کرماشان
دست نوشته ها
چه پ گه ردی گه ردون گه ران کوشتمی نه زان په رستی بو نان کوشتمی چه و سانه وه ی بی حه سانه وه ئه ی مردن له کوی ژیان کوشتمی هه ژار سال 2713کردی و 1392شمسی رو به تمامی هم میهنان عزیز در هر کجا باشن تبریک میگم ارزوم تو این سال جدید ارامش و صلح و صفا برای همه جامعه بشریه. هرچی رو به جلوتر میریم متاسفانه روز به روز ایام عید و نوروز کمرنگ تر میشه شاید علتش گذر ایام و سن و سال و از دست دادن شوق و ذوق کودکی و نوجوانی باشه. یادش بخیر قدیما با چه شوقی روبه ایام عید میرفتیم لباس تازه و حال و هوای تازه و تعطیلی مدارس و دیدن اقوام هرچند دیگه امروزه روز فامیلی خلاصه شده به دیداری که شاید در مراسم عروسی یا پرسه روی بده واقعا همه چی با گذشته ها تفاوت زمین تا اسمانی پیدا کرده ایا واقعا دنیا تغییر کرده یا ما ادما تغییر کردیم؟ دلم گه رد دلت ئه ول یه کی بی نیزانستیم دونیا ده س کی بی نشان وه ئه و نشانه بخه یادت شه ویه گه د دوقروشی پولکی بی ((پرتو کرماشانی)) شویه گد:در کردی کرمانشاهی منظور لباسه خاتو زه مهریری دایکی زستان فرمیسکی به فرینی رژان به سه ر دارو کویستان زور به داخ بوو بو روله کانی دیسان سپی بوون دار و به رد و زوزان شه قی برد برینی روباران سهول بندان بوو له دیاران فرمیسکی سپی هه ر ده هات و زور ده بو به سه ر کاوان ده سته برای کاوان آگری بیستون قه ندیل شاهو دالاهو و آژوان ره ق هه لاتبون له شینی دایکیان سوزی شیونی خاتونی زستان وه ک کریوه ی بای زستان قه مچی ده دا به شاخان ئی دی کویستان بو به جیگای مل ملانی گورگان هه ر هه لو بون و نه بران له دوندی به رزی یاران بو سه رخوشی له زستان ده سته ی هه لو به شاخان به جیگایان نه ده هیشت قه د دایکی پیری زستان میگویی دوست دارم زیر باران قدم بزنم اما باران که میبارد چتر به دست میگیری. میگویی افتاب را دوست دارم اما زیر نور خورشید به دنبال سایه میگردی. میگویی باد رادوست دارم اما وقتی باد میوزد پنجره را میبندی. اکنون دریاب وحشت مرا وقتی میگویی دوستت دارم. ((باب مارلی)) خلاصه با هر بدبختی که بود از اون ارتفاع که پایین امدم تازه کارم درامده بود ساعت حول و حوش 9شب بود پیش خودم فکر کردم اگه برگردم بطرف روستای محل زندگی پدربزرگ اینام بهتره اما اشتباهم همین بود نزدیکترین کارمن این بود که باید به روستای سرابکام میرفتم اما پیش خودم گفتم حتما دایی و پسر خاله م رو توراه میبینم غافل از اینکه اونا وقتی دنبال من میگردن رد من رو چون زمین خیس بوده و جای پام تا لب دره افتاده بوده دنبال میکنن دیگه بدجوری میترسن و داییم میگه حتما پرت شده پایین چون کسی نتونسته تا حالا ازین دره بیاد پایین ولی به پیشنهاد پسر خاله م که میگه بریم روستای سرابکام شاید رفته باشه اونجا اگرم نرفته باشه مردم رو کمک میاریم که بگردیم دنبالش موقع رفتن به اون روستا مردم رو اتفاقی میبینن که با چراغ دارن دنبال یه نفر از اهالی روستای خودشون میگردن که با اونا دنبال منم میگردن که چیزی دستگیرشون نمیشه خلاصه به روستا میرن واز تلفن مخابرات اونجا با تلفن مخابرات روستای خودشون تماس میگیرن اون وقتها موبایل که نبود و داییم ماوقع را برای مادربزرگم تعریف میکنه خلاصه بدجوری همه ناراحت میشن اما بپرسین از حال من باران شدید میبارید و زمین مثل باتلاق شده بود تا زانو تو گل ها فرو میرفتم موقع راه رفتن هوا اونقدر تاریک و ابری بود که هیچی معلوم نبود تنها شر شر بارون رو میدیدم رو حس خودم راه روستا رو میدونستم خلاصه کورمال کورمال راه افتادم از دامنه کوه بطرف روستا صدای گرگها رو خیلی نزدیکتر میشندیم اما دست خالی بودم حتی یه چاقو پیشم نبود بدجوری هم سردم بود تنها با یه لباس و دستهام رو هم از شدت سرما تو جیب شلوار کردی که پام بود کرده بودم ترس از خورده شدن توسط گرگها بدجوری ازارم میداد خیلی سریع راه میرفتم اما بخاطر باران و گل ولای حرکتم بسیار کند میشد شاید حدود 2ساعت راه رفتم تا چراغ اولین خانه روستا رو دیدم تو زندگیم اینقدر خوشحال نشده بودم با سرعت خودم رو به روستا و در خونه پدربزرگم رساندم دیدم خاله م و یه تعدای جمع شدن ازدیدنم خوشحال شدن اما خاله م بدجوری پس رفت نیست داییم زنگ زده بود و جریان گم شدن من رو گفته بود با دیدن من خیال کرده بود حتما داییم دروغ گفته و پسر اون یه بلایی سرش اومده که دلداریش دادم و گفتم اونا باهمن نگران نباش خلاصه ماشین جیپ داییم رو روشن کردم و با یکی از پسر خاله هام بطرف روستای سرابکام راه افتادیم.هرچند خیلی خسته و سردم بود و داییم و پسر خاله م رو که اونجا بودن اوردیم موقع برگشتن ساعت تقریبا یک شب شده بود واقعا یه اتفاق فراموش نشدنی بود الان سالها ازون جریان گذشته و پدر و مادربزرگ هم برحمت خدا رفتن و خونه شون هم خراب و سوت و کور شده واقعا گذر ایام همه چیز رو پاک و محو خودش میکنه اذرماه سال 77بود هوایی سرد و پاییزی و بارانی من و دائی کوچیکم با پسر خاله م هوس کوه رفتن کردیم کوه کرگان شاه که یکی از کوههای بزرگ و سنگی رشته کوه زاگرسه در منطقه بیلوار کامیاران توی اون هوای سرد و بارانی با هر سختی و مشقتی که بود تا نوک کوه رفتیم اما اونجا بجای برگشت تصمیم گرفتیم تا یه مسیر دیگه بریم اونجایی که رفتیم مشرف به روستای سرابکام بود اما یه دیواره بلند با دره عمیق ان که محلی ها بخاطر ارتفاع بلند و نداشتن راه عبور به ان مای هزار هزار بهش میگن خلاصه نزدیکیهای محل فوق الذکر من داییم و پسر خاله م جدا شدم اما چون به محل اشراف کامل نداشتم و نمیدونستم اون دیواره راه پایین رفتن نداره شروع به پایین رفتن ازونجا کردم هواهم داشت تاریک میشد و خیلی هم سرد شده بود مدام صدای زوزه گرگ هم از نزدیکی ها بگوشم میرسید اونقدر رفتم تا اینکه یه جایی بدجوری گیر کردم دیدم پایینم یه صخره عظیمه که مشرف به یه دره عمیقه هرچی کردم نتونستم پایین برم سعی کردم راه رفته رو برگردم دیدم یه جوری گیر کردم که راه برگشت هم ندارم یه 20دقیقه ی همونجور بی تکان موندم هرچیم داییم و پسر خاله م رو صدا میزدن انگار نه انگار که اصلا تو کوه باشن بدجوری صدای گرگها هم میومد هواهم تاریک و بدجوری سرد شده بود منم تنها یه لباس تنم بود رو یه صخره به بلندی حدودا 4متر بودم که دقیقا پایین صخره یه گله جا به اندازه یه جانمازی کوچک بود و بعدش ارتفاعی شاید 200متری عمیق به ته دره بود دیدم برگشتم فایده نداره با اون تاریکی و سرما حتما خوراک گرگها میشدم تنها راهم پایین رفتن و رفتن به روستای سرابکام بود که حدودا یه ساعتی راه بود از پایین دره اگر هم از اون ارتفاع میپریدم باید یه جوری میپریدم که تو اون گله جا بیحرکت بیفتم و گرنه به دره سقوط میکردم پریدن ازون ارتفاع حتما با ضربه همراه بود و امکان سقوطم خیلی زیاد بود اما مجبور بودم اگه اونجا میموندم به امید صبح حتما یخ میزدم پس تنها راهم همون بود خیلی دعا خوندم و خودم رو بدست سرنوشت سپردم اماده شدم که بپرم پایین نقطه قوتم جوانی و امادگی بدنی بالایی که بواسطه ورزش کردن بدست اورده بودم بود خودم رو تمام قد اویزان کردم و پریدم پایین یه تکان شدید رو اون گله جا بسمت ته دره خوردم اما رحم خدا بود یا عمرم به دنیا بود تونستم کنترلم رو حفظ کنم و سرجام هرطوری بود ایستادم از خوشحال و بهت ازینکه سقوط نکرده بودم 10دقیقه سرجام خشکم زد بعد که ازون حالت درومدم شروع به پایین رفتن کردم خیلی هوا تاریک بود و چشم چشم رونمیدید گله جا:یه اصطلاح کردیه به معنی یه تیکه جای کوچک ((ادامه داره)) ترم اخر بود و سال 74دقیقا یادمه اون سال زمستان سردی بود همه دانشجوها که کاردانی بودن برا کارشناسی شرکت کرده بودیم بیشتر بچه ها بروجرد رو انتخاب کرده بودن من و ایرج و جلیل هم خوراسگان اصفان رو انتخاب کرده بودیم خلاصه 2 روز قبلش از کرمانشاه رفتیم بلیط اصفهان رو تهیه کردیم که ساعت 10 شب حرکت داشتیم اون روز یادمه رفتم چنانی پیش بهمن معلم قبل از اینکه برم سوار اتوبوس بشم خلاصه ساعت 10شب سوار اتوبوس اصفهان شدیم و خیلی شنگول بودیم راننده که بچه کل هواس بود بالای 130کیلو وزنش بود و از کهنه خراباطا بود یه شاگردهم داشت که بعدا فهمیدیم پسرشه راننده یه جوری حرف میزد که فقط شاگردش حالی میشد یه شخصیتی هم تو ماشین بود که راننده برا خودشیرینی پشت سرهم براش چایی و غیره براش میفرستاد و تحویلش میگرفت ماهم که 3تایی پشت سرش نشسته بودیم همه ش تقلید حرف زدنش رو میکردیم و حرف از چاپلوسیش میزدیم اونم تو ایینه مارو میدید و بد جوری خوش رو میخورد خلاصه انقدر شوخی کردیم که همه ش به ما چشم غره میرفت تو ترمینال اصفهان که رسیدیم وقت رفتن تو محوطه ترمینال جلومون رو گرفت و با هم بد جوری شروع به درگیری لفظی کردیم در همون حال ما هنوز بهش میخندیدم میگفت چطور جرات کردین تو ماشین من با من شوخی کردین چندتا راننده دیگه هم اومده بودن و پشت اونو گرفته بودن اما پسرش خیلی با مرام بود و همه ش مارو جدا میکرد و سعی میکرد پدرش رو ارام کنه هرجوری بود ازون مخمصه نجات پیدا کردیم همون روز رفتیم و دنبال یه جا برا استراحت گشتیم و یه مسافرخانه پیدا کردیم چون جا نبود مجبور شدیم همونجا بمونیم بسیار کثیف و بد بو بود یه اتاق 3نفره گرفتیم برا اون شب و بعدشم رفتیم تو شهر که بگردیم همه ش تو شهر یاد حرفای اون رااننده میفتادیم و میزدیم زیر خنده و ازین بیشتر میخندیدیم که شاگردش چطور حرفاش رو حالیش میشد فرداش از خواب که پا شدیم با صاحب مسافرخانه تصفیه کردیم و راهی خوراسگان شدیم قبلش رفتیم یه قهوه خانه و یه نیمرو خوردیم و سر جلسه رفتیم امتحان رو که دادیم رفتیم برا 10شب بلیط برگشت گرفتیم برگشتنی راننده ها که خیلی مشتی و باحال بودن برخلاف قبلیه همه ش تو راه شوخی میکردن و یه نوار ح م ی ر ا انداخته بودن اون اهنگ مشهور دستی بکش روی سرم چون راننده کچل بود تا به این قسمت میرسید شاگردش یه دستی رو سرش میکشید تا کرمانشاه پیششون نشسته بودیم و حرف زدیم اینم بگم تو اون کنکور تنها من قبول شدم ولی متاسفانه بخاطر پاره ای از مسائل نتونستم اونموقع درسم رو ادامه بدم کل هواس:یکی از محلات قدیمی کرمانشاه چنانی:از محلات قدیمی کرمانشاه بهمن معلم:قبلا معلم بود که اخراج شده بود یادش بخیر اون زمستان سرد سال 70که تو قل گذر از نوجوانی به جوانی بودم واون احساسات پاک و زود گذرکه مثل شمیم پاییزی هنوزم که هنوزه بو و نسیم سردش فکرم رو مینوازه هرچند ادما هرچی که بزرگتر میشن حرکات و رفتار گذشته رو تکرار نمیکنن و حتی گاهی وقتها به اون طرز تفکرات و رفتار خنده شون میاد چون توقعات ادمی روز به روز متغیره اون شعر زیبای ماموستا گوران که با صدای هرگز نمیر ماموستا خالقی تو اون حال و هوای زود گذر ان روزهایم بی تاثیر نبودن و اونی که الان خدا فقط میدانه کجاست در اینجا اون شعر جالب رو میزارم خوزگه م به سالی رابردوو عومری کورتی دلداریم بوو له پرهات وله ناکاوچوو یه ک پربه دونیائاره زوو جی مابووم له پاری مردوو!... بلین به یار،بلین به یار،یاری نازدار سه دهه زارجارخوزگه م به پار،منی هه ژار! خوزگه م به پار! روژنه بووچاوم به دیدار شادنه بی نه سره وی ئازار روژنه بوویاربه له نجه ولار چه شنی ئاسکی هه رده ی به هار به به رده مما نه کاگوزار نه مپیکینیونیگای خومار! بلین به یار بلین به یار،یاری نازدار سه دهه زارجارخوزگه م به پار،منی هه ژار! حوزگه م به پار! بلین به یاربی ناوچاوی دیمان له تاو دووری تاوی ئه یرشت له فرمیسک لافاوی به یادی بالا لاولاوی چاوره شی،ئه گریجه خاوی! بلین به یار بلین به یار،یاری نازدار سه دهه زارجارخوزگه م به پار،منی هه ژار! خوزگه مبه پار! پرسی کی؟بلین داماوی هیلانه ی دل لی شیواوی دوانزه مانگ!له یاربراوی دوانزه مانگ!بویارگریاوی به ئاسته م نووزه تیاماوی ئه یوت:ناونیشان ناوی ئه زانی یارخوی،کام هه ژار،روژی سه رجار... ئه کاهاوار: خوزگه م به پار حوزگه م به پار! ره مز روزگار، زه بونم که رده ن ته بدیل به ئه حوال، مه جنونم که رده ن له گه ردش چه رخ، چه واشه ی چه پگه رد به ر گه رده ن موهره ی، تاس ته خته نه رد ئه رچی که س له جه ور، زولمش نه ره سته ن ئه فسارم گه رته ن، شه ش ده ر لیم به سته ن شانسم چه نی تاس، هاله که شاکه ش دوو خال ماوه رو، نه جاگه ی دوو شه ش هه ر ئان خاموشه ن، شه مع شادی دل روشن ناوی مه ر، به تماشای گول وینه ی په روانان، بی په روا و بی غه م سوخته و که فته ی، سایه ی پایه ی شه م زار و زویرو، زه ده ی زام به سو زاری مه ن په ی به خت، سیام شه ب و رو ((میرزا ئه حمه د داواشی)) دیشب شبکه نمایش فیلم گاو خشمگین کارگردان مشهور اسکورسیزی رو با بازی درخشان رابرت دنیرو بازیگر ایتالیایی تبار –امریکایی در نقش بوکسور مشهور اما منفور جیک لاموتا رو پخش کرد واقعا بنظر من این فیلم جزء بهترین فیلمهای تاریخ سینما بشمار میره رابرت دنیرو برای اجرای این فیلم انقدر خودش رو محو شخصیت جیک لاموتا کرد که حتی سر از رینگ بوکس در اورد و با تمرینات ورزشی سنگین بجایی رسید که حتی در 3مسابقه حرف ای بوکس بروکلین شرکت و موفق به کسب 2پیروزی از این 3مسابقه بشه که در جای خود قابل تامل و تقدیره ویا در دوران افول لاموتا 27کیلو به وزن خودش اضافه کرد تا بازیش طبیعی تر بنظر برسه و با گریم چاق نشه دیالوگهای فیلم بین لاموتا و برادرش در مورد بوکس واقعا شخصیت و رفتار و گفتار یک ورزشکار رو نشون میده واقعا تا ورزشکار یک رشته سنگین ورزشی نباشی بنظر من این حرفهای رد و بدل شده در فیلم رو نمیتونی حس کنی یا خوب درک کنی واقعا کاری درخور تامل و بسیار زیبا ازین بازیگر مشهور بود من که از دیدنش بسیار لذت بردم مه مهر است و غوغا کرده باران زده نقشی دگر بر پرده باران درختان سرخ و زرد و دشت ها سبز بهاری در خزان آورده باران ((پرتو کرمانشاهی)) یادش بخیر اولین روز مدرسه ترس و دلهره از یه طرف و نگرانی از تمام شدن تعطیلات تابستانی و از طرفی دیگه دیدن دوستان همه و همه دست به دست هم میدادن تا دنیای پرنشاط کودکیمون رو بسازن یادش بخیر دبستان فروغی تو تاریکه بازار و حبیب جگری که در مدرسه بساط جگر و پفی و قرقره داشت و ماهم تو عالم بچگیمون با اون یک تومان و دو تومان خرجیمون یه چیزایی برا خوردن میخریدیم یادش بخیر الان که به اون دوران فکر میکنم بوی پاک کن ها به مشامم میرسه شلوغی سر اب خوریها و هل دادن بچه ها و هلهله و زیر دست و پا افتادن بچه ها موقع زنگ اخر رو مگه میشه فراموش کرد ترس از بابای مدرسه و انباری مدرسه که دست افزار بعضی از معلما برای مقابله با شیطنت بچه ها بود یادش بخیر صبر کردن تا ساعت 5غروب و دیدن اون یه ساعت برنامه کودک هی داد ادم دلش میگیره همه چی مثل زنجیر انگار بهم مرتبطن مگه میشه مدرسه رو بخاطر بیارمو مادر مرحومم رو یاد نکنم مادری که زحمت من و برادر و خواهرامو میکشید تا ما درسمون رو بی دغدغه بخونیم خیلی دلم گرفته اشک تو چشمام جمع شده عجب رسمی داره روزگار الان از اون دوران دبستان بجز چند نفری که اونم بخاطر هم محله بودن هنوز میشناسمشون کسی تو خاطرم نمونده انگار خواب و خیالی بیش نبوده اون دوران یا دبستان فروغی که متروکه و غیر قابل استفاده تنها در گوشه ای از بازار کرمانشاه فقط همهمه و شلوغی و خاطرات بچه هایی که یه زمانی اونجا بودن رو در خودش حبس کرده واقعا نمیدانم من ادم نوستالژیکی هستم یا بیشتر ادما همینطورین اما تا اونجا که خودمو میشناسم ادمی هستم که خیلی تو حال و هوای گذشته ها سیر میکنم حتی اگه اون گذشته مربوط به خودم نباشه از بچگی پای حرفهای قدیمیا مینشستم در حال که برای خیلی از هم سن و سالای من این کار عجیب می نمود دیشب با یکی از حاضرین در عکس پایین که از ورزشکارای قدیمی باستانیه در مورد این عکس که مربوط به مسابقات کشتی پهلوانی سال 64 بود و خاطراتش از داش هما که تو اون مسابقات اول شد حرف میزدیم و اون عکس رو به من داد منم اینجا گذاشتمش تو اون مسابقات حسن محبی اول شد یلی که با 90کیلو وزن سنگین وزنهای کشتی جرات تمرین با اونو نداشتن اما صد حیف و دریغ که دوران اوج این دلیر مرد کرد مصادف بود با جنگ و تحریم مسابقات جهانی و گرنه الان با کوله باری از مدالهای جهانی روبرو بودیم واقعا کلاس کشتی برادران محبی که با سبک خاص خودشون سرامد وزن خودشون بودن کم نظیر بود ازراست:علی کریمی(سقز)عبدالله عزیزی (سنندج)هادی مخبری(سنندج)حسن محبی(کرمانشاه)جلال پدیدار(سنندج)-ناشناس (اصفهان) نشسته:فرزند علی کریمی صبح که از در یه پرنده فروشی رد شدم و چندتا خرگوش رو تو قفس دیدم یهو پشت فرمان رفتم به 30وچند سال پیش اونوقتها خونه مون تو محله سرتپه بود با خانواده عموم تو یه خانه تقریبا بزرگ و قدیمی زندگی میکردیم یه فامیلی داشتن پدرم اینا دقیقا نمیدونم چه نسبتی داشت اما فکر کنم دایی پدرم بودن یه پیرمردی بود حدودا 70سالش میشد بهش لاله قادر میگفتن واقعا ازون ادمای صاف و بی شیر پیله و ساده و دست و دلباز و با معرفت روزگار بود ازون ادمایی که تو این دوران دیگه نمیشه جست اونارو بنده خدا تنها زندگی میکرد اخه خانمش تو اون درگیریهای اوایل انقلاب کردستان کشته شده بود توی روستا به اسم کانیشه زندگی میکردن یه روز که رفته بود از پشت بام لباس هایی رو که رو طناب برا خشک کردن انداخته بود بیاره مابین درگیری قرار گرفته بود و بی گناه کشته شده بود دوتا خرگوش برا ی من و برادارام که کوچیک بودیم اورده بود لاله قادر که اونام اونقدر زاد و ولد کرده بودن که تمومی خانه رو در برگرفته بودن داستان به اینجا ختم نمیشه بر حسب عادت خرگوشا تمام دار و دیوار خونه رو کنده بودن و همه جارو چاله چاله کرده بودن اخر الامر مجبور شدن تمام خرگوشارو به فامیلا بدن تا از شرشون خلاص بشن یادش بخیر خیلی دست و دلباز بود هربار که میامد کرمانشاه از روستا یه قابلمه بزرگ عسل طبیعی که بوی عطرش رو هنوز بخاطر دارم برامون میاورد عسلی که امروزه اصلا پیدا نمیشه چون همه چی تقلبی شده خیلی ادم ساده ای بود یه بار یادمه زمستان بود رفت حمام اونموقعها حمامها نفتی بود و چه دردسری برا روشن شدنشون میکشیدن بعدشم دود کردن و سرو صدای همسایه ها واقعا یادش بخیر چند ساعتی شد بیرون نیامد مادرم خدا بیامرزتش به پدرم گفت برو ببین چی شد اتفاقی براش نیفتاده باشه چرا بیرون نیامد پدرم رفت و با خنده برگشت ازش پرسیدیم چی شده گفت بنده خدا ندونسته فقط شیر اب گرم رو باز کرده و اب اونقدر داغ بوده که بنده خدارو میسوزونه اونم وان رو پر اب میکنه و اونقدر صبر میکنه تا سرد بشه و خودشو بشوره به این خاطر اونقدر دیر کرده بود یه چیز میگن که بچه ها خوبی و بدی ادمارو زودتر درک میکنن من تا حالا خیلیارو تو زندگی 38ساله خودم دیدم خیلیاشونم الان دیگه نیستن اونوقتها خیلیا برا مریضی یا کارایی که تو شهر داشتن همیشه میومدن خونه ما و خونه ما پاتوق شده بود خیلیهاشون ادمای بی صفتی بودن اما ادمی به درستی و پاکی و مهربانی ایشون ندیده بودم واقعا اینرو حس میکردم الانم که سالها از مرگشون میگذره گاهی وقتها که حرفشو میزنیم تو خانواده برادارم و پدرم همشون همین نظر رو دارن و از خوبیاش فقط میگن روحش شاد لاله:یکی از اصطلاحات کردیه به معنی دایی سرتپه:از محلات بسیار قدیمی کرمانشاه دست راست و چپم رو که شناختم داش مجتبی رو میشناختم اون و قتها برا خودش برو و بیایی داشت و سری تو سرا داشت از کهنه خراباتها و داشی مسلکهای محله علافخانه بود اونطور که میگفتن تو جریانات انقلاب و تصرف کلانتریها یکی از اولین نفرها بوده و جزو اولین نفرات تشکیل دهنده کمیته بوده اما بیخیال میشه و بیرون میاد امرا معاشش و درامدش از راه ......... .بگذریم برا خودش عالمی داشت اهل رفیق بازی و شر و شور و.........اما برخلاف خیلی ازین دست ادما چشم پاک و مشتی بود اونوقتها ما نوجوان بودیم و تازه راه ورزش کشتی رو پیش گرفته بودیم داش مجتبی هرچند اهل ورزش نبود ولی ازون سینه چاکهای ورزش کشتی و پهلوانی بود گاهی وقتها که خیلی سرخوش بود کشتی های داش هما رو برامون تعریف میکرد از دعوای سر کشتی جنجالی داش هما و توپچی که تو مشهد اتفاق افتاد که اون و چند تا از بچه محلهای علافخانه هم تو اون سهیم بودن تا خاطرات کشتی های جام 22بهمن اون دوران که با اون لحن خاصش تعریف میکرد و ماهم غروبا که از دبیرستان یا باشگاه برمیگشتیم تو محله و پای حرفای اون مینشستیم الان که سالها گذشته فکرشو میکنم یه حالتی خاص بهم دست میده هیچوقت یادم نمیره یه بار تو عالم سرخوشی داشت یه کشتی رو تفسیر میکرد: پاول پنی گین قهرمان شوروی با دوبنده قرمز - محمد حسین محبی دوبنده ابی که حسین برنده مسابقه میشد ثانیه به ثانیه اون کشتی رو حفظ بود و تعریف میکرد واقعا عاشق برادران محبی بود یه بار تعریف میکرد که یکی از بچه های رشیدی که اتوبوس خط تهران داشت عکس علیرضا سلیمانی رو زده بود پشت اتوبوسش و زیرش نوشته بود پهلوان ایران سلیمانی اونم رفته بود باهاش درگیر شده بود و لباسش رو در اورده بود و خالکوبی روی بازوشو بهش نشان داده بود که روش نوشته بود پهلوان ایران و جهان حسن محبی خودش و برادرش تنها زندگی میکردن و تقریبا یه مرام داشتن این اواخر دیگه از زندگی و یکنواختیش خسته شده بود دیگه مثل قبلا ها نبود اون حال و هوا رو نداشت هیچی بهش حال نمیداد شب قبلش که خودش رو راحت کرده بود برادرم تعریف میکرد پیش تمامی مغازه های اهل محل رفته بود و حلالیت خواسته بود و گفته بود اگه قرضی چیزی دارم بگین بدم و فرداش دیگه نبود و برادر و مادر پیرشو که سالها باهم زندگی میکردن جا گذاشته بود علت نوشتن این سطور دیدن فیلمی بود به اسم هوادار که رابرت دنیرو در نقش یه هوادار فوتبال امریکایی ظاهر میشه و اونقدر به بازیکن مورد علاقه ش عشق میورزه تا اونجا پیش میره که حتی وقتی بازیکن مورد علاقه ش بعلت پیری و افول کنار گذاشته میشه و کسی دیگه رو جایگزینش میکنن بدو اونکه اون بازیگر مورد علاقه ش بفهمه بازیکن جانشینش رو میکشه و حتی دست به قتل میزنه داش مجتبی هم واقعا یه هوادار و عاشق کشتی بود یادش بخیر و روحش شاد داش هما :اسمی که محمد حسن محبی در کرمانشاه به اون مشهوره علافخانه:از محله های قدیمی کرمانشاه مابین تاریکه بازار و پل هوایی و چهار راه اجاق داش دار: اصطلاحی به معنی هواخواه و طرفدار سه شنبه بیست و سوم گریزی به گذشته زدم و بعد مدتها هوس کوه رفتن کردم قرار بود با یکی از دوستای قدیمی بازمانده از دوران دانشگاه برم یه کم من و من کزد البته حقم داشت منم تنهایی تصمیم گرفتم برم یه مقداری از مسیر رو هم رفتم اما تنهایی دیدم فاز نمیده تماس گرفتم باهاش راضی شد بیاد خلاصه باهم رفتیم اما کوهنوردی نبود تقریبا پیاده روی تو مسیر تقریبا جنگلی بود هوای خیلی خیلی عالی بود و گپی زدیم از روزگار و چیزای دیگه و ... متن بالا چیزی قابل عرض نداره اما مطمنم ادم اگه سالها بعد هم بمونه مثلا 20سال دیگه خیلی براش معنی داره خیلی از زندگی روزمره تو ذهن انسان نمیمونه اما نوشتنش یه چیز دیگه س نمی تونم زیاد توضیح بدم چه گران است داغ کسان چه بسا سالها نتوان با ان کنار امد و سرفصل انشاهای زندگیت باشد چه بسا با شنیدن داستان غم انگیز خزان کسان زندگی دوستی تمام مصیبت خود رو محو شده بینی دست روزگار بسیار غارتگر و گلهای باغ زندگی چه پر پر.............. مزار خاطره ها کنون که در چمن از غارت خزان غوغاست وداع لاله وگل را پیاله باید خواست به ساغری من از پا افتاده را دریاب چو هست دست تو ساقی چه جای دست دعاست مگر سه تار عبادی است در ترنم جوی که مویه میکند از نغمه و به شور و نواست چه نشئه بود در افسانه شباب ای دل که شب رسید به پایان و گفتگو بر جاست ز جستجوی عبث سوخت جان و دل مارا بیا که روی تو ایینه خدا نماست مرا به باغ و چمن وا نمیشود خاطر که دل زداغ عزیزان مزار خاطره هاست دریغ و درد ندانست این طبیعت کور که ازمودن صد بار ازموده خطاست چه غم که عرش الهی بلرزد از سر خشم ستون میکده ((پرتو)) هنوز پابرجاست (( پرتو کرمانشاهی )) پنج شنبه گذشته بود رفته بودم باوان سر خاک فاتحه یکی از اقوام تازه در گذشته از دور دیدش که از ماشینش پیاده شد اما اون متوجه نشد خیلی وقت بود ندیده بودش ازدواج کرده بود وتغییر کرده بود تو برگشت روبروی هم اومدن یه دفعه تو مسیر نگاهش قرار گرفته بود سرش رو بلند کرد نگاهی کرد و بدون سلام علیک از هم گذشتن دست بچه ش رو گرفته بود تمام پلان و سکانسهایی که تو زندگی قبلا ازش داشت رویادش اومد رو هی تو راه دوره میکرد اخرین باری که دیده بودش به سلام احوالپرسی رو برام هجی کرد که تو دانشگاه سال 82 برا امتحان ازمون ادواری دیده بودش و اون یه عینک افتابی زده بوده وتیپ مشکی که نشناخته بودش و اون اول سلام کرده بود و بعدشم تو ماشینش تا روانسر که یه کاری داشته بود اونجا رفته بود اهنگ معروف محسن چاوشی به اسم بانوی سیاهپوش رو به ع ش ق اون گوش کرده بود عصرشم که رفیتم خونه چندتا دوستای قدیم که اونجا نشسته بودیم خیلی تو فکر گذشته ها رفته بود و تو لاک خودش بود و تو گذشته ها و خصوصا اون عروسی که دعوت هم نبودیم ولی عروسی مال اقوام اونا بود که باهم رفته بودیم و به خاطر اون با پررویی و جسارت سرچوپی رو گرفته بودیم و جوانی خودش رو به رخ میکشید رو یادم مینداخت ((پیری)) پیر پا خستی شین ئیلم من ئه وسا ئیل به ر و ئیسا ویلم من ئه وسا جور شاهین په رت بیم وه ناو گه ل گه ل و هیبتم بی وه هه زار په ل ئیسه جور سه ر سه وز شاهین په رکه نده په رو پوم له دور سه راوان مه نده باوان:تو اصطلاح کردی قدیم به زادگاه و ماوا ومحل زندگی گذشته میگن در شاهنامه انجا که کاوه اهنگر طومار ضحاک را که متن ان دال بر دادپروری و عدالت ضحاک بود را بر خلاف دیگران که از سر ترس ان را مهر نمودن نه تنها مهر نکرد بلکه با سرکشی و شهامت ان را پاره کرد و پیشبند چرمینش را بر سر نیزه کرد و درفش کاویانی را علم کرد درفشی که اولین پرچم ایران و ایرانیان بود کاوه که نماد ملت کرد در تاریخ بود و از ان سالها تا بحال بسیار ی از کودکان را بنام او نامگذاری میکنند کاوه به کمک فریدون بساط ظلم و جور ضحاک را نابود و در کوه دماوند اورا بسزای اعمالش در بند میکنند و بسیاری بر این عقیده اند ((آگر شایی ))یا همان چهارشنبه سوری همان روز پیروزی بر استبداد ظحاکیان بوده است چنانکه در مناطق کردنشین با تجهیز هرچه تمامتر قبل از نوروز ان را برگزار مینموده اند. به شهادت تاریخ همیشه ملت غیور کرد مرزداران غیور این سرزمین اریایی بوده اند از گزنفون مورخ و سردار یونانی گرفته که داستان جنگاوری کردان را که عرصه بر سپاه یونان تنگ کرده بودن هزاران سند دال بر این میهن پرستی دارد یا مردانی چون صلاح الدین ایوبی که چنان صلیبیان اروپایی را تاراند که هنوز در تاریخ و در فیلمهای ساخته شده ازان تاریخ نشان بر این شیر مرد کرد دارد فریدون،زِ کُردان فزون یافت فر یکایک ببَستند پیشش کمر که کُردان از ایران زمین خاستند در فشِ فریدون بیاراستند کمر گاهت ای کُردِ فرخ نژاد ببسته است همواره از راهِ داد کنون گر که خاکت به خون درنشست به نام بزرگیت ناید شکست که فرخ نژادی و فرخنده پی بهار آیدت، بگذرد نیز دی ئه زیزان من ئه وه روئیم له لاتان له مه ظلومان بلا چول بیت ولاتان مه لین که لکی نه بو رویی جه هه نه م سه رم قه لخانه بو تیری قه ضاتان 00موصطفا به گی کوردی00 سال 72بعد امتحانای خرداد که دیپلمم رو گرفتم منتظر کنکور و بیکار بودم یه ناراحتی کوچیک با خانواده پیش امد منم با ناراحتی رفتم اراک پیش پسر عموم و پسر عمه م که اونموقع تو پتروشیمی اراک کار میکردن اینم بگم اونموقع پتروشیمی اراک هنوز دست به کار نکرده بود و کارهای اجرایی و زیربناییش در حال انجام بود . خلاصه پرسان پرسان ادرسشونو گیر اوردم تو محله فوتبال اراک خونه ای گرفته بودن که همه شون بچه شاباد بودن و تنها من و پسرعموم کرمانشاهی بودیم اخه پسر عمه م هم که باباش تو پادگان الله اکبر ارتشی بود سالها تو محله 8متری پایین عباسعلی منزل داشتن تو شاباد . خلاصه ما اوروز هیچی فرداش با سرویسی که دنبال کسایی که تو پتروشیمی کار میکردن ساعت 30/7رفتیم اونجا البته اینم بگم از شیطنت پسرعموم که خیلی تخس بود صبح که ساعت 30/6بیدارشدیم تا دست و صورت و کارای شخصیمون رو انجام دادیم یکی از بچه ها که اسمش حسین بود و خیلی ادعا دار که بهش حسین شیط (1)میگفتن بچه ها. اون ساعت 7سرویس دنبالش میومد پسر عموم همینکه اون رفت دستشوی تا برگرده ساعت رو انداخت رو 5دقیقه به هفت اونم بی اونکه صبحانه بخوره عجله عجله چندتا زیر لبی فحش داد و گفت الان سرویس میاد و دیرم میشه سریع از خونه بیرون زد مثل اینکه این کار بیشتر مواقع پسر عموم بود که چون با اون لج بود هر چندوقت یه بار این بلا رو سرش میاورد خلاصه ماهم رفتیم اونجا و پسرعموم پیش مهندسه رفت و گفت برا پسر عموم یه کار جور کن اول مهندسه طفره رفت منم قضیه رو ندونستم خلاصه مهندسه یه کار توقسمت برق کشی و کابل کشی پتروشیمی به من داد بعدها فهمیدم بچه های کرد اونجا اونقدر دعوا و کتک کاری راه انداخته بودن با بچه های شهرهای دیگه طفره رفتنش به این خاطر بوده ((ادامه داره)) (1) شیط= تو اصطلاح ما کردا یعنی مغز خراب و دیوانه دیشب خیلی خسته بودم همین که سربر بالشت گذاشتم یاد بچگیها افتادم اونموقعها که بواسطه جنگ و اوارگی از کرمانشاه بیرون زده وتوی روستا بودیم شبهای تابستان رو یادم افتاد که کنار دلاقه خونه پدر بزرگ معمولا کنار دایی های که اونموقعها خیلی مارو دوست داشتن .اخه معمولا دایی و عموها تا موقعیکه مجردن و خودشون زن و بچه ندارن بچه خواهر و برادراشون رو خیلی دوس دارن . میخوابیدیم تا صبح صدای سگ و چقل و جغد و همه جور حیوانی از بیشه زار روبروی خونه که مشرف به یه ردخانه پر اب بود میومد دم صبحهها که خیلی سرد میشد مجبور میشدیم رومون پتو بکشیم صبح که بیدار میشدم بوی چای تازه و تنباکوی مادر بزرگ که کیسه ش رو پر شال لباس کردی زنانه ش میکرد رو هیچوقت یادم نمیره تا قبل از اینکه صبحانه بخوره 4-5تا سیگار لاپیچ میکشید وچند تا چایی میخورد مادر بزرگی که کلانتر زنی بود با اون قدبلند وخوش لباسش گاهی وقتها برادر مادربزرگ هم اونجا میومد و باهم لاپیچ میکشیدن شخصیت عجیبی داشت خیلی کم حرف بود و مثل سامورایی ها بود کم حرف و خشن و قوی و یاد پدر بزرگ لوطی و دست و دلبازم افتادم که گاه و بی گاه که بچه هاش دور هم جمع میشدن گوسفندی رو به دایی مادرم میداد که سر ببره و بساط کباب و شلوغی برپا بود دیشب دلم خیلی گرفت حالا که سالها گذشته نه خبری ازون خونه س که حالا به ویرانه ای تبدیل شده و نه خبری ازون ادماس مادربزرگ -برادرش -پدربزرگ و حتی مادرم و پسر خاله م که خیلی جوونتر از اونا بود ن و رفتن الان حتی نه اون رودخانه پراب مونده نه اون بیشه زار بزرگ روبروی روستا نمیدونم دنیا بدجوری در حال تغییره یا ما ادمها در حال تغییر؟ بدجوری قلبم گرفت اما بخاطر اینکه بدتر ناراحت نشم بخودم گفتم اینا مال گذشته س پس بیخیال شو داری در حال زندگی میکنی و بزور خوابیدم هرچند میدونم فقط خودمو گول زدم مگه میشه فراموش کرد دورانی که اون خونه نقطه اوجی داشت و برو بیایی و مهمانی و شلوغی و همه کس بودن و الان هیچکی نیست بجز یادشون دلاقه=قدیمترها بزبان کردی به پنجره کوچک میگفتن چقل=بزبان کردی یعنی شغال لاپیچ=سیگاری که با تنباکو و کاغذ سیگار درست میشد کلانترزن=تو فرنگ قدیمترها به زنهای زرنگ و شیرزن میگفتن گه ردون نا چاکی دل چاک که ری چاک وه نه وشه ی چاکی رنیو دایه چاک دیار خاموشان وه نه وشه پوشان گلکوی وه نوشه م سیروانش جوشان ((حه سه ن ئیبراهیمی )) روزی روبرت دوونسنزو گلف باز بزرگ ارژانتینی پس از بردن مسابقه و دریافت چک قهرمانی لبخند بر لب مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختکن میشود تا اماده رفتن شود. پس از ساعتی او داخل پارکینگ تک و تنها به طرف ماشینش میرفت که زنی به وی نزدیک میشود زن پیروزیش را تبریک میگوید و عاجزانه میگوید که پسرش به خاطر ابتلا به بیماری سخت مشرف به مرگ است و او قادر به پرداخت هزینه معالجه اش نیست. دوونسنزو تحت تاثیر حرفهای زن قرار گرفت و چک مسابقه را امضا نمود و در حالی که ان را در دست زن میفشرد گفت: برای فرزندتان سلامتی و روزهای خوشی را ارزو میکنم. یک هفته پس از این واقعه دوونسنزو در یک باشگاه روستایی مشغول صرف نهار بود که یکی از مدیران عالی رتبه انجمن گلف بازان به میز او نزدیک میشود و می گوید هفته گذشته چند نفر از بچه های مسئول پارکینگ به من اطلاع دادند که شما در انجا پس از بردن مسابقه با زنی صحبت کرده اید . میخواستم به اطلاعتان برسانم که ان زن یک کلاهبردار است او نه تنها بچه مریض و مشرف به مرگ ندارد بلکه ازدواج هم نکرده .او شما را فریب داده دوست عزیز دوونسنزو میپرسد: منظورتان اینست که مریضی یا مرگ هیچ بچه ای در میان نبوده است؟ - بله کاملا همینطور است. - دوونسنزو میگوید: در این هفته این بهترین خبری است که شنیده ام. جوانه کرده بادام کهنسال پرستوهای عاشق بال در بال پیام از بیدمشک آرد بهاران دلا دنیا نمی ماند به این حال ((پرتو کرمانشاهی)) سال 2712کردی و 1391شمسی به تمامی مردم ایران در سراسر جهان پیروز باد امیدوارم همه در ارامش و صلح و خوشی بسر ببرند در سال جاری هرچند دیر نوروز رو تبریک گفتم بخاطر مرگ مادرم بسیار دمق و دپرس بودم همونطوری که خیلیا در تبریک سال نو به من میگفتن دیگه همچین نوروزی نداشته باشی منم همین ارزو رو برای همه میکنم که هیچ سالی غم فراق عزیزانتون رو نبینین هرچند که این سرشت و روال طبیعی انسانهاست که مثل بهار یه روزی میان و سرسبزند و یه روزی هم زمستونشون فرا میرسه و میرن اما باید زندگی کرد پس باید سعی کنیم تلخیها رو فراموش کنیم و شاد زندگی کنیم هرچند هیچی فراموش نمیشه پنجشنبه رفتم یه قصابی گوشت بگیرم ساعت حدودای 8شب بود صاحب مغازه داخل دکانش نبود برا یه کاری بیرون رفته بود درو همسایه ش گفتن برمیگرده خلاصه منم اونجا منتظر موندم دوتا خانوم یکی مسن و یکی هم حدودا 27یا 28سال با یه پسر بچه حدودا 7ساله اونجا منتظر قصابه بودن و داشتن حرف میزدن بعدش که قصابه اومد اون خانوم جوانه که دست پسر بچه تو دستش بود و خوش لباس و محترم هم به چشم میزد از قصابه خواست که براش 4000تومان گوشت بزاره قصاب هم یه ذره گوشت که به اندازه یه کف دست نمیشد رو براش گذاشت رو ترازو بنده خدا زنه گفت این که همه ش استخونه مرد قصاب هم گفت خانم 4000هزار تومان همین میشه بدجوری دپرس شدم و خیلی حالم گرفته شد چند بار خواستم به قصابه بگم یه کیلو گوشت بهش بده به حساب من اما چون فکر کردم شاید بهش بر بخوره و ناراحت بشه این کار رو نکردم اما بدجوری دمق شدم وقتی گوشت رو گرفتم تا خونه بدجوری تو فکر رفتم و همش به اون بنده خدا فکر میکردم که با آبرو هم زندگی میکرد و مثل بعضی ها که حتی محتاج نیستن ولی عادت به گدایی دارن نبود ویا حتی مثل برخی از افراد که حتی حاضر به تن فروشی میشن برا یه لقمه نون ازونایی بود که با سیلی صورتشون رو سرخ نگه میدارن و با شرف زندگی میکنن واقعا عجب روزگاریه بعضی ها هستن بچه هاشون پورشه 400میلیونی تو شهر سوار میشن و بعضی هام ندارن 4000تومان گوشت بگیرن شایدم ماهها رنگ گوشت رو نبینن دیگه هیچی نمیگم قضاوت رو بعهده خودتون میگذارم حرف دلم رو هم با تاثر فراوان بایگانی و زندانی میکنم روژی 27ی ریبندان تال ته رین روژی ژینم بوو دایکی خوشه ویستم دوای سی سال به ر به رکانی له گه ل نه خوشی مال ویران که ری شیر په نجه مال ئاوایی له ژیان که رد و به ئاوات و تاسه ی زوره وه کوچی دوایی کرد ره نگه مه رگ حه ق بیت به لام به جووانی و به شیر په نجه زور زور بو ئه و کوچ کردووه و بنه ماله ی وی ئه سته م و تاله به لام به میصداقی ایه ی انا لله و انا الیه راجعون همومان ناچار به چشتنی تامی مه رگین به لام هه رکه س به لونیکو وبه ته مه نیک یه کی به ساوایی و لاویی یه کی به پیری و به سالان چویی یه کی به مه رگی ناکاو و یه کی به نه خوشی و ئازاریکی زورووه به لام همومان به ریگه یکا ده روین یه کی به توشه و باری پیویست و یه کی به ده ست و بالی خالی و روره ش قه د ئاخرین کاته کانی له بیرم نارواتوه ره نگه کاری خودا بیت که له کات ژمیری 4ی به یانی ئه و روژه دا ئه من شاید حالی کوچی دایکی زه حمه ت کیشم بم براستی له روالتی دایکما بینیم که مه رگ ئه ونده تال نیه دایکم کاتی مه ردن ده م به پیکنین بوو تنیا ئاواتی بینینی یه ک شت بوو................. چه ند شوه تا به یانی خه ونی دایکم ده بینم براستی جیگای چوله به لام له همو که س باوکم زورتر به پروشه خودا صبوری پی بدات بیرت دى دایه که ئه ت لاواندم


له باوه شى خوت تیر ئه ت خه واندم
شو تا به یانى ئازارت ئه جیشت
له جیى گریانم سوزت بوم ئه رشت
ئیستاش غریبم له ولاتى نامو
وه ک زه هر وایه ژیان به بى تو
نازانم ئیستاش چون شاد بم به تو
دلى بى نازم بووه به گلکو
| Design By : nightSelect.com |


