه کرد اما اینکه ظرف چند سال انسان پدر و مادرش رو از دست بده خسارت بزرگی هستش و سالها تاثیر منفیش رو هرگز فراموش نمیکنه

چند دقیقه پیش با دیدن پیرمردی که نوه ش دستش رو میکشید نظرم جلب شد

آدما قدر هم رو نمیدونن تا وقتی که از میون هم میرن اما کاش اینطوری نمیشد

امیدوارم همیشه آدم داشته هاش رو قدر بگذاره و فراموششون نکنه

در آخر سال خوشی برا همه ارزو میکنم

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/٩ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ توسط کرماشان نظرات () |

چندین بار خواستم دوربین رو بردارم واز پدرم بخوام که داستان زندگیشو برام بگه اما هربار کوتاهی کردم

اونقدر کوتاهی کردم تا پدر از دنیا رفت و خیلی از خاطره ها رو با خودش برد

خیلی دریغ و حسرت خوردم چرا این کار رو نکردم

اخه شوخی نیست هفتاد و اندی سال زندگی پراز داستان و حکایت بوده اما بخاطر غفلت من ، نشد که لااقل یه فیلمی ازش بمونه

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٢/٢ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

روژی یه ک شه مه ری که وتی 19 ی ری به ندان 93 جاریکی دیکه کاره ساتی دیکه مان بو خولقا باوکی به ریزمان له دوای دوسال نه خوشین گیانی له ده س داو، تیکه ل به دانیشتوانی خاک بو

ئه گه ر چی به بروای پزشکان بابم نه خوشی خوینی هه بو به لام خومان چاک ده زانین نخوشینی بابم هیجرانی دایکمان بو

قه د له بیرم ناچی له دوای پرسه و سه رخوشی دایکم ، وه ختی ده هاتینو بو مالی خومان بابم گوتی ئه من به دوای دایکتان مردوم

زور دلخوشیم داو گوتم ئیمه له دوای دایکمان پیویستمان به تویه و منداله کانت پیویستیان به تویه به لام بابم قه د باسی نه ده کرد به لام له دل و درونه وه بیری به لای دایکمان بو

ش وی هه ینی 17ی ری به ندان شه وی ئاخری بو که چاوم پی که وت و بیانیه که ی نوره ی دوکتوری بو له کرماشان

له گه ل موحه مد رویشت بو کرماشان که ئه و روژه چه ند واحد خوینیان بو دابو له به ر ئه وی که خوینی جه سته ی زور که م ده بو له به ر ئه و نخوشینه ی له بیانی ئه و روژه دا که 19ی مانگ بو حالی خراپ ده بیتو ده ی به ن بو ای سی یو که له وی ده رواته کوما

و دوجار شوکی لی ده ده ن به لام ئه مری خودا به جی دینیتو دونیای خولین به جیگا دینت

هه ر له کرماشان له میناباد که که س و کاری له وی ئه سپه رده کروان ئه ویشمان ناشت

له روژی سه ره خوشیکه ی دا زور خه لک هاتبون هه مو که سیک باسی پیاو چاکی وی یان ده کرد که ئه وه جیگای شانازی بو بو ئیمه منداله کانی

ئیشه لا به رحمت بیت

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱۱/٢٥ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ توسط کرماشان نظرات () |

مارمولک حیوانیست که همیشه با چشمان باز میخوابد و از نظر هوشیاری در رده اول حیوانات میباشد.

اما اینکه بحث مارمولک رو پیش کشیدم یاد یه حرف جالب افتادم بعضی حرفها هیچوقت فراموش نمیشه

عموی پدرم ازون ادمهای شوخ مسلک و زیبا سخن بود

زندگی همیشه به ادم روی خوش نشان نمیده ، این اواخر که به سربالایی زندگی رسیده بود و خبری ازون انرژی و جوانی نبود و فشار مالی هم مضاف بر دلیل شده بود

کوچکترین بچه ش متاسفانه تو زرد از اب در امد و مفنگی شده بود و نه به خودش و نه به خانواده و نه به وسایل خونه هم رحم نمیکرد.

عموی پدرم که از دست پسر نا اهل جان به لب رسیده بود چند بار به کلانتری هم شکایت برده بود اما اونا گفته بودن تا خلافی ازش سر نزده باشه ما نمیتونیم کاری کنیم

خلاصه چند بار به پسرش گفته بود میرم مامورا رو برات میارم پسر هم در کمال پررویی گفته بود نمیتونی من اونقدر هوشیارم که حتی تو خواب هم چشمام بازه و مثل مارمولک هستم

اخرش پدرش رفته بود مواد مصرفیش رو پیدا کرده بود از زیر لحاف و تشکش و مامورا رو خبر کرده بود و مامورا هم تو خواب بهش دست بند زده بودن و باباش به کردی بهش گفته بود

(( هه لس مارمیلک )) یعنی پاشو مارمولک و اونم که چش باز کرده بود مامور ها رو دیده بود که دستبندش کردن این حرفش اونقدر جالب بود که همیشه تو ذهنم هستش

عموی پدرم الان سالهاست به رحمت خدا رفته اما حرفهای جالبی که میزد همیشه در ذهن میمونه

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱۱/۱٩ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

ئمرو وه هاتن واران که فتمه ویر سالیل پیشو که وه رز پاییز و هاتن واران وه گه رد ئیرج چیایمنه سه راو نیلوفر

یادی وه خه یر نم نم واران دیاده ناو ئه و سراوه و گولیل نیلوفر هاتیانه هلپه رکه

بیره وریل ئایم وه گرد کار و بار سروشت و  ته بیعه ت دیسان زنیو بود

سروشت همیشه ها له جای خویو  به لام ئایمیل هانه هال کوچ

هه ر کوچ کوچد بی کوچد بی وه راس

وه دوای ئه و کوچیش دی ئاخر دونیاس

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/٢۸ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

مقاومت قهرمانانه مردم کوبانی از مرز 30روز گذشت برخودان یا مقاومت جانانه ایی که دنیارا بیدار ساخت 1500تا 2000نفر که یک سوم انرا زنانی تشکیل میداد در مقابل بالاتر از 12000نفر از متوحشان داعش که با اسلحه های سنگین به غارت رفته از عراق و سوریه به جنگ ملت کرد رفتن

اما جرم این مردم به گفته امیران داعش کرد بودن و ایرانی بودن است چنانچه یکی از امیران داعش میگوید نمیدانم چرا این مجوسان ایرانی کرد در این بخش عرب نشین چکار میکنند

اینها مسلمان نیستند پس مهدور الدم هستن

اما با شکست این وحشیان داعش که قصدی جز لکه دار نمودن اسلام ندارند و موفق هم شده اند بار دیگر دلیری مردم کرد بر جهانیان اشکار شد

داعش ثابت کرده که رحمی بر هیچ کس ندارد چه سنی چه شیعه چه ایزدی چه مسیحی پس باید تمام مردم ازادیخواه دنیا یکصدا و همقول باشند در نابودی این وحشیان

نوشته شده در ۱۳٩۳/٧/٢٤ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

سه شنبه برا بار اول کارن رو بردم استخر خداییش خیلی نترسانه رفت تو اب با وصف اینکه حدود 3/5سالشه اما از اب نمیترسه خیلی از بچه ها یا حتی بزرگسالان از اب میترسن متاسفانه

همه ساله خیلیها بعلت عدم تسلط به فن شنا تو کشورمون جونشون رو از دست میدن خوشبختانه تو چند سال اخیر با اجباری کردن شنا تو مدارس گام خوبی درین زمینه برداشتن

بنظر من یکی ازظروریات برا بچه ها همین شنا هستش

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/۱٦ساعت ٦:٤٩ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

همیشه از رانندگی و حتی راه رفتن توی جاده های خارج از شهر که خلوت و کم یا بی ماشین هستن خوشم میومد

ازون دوران نوجوانی که پنجشنبه هاش میرفتیم ویس القرنی و  جمعه ش صبح زود با اون هوای خنک با پا راه میفتادیم و میومدیم پایین ازون هوای خوش و خنک و جاده خلوت با دوستا لذت میبردیم و همیشه یاد اون اهنگ زیبای کریم کابان میفتادم (( جاده چول و سیبه ر بو کاتی به یانی))

الانم باز همون حال و هوای نوجوانی رو دارم پریروز رفته بودم کرفتو از جاده صاحب رفتم جاده بسیار عالی و خلوت بود عجب حال و هوایی داشت از روستای قلعه کهنه که گذشتم یاد دوسه سال پیش افتادم و خاطره قبرستان پیر مصطفی که مردم حاجتمند به اونجا میرن و اون دوست یادم افتاد دوستی که چند سالیه رفته هم دلم گرفت هم از جاده لذت بردم

از گذشت ایام بعضی جاها و مکانها و اهنگها انسان رو بیاد گذشته ها میندازن

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٢٦ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

امروزا که تب و تاب فوتبال اونم از نوع جام جهانی همه جا رو فرا گرفته یاد جام 1986 افتادم اون اولین جامی بود که تمامی بازیهاش رو دیدم

ارژانتین با مارادونای جادوییش وگل با دستش به انگلیس اون جام رو تاریخی کرد

اونقدر جو فوتبال مارو گرفته بود که کار و بارمون شده بود فوتبال

اونموقعها بخاطر جنگ اواره روستا بودیم و با بچه های روستا صبح تا شب بازی میکردیم

نه امکاناتی بود نه چیزی اما روحیه بود و طروات نوجوانی

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/۱۸ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

جار و بار  که له شار و شاری و همو شتیک ئالوز ده بم ده روم بو لادی بو لای دوستیکم

که زور پیاویکی ریک و پیک و خه راج و لوتی مه سلکه

ده میکه ئه و پیاوه ده ناسم  قه د نه م بینیوه ئه و پیاوه له شتیک وه رز بیت

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/۱ساعت ٦:٥۳ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

که مردم شین و گریانت به من چی                    له سه ر ته رمم له خودانت به من چی

که نه د هیشت به ی له باخی سینه برنم             رنینی رومه تی جوانت به من چی

بهیله سه ر له کیلی گه ردنت که م                   ئه گینا سه ر له کیل دانت به من چی

به زیندویی ببالوره م نه دویی                         که مردم خه تمی قورئانت به من چی

که ریبوارت نه گرته سیبری خوت                  سه فای به ر درک و هیوانت به من چی

 

((مه لا که ریم فه دایی))

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/٢۸ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

تو کوچه بن بست ما خونه ای بود کمتر از 40 متر با 7 نفر ادم که تو دو تا اتاق بسیار بسیار کوچیک میزیستن.

پدر خانواده که پیرمردی نحیف بود به کار باربری مشغول بود و مادر هم دکه ای کوچیکی داشت و بساط سیگار

سالهای سختی رو میگزروندن بعد از فوت پدرشون مادرشون جور زندگیشون رو به کول میکشید

یواش یواش که بزرگ شدن هرکدوم جایی مشغول بکار شدن

اون خونه کوچیک هم توسط یکی از بازاریان متنفذ جهت انبار خریداری شد و با پولش خونه ای بزرگ و جادار توی یکی از محله ها برا خودشون دست و پا کردن

موسی یکی از بچه های همین خونه بود که یکی دوسالی ازمن بزرگتر بود بعد سربازی توی مغازه بزرگی که لوازم برقی داشت مشغول بکار شده بود صاحب دکان که ادم مردی بود خودش اصلا مغازه نمی امد و موسی همه کاره بود و انگاری صاحب دکان

اوضاع مالی خانواده هم خیلی بهتر شده بود حاجی صاحب مغازه خیلی لوطی بود و همیشه ماشینش هم در اختیار موسی بود و ماهم چند نفری از بچه محله ها بعد ظهرهای تابستان با ماشین حاجی که دست موسی بود میرفتیم سراب نیلوفر یا سراب یاوری جهت شنا

اون دوران منم که بیکار بودم کارم شده بود فقط ورزش بعد ظهرها ساعت 1 که همیشه باشگاه کشتی کارگران میرفتیم با حسن داداشم و موسی و ستار 4 نفری همیشه

اونجا بودیم من که سر کار رفتم دیگه کمتر موسی را میدیدم فقط خاطرمه یه عروسی بوکان رفتیم که هنوز عکسهاش رو میبینم یاد موسی میوفتم

اخه بنده خدا بعد از اینکه زن میگیره یه شب که با زنش از مهمونی برمیگردن و پای پیاده در حال پیاده روی بودن  یه از خدا بیخبر با ماشین با سرعت زیاد موسی رو زیر میگیره  و انی و در دم فوت میشن

بعضی وقتها پیش خودم فکر میکنم بدون اینکه خبری داشته باشی یا حتی فکرشو بکنی یه دفعه ازین سرای فانی بری چه حالی داره

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/٢٤ساعت ٦:٢٧ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

علیرضا سلیمانی قهرمان جهان و 6دوره پهلوان کشتی پهلوانی ایران در سن 58 سالگی درگذشت.

دوران نوجوانی و کشتی گرفتن ما مصادف بود با قهرمانی های سلیمانی ، برادران محبی و امثال سلیمانی محرک بسیاری از هم سن های ما جهت کشتیگیر شدن بود

کسب طلای جهانی مارتینی سوییس خاطرات فراموش نشدنی کشتی ایران بعد انقلاب بود

پیروزی سلیمانی بر بوریس بومگارتنر امریکایی که به هرکول پنسیلوانیا معروف بود بیاد ماندنی بود

درین مسابقه اگه خوب به عکسهاش توجه کنیین میبینین که کفشهای هردو کشتیگیر یک نوعند چون کفش سلیمانی پاره بود بومگارتنر با جوانمردی کفش زاپاس خودش رو به سلیمانی میدن خاطره ای که سلیمانی از روح رفاقت در ورزش و مردانگی حریفش یاد میکرد

یادمه برادران محبی با پهلوان سلیمانی رفاقت زیادی داشتن در اون سالهای نه چندان دور یادمه سلیمانی مهمان برادران محبی بود و اومده بودن کرمانشاه و ایشون با برادران محبی امده بودن محله علافخانه و تو کاروانسرای مشی یدالله نقشبندی دعوت  بودن چون مرحوم مشی یدالله دارای اسب و کبوتر زیادی بودن و برادران محبی و پهلوان سلیمانی هم از علاقمندان سوارکاری و اسب بودن

مرحوم مشی یدالله از جوانمردان و لوطی های با مرام کرمانشاه بودن که به داش مشتی گری و سفره داری و چشم پاکی شهره بودن

از انسانها بجز نام و خاطره چیزی بیاد نمیمونه پس بکوشیم نام نیک از خود بجای گذاریم

ئه گه ر سلیمان بید یا داوود صه ور   ره هایی نه یری له زندان قه ور

مشی یدالله:در کردی کرمانشاهی به مشهدی اصطلاحا مشی میگن

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/٤ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

پنج شش سالی بود که مستاجرمون بودن تو عمرم خانمی با اون اخلاق و خوش برخوردی ندیده بودم اسمش مروت خانم بود و با شوهرش ابراهیم اصالتا از مردم ریژاب بودن که مدتها بود به کرمانشاه امده بودن

ابراهیم که تو ریژاب باغ انجیر داشتن مثل بسیاری دیگر از مردمان ریژاب کارشون انجیر فروشی بود

انجیرها رو تو اب میجوشوندن و موقع سرد شدن روی انجیرها ارد میرختن و به تهران و سایر شهرها برا فروش میبردن

سالها زن و شوهر بودن ولی بخاطر مریضی مروت خانم بچه دار نمیشدن خیلی وقتها بخاطر مریضی سروکارشون با دکتر بود و بیشتر درامدش رو صرف درمان زنش میکرد اما درود بر شرفش هیچگاه ندیدم ناراحت بشه

وخیلی زنش رو دوست داشت و این خانم با وصف مریضیش هیچوقت ناراحت نمیشد و خیلی با روحیه بود با خدابیامرز مادرم خیلی دوست بودن من مروت خانم رو مثل مادرم دوست داشت خیلی محترم و خانم بودن

بارها خودش به شوهرش فشار میاورد که من بچه دار نمیشم باید بری زن بگیری و خودش پیشقدم میشد که بره خواستگاری اما شوهرش هم هیچوقت راضی نمیشد و میگفت تا مردن فقط باتو زندگی میکنم تو عمرم کمتر اینجور زن و شوهری رو دیده بودم

بعد حدود 10سالی که مستاجر ما بودن برگشتن ولایت خودشون و شنیدم مروت خانم 2سال قبل مرگش بزور ابراهیم اقا رو وادار میکنه و خودش میره خواستگاری دختری و خدا 2تا بچه ، یه پسر و یه دختر بهشون میده که پسره رو یه شب مار میزنه و دار فانی رو وداع میگه مروت خانم رو هم که سالهاست برحمت خدا رفته اما هرگز اون رفتار شریفش از یاد من نمیره

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/٢٥ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

هیواکانم وه ک چنارن

بالا ده که ن

به لام هیچیان به ر ناگرن

ده لیم ئه مسال نه وروزانه

ته وریان بو به دیاری به رم ، بیانبرم

ئه و دارانه ی وا له بالای خوم به رز ترن

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/٢٥ساعت ٦:٥۳ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

دیکه روژ 24 خاکه لیوه( فروردین) کاک ئه سد چراغی شاعر ناودار کرماشان وه رو سه رای ئه بدی گشتمان کوچ کرد.

کاک ئه سد له دایک بوی سال 1309 ئاوایی کانی شه ریف کرماشانه وه ،  وه ناو مه ردم کرماشان و که لهور زوانه یل ناویگ ئاشناس

کوچ ئی مه رحومه وه ته واوی مه ردم کورد وه تایبه ت بنه ماله و هوز ئه و ئه زیزه ته سلیت ئیشم

شعر چوپی کیش ئشاره تیگه و زوال و فه نایی دونیا که شعر کاک ئه سده

چوپیش وه ده س کاک ئه سد گیریا

روژیگیش وه ده س گشتمان ئی چوپیه گیرید

 

بچو چوپی کیش چوپی ها ده سد    بال به یو هوای سارد نه فه سد

دونیا دو روژه ئه م روژ، روژده               یه ی روژی گرن چوپی وه ده سد

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/٢٥ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ توسط کرماشان نظرات () |

Design By : nightSelect.com